کميته بين المللی نجات پاسارگاد

 

 

 

پويشگران

خانه شکوه میرزادگی

Shokooh Mirzadegi 

«من ِ» ما و «من» ِ آنها

27 اکتبر 2006

آرشيو مقالات

خانه

 

         «من»، به عنوان عنصر مرکزی شخصيت يک انسان، چه در روانشناسی و چه در جامعه شناسی، بسيار قابل توجه و اهميت است و درباره ی راه ها و ضرورت های پرورش آن کتاب های زيادی نوشته شده است. در اين «من»  است که عشق، نفرت، شهوت، غرور، و عناصر سازنده ی شخصيت يک انسان حضوری دايم دارند و حرکت های انسان ِ صاحب اين «من» را، در محدوده ی اخلاق، قانون، و روابط اجتماعی هدايت می کنند. در واقع، عملکرد اين من است که تفاوت انسان اجتماعی شده را از انسان قبل از اجتماعی شدن معين می کند. در اين نکته نيز اختلافی نيست که انسان سالم صاحب «من» سالم است؛ يعنی، صاحب شخصيتی است که او را به شيوه ای درست در زندگی اجتماعی هدايت می کند.

در تمدن های مدرن، اين «من» از يک سو دارای جايگاه و اعتبار والايي است و، از سوی ديگر، دايره ی قدرت و عملکردش محدود و روشن است. در اين تمدن ها همه چيز برای پرورش درست «من» افراد جامعه در نظر گرفته شده است. و اين چنين است که، «من» انسان با خرد و مدرن، «من» ی است که از ابتدای کودکی به شيوه ای طبيعی و ساده شروع به شکل گرفتن می کند و با خود فرد بزرگ می شود. کودک از همان زمان که اولين کلمه را بر زبان می آورد و می گويد: «نه، نمی خواهم» يا «بله، دوست دارم» با واکنش مثبت اطرافيان خويش روبرو می شود و در می يابد که به خواست های او توجه می شود: «کريستين رنگ آبی را دوست ندارد»، «جان از اين موسيقی خوشش نمی آيد»، «اسميت نمی خواهد اين غذا را بخورد» و...  پدر و مادر و اطرافيان، تا لحظه ای که اين خواست ها و انتخاب ها به سلامت او لطمه ای نزنند به آنها احترام می گذارند. در سه يا چهارسالگی کلماتی همچون  اتاق من، دفترچه ی من، خانه ی من، لباس من، به راحتی مورد استفاده دارند و جزو مفهومی می شوند که «دايره ی شخصی و خصوصی» افراد نام دارد و داشتن آن از حقوق بديهی او محسوب می شود. وقتی مادر و پدر می خواهند به اتاقش بروند ابتدا در می زنند، بسته ی هديه هايش را تنها زمانی باز می کنند که خودش حضور داشته و به آنها اجازه داده باشد، در رستوران و مجامع و محافل در مورد خوردن و پوشيدن و مسايلی اين گونه نظر او را می پرسند. و، در عين  حال، به او اجازه نمی دهند که در کارهای خصوصی ديگران ـ حتی پدر و مادر و برادر و خواهرش ـ دخالت کند و به کار «من» ديگران کار داشته باشد. بعد هم، وقتی به سن قانونی رسيد، حق دارد  به دنبال زندگی خودش برود. کسی نمی تواند يا شايسته نمی داند که مانعش شود. با هر کسی که می خواهد ازدواج می کند، در هر شهری که بخواهد زندگی می کند، به هر مذهبی که بخواهد در می آيد، هر درسی را دوست دارد می خواند و هر شغلی را که دوست داشته باشد بر می گزيند. و خوب می داند که می تواند در عملکرد های جامعه اش نيز نقشی اساسی داشته باشد. می تواند در هر انتخاباتی شرکت کند و به هر کسی که دوست دارد رای دهد؛ و می داند هيچ فردی حسابش را بابت اين انتخاب نخواهد رسيد؛ می تواند قاضی شهرش را عوض کند، دادستان و شهردار و فرماندار انتخاب کند؛ قانون های تازه بياورد و مقابل بالاترين مقام سرزمينش بايستد و بگويد «آقا، خانم! کاری که کردی به نفع من نبوده و اين بار رأی مرا نداری. من به تو  رای نمی دهم. يعنی «من»، هر که هستم ـ معلم و نجار و نويسنده و نقاش، و حتی بی کار و بی خانمان ـ شما ی رييس جمهور را انتخاب نخواهم کرد».

آنچه را که گفته شد می توان در شکلی ديگر هم ديد: در کودکی به اين «من ِ سالم» نگفته اند «خفه شو»، و يا در صورت مودبانه اش نگفته اند «بچه ی  فسقلی را چه به اين حرف ها؟»؛ غذای ناخواسته را به زور در حلقش نريخته اند و لباس دوست نداشته را با کتک تنش نکرده اند. در نوجوانی نامه های او را دور از چشمش باز نکرده اند، سرزده به اتاقش نرفته اند، جلوی چشم همکلاسی و دوست تحقيرش نکرده اند، معلم به جای پاسخ به «چرا؟» های او نگفته «چه بچه ی پررويي!» و در جوانی به او نگفته اند اگر فلان زن را بگيری از ارث محرومت می کنم، اگر با فلان مرد ازدواج کنی شيرم را حلالت نمی کنم؛ برای نماز نخواندن و روزه نگرفتن دعوايش نکرده اند، برای انتخاب رشته ی تحصيلی برايش تعيين تکليف نکرده اند. و وقتی هم وارد اجتماع شده، برای يک اعتراض به زندانش نينداخته اند و نام هر کسی را که دلشان خواسته به جای نامی که او به صندوق سپرده از آن در نياورده اند، و هر حرف و انتقاد او را اهانت به مقام شاه و رهبر و رييس جمهور و ايکس و ايگرگ تلقی نکرده و جرم نشناخته اند.

روشن است که اگر همه اين افعال منفی را به صورت مثبت در آوريم و آنها را بر «من» رشد کننده در متن چنين شرايطی اعمال نمائيم حاصل کار «من سالم» و درستی نخواهد بود. و اين درست همان وضعيتی است که تمدن های سنگ شده برای جوامع خود ايجاد می کنند. در اين تمدن ها «من» کمترين ارزش و اعتبار را دارد چرا که در متن زندگی قبيله ای آنچه بايد غايب باشد «فردانيت» اعضای آن قبیله است.

 

از آنجا که کيفيت و مشخصات اين «من سرکوب شده» درست آن سوی ويژگی های «من سالم» است از پرداختن به جزييات آن می گذرم و تنها به شرح يک نکته اساسی می پردازم که مربوط به اين «من» است: «من سرکوب شده» دارای زندگی و عملکردی پنهانی، آشفته و غيرقابل کنترل است و، در واکنش با سرکوبی که بر او روا رفته، می خواهد از همه ی جهان انتقام بگيرد. اما نوع انتقامش نيز ويژگی حيرت انگيزی دارد: او درنهان و در ذهنيت پيچيده ی خويش خود را به صورتی بيمارگونه بزرگتر از همه می بيند. اما از آنجا که اين بزرگی در مسير رشدی طبيعی و بر پايه ی دلايل منطقی و واکنش های موافق و مهرآميز جهان بيرونی شکل نگرفته است، پديده ای ترس خورده، پنهانی و زخمی می شود. پديده ای که فرد را به راحتی تبديل به يک ديکتاتور می کند. ديکتاتوری که، مثل همه ی ديکتاتورهای ديگر، در عين خود خواهی و زورگویی ترسو و تو خالی است.

«من» ی که در آزادی رشد کرده و توسری نخورده است اندازه های خودش را هم خوب می شناسد. اگر به او، مثلاً، بگويند که تو استعداد کار سياسی نداری اما می توانی نويسنده ی خوبی بشوی ناراحت نمی شود. و از آن ديگری که توانسته وزير شود يا می خواهد رييس جمهور شود نفرتی نامريي پيدا نمی کند. در واقع، اصلاً لازم نيست ديگران اين نکته را به او بگويند؛ او خودش زودتر از همه می فهمد که کجا ايستاده و چه جايگاهی دارد. چرا که در چنين اجتماعی فقط کسی واقعيت های مربوط به توانایی های خود را نمی فهمد که غيرعادی است و حتی، از نظر روانی، مريض شناخته  می شود.

«من» توسری خورده و سرکوب شده ی جوامع بسته و ايستا هيچ کسی را قبول ندارد، همه را احمق و بی عرضه می بيند، و فکر می کند که خودش از همه بهتر است و تنها اوست که عرضه و لياقت هر کاری را دارد.

همچنين، «من سالم» اگر در خود توانایی خاصی می بيند از ابراز آن نه می ترسد و نه خجالت می کشد، راه می افتد، جلو می آيد، و با غرور داوطلب انجام کارهای بزرگ می شود. اما «من» سرکوب شده از يک سو تحمل برشدن و رشد کردن ديگران را ندارد و، از سويي ديگر، آنقدر ترسو است که حاضر نيست در هيچ موردی سينه سپر کند و جلو بيايد و يا خود را نامزد پستی، مقامی و يا کاری کند.

«من» سرکوب نشده از عذر خواهی و گردن گرفتن تقصير نمی ترسد و جای پای خود را در مشکلات و موانع موجود، چه در موارد اجتماعی و چه در موارد شخصی، می بيند و از گفتن ايرادهای خود و تصحيح آنها شرمنده نيست. اما «من»  سرکوب شده حاضر نيست هيچ تقصيری را به گردن بگيرد و، برای اين که منزه و عاری از عيب و نقص جلوه کند، به انواع دروغ ها و تهمت ها متوسل می شود تا ديگری را مسئول و گناهکار بداند. در عين حال، «من» سرکوب شده، اين ديکتاتور ترسو، تحمل ديدن «من» ديگران را ندارد و تا می تواند ديگران را به تملق و دروغ و تواضع قلابی و سکوت وادار می کند.

حال، ببينیم که در کجای دنيا بيشتر می توان اين  «من سرکوب شده» را ديد، اين موجود هراسيده زخمی را، که گاه بی آن که بداند می خواهد انتقام بگيرد و زخم بزند.

بگذاريد به خودمان نگاه کنيم: جامعه ای با اين همه تضاد در گفتار و رفتار، با اين همه تعارف ها و تواضع های توخالی. که اگر فروشنده ايم ده دقيقه از گرفتن پول آدمی ناشناس، و با گفتن «قابلی ندارد»، خودداری می کنيم اما در عين حال و معمولا جنس را به قيمتی بالاتر از بهای واقعی اش به او فروخته ايم. اگر سياستمداريم مرتب از بزرگی مردم و کوچکی خودمان سخن می گوييم اما در همه ی کارهايمان به تنها چيزی که اهميت نمی دهيم همان مردم اند. اگر معلم هستيم  شاگردمان اجازه ندارد ابراز وجود کند و ما دائماً از  «زمزمه ی محبت» و «جمعه به مکتب کشاندن طفل گريزپا» دم می زنيم. اگر رييس اداره ايم  از «من» خود يک لحظه هم نمی گذريم اما اگر کارمندمان دو بار بگويد «من»، خشمگين می شويم که «چرا اين همه منم منم می کنی؟» اگر آخوند و مجتهد هستيم مدام تأکيد می کنيم که کسی جز بنده ای از بندگان خدا نيستيم اما، در همان حال، خود را «مرجع تقليد» می دانيم و ديگر مردمان را مقلدان و بندگان خود می بينيم. در جامعه ی ما  در هيچ نامه ی اداری و غير اداری نمی شود کلمه ی «من» را ديد. همه خود را «چاکر» و «اين جانب» و «بنده» می خوانند. حتی نويسندگان و دانشمندان ما هم جرات «من» گفتن ندارند و به جايش «صاحب اين قلم» و «اين خامه» را به کار می برند تا مردم فکر نکنند که آنها به «من» خود اهميت داده اند، حال آنکه در اين تواضع معمولا بيشترين خودخواهی نهفته است. ما حتی از اين جهت به ادبيات و اشعارمان می باليم که در آن ها هيچ عاشقی «منم» نمی گويد و همه چيز را برای «او» فدامی کند. اما در همان حال خود در حالی که ژست و اداهای مجنون را تقليد می کنيم  «ليلی» يا «خسرو» ی ما فقط برای اين منظور هستند که ما وسيله ای برای ستايش خويشتن داشته باشيم. در واقع، ما همه همان «شاه» حافظ هستيم که «با خود عشق بازد جاودانه» و کسی نمی تواند از «حسن» مان «طرفی ببندد». ما، اين «من» های سرکوب شده و هراسناک و به ظاهر متواضع اما سراسر تعارف و دروغ، هر يک در خويشتن خويش ديکتاتوری منتظر ظهور داريم که چون بر مسند نشيند حتی به چند «من» با ارزش و اهميت، که کارساز خود آنها باشند هم اجازه ی حضور نمی دهند.

اين گونه است که می بينم، با داشتن چنين من گنده ی بيهوده و متکبر، و در عين حال ترسو و عاشق خويشی، محال است که امکان گذر ما از بحران تاريخی مان و پيش رفتن مان به سوی تمدن مدرن بشری ممکن شود.  ـ تمدنی که در آن امکان ساختن «من» های سالم و طبيعی ميسر است.  و فکر می کنم که اين تنها وقتی اتفاق می افتد که هر کسی سعی کند تا «من» سرکوب شده و بی رحم درون خود را به خاطر نسل های آينده از ميان بردارد.        

27 اکتبر 2006

 

قصه

شعر

مقاله

يادداشت

 نگاه يک زن

مطالب   ديداری

مطالب  شنيداری

نامه های سرگشاده

کتاب های در اينترنت

کتاب های منتشر شده

کتاب های در دست انتشار

********

  شرح حال

آلبوم عکس

جستجو

 تماس

English Section