خانه

يادداشت

مقالات

داستان ها

شعرها

کتاب ها

مرکز اسناد زنان

شرح حال

آلبوم عکس

پويشگران

تماس

English Section

============

آرشیو:

دسامبر 2005

نوامبر 2005

اکتبر 2005

سپتامبر 2005

جولای و اگوست 2005

 

=====================================================================

        شکوه ميرزادگی

 

Text Box: مـا را بـه دم پـير نگـه نتوان داشت
در خـانه دلـگير نگـه نتوان داشـت
آن  را کـه سـرزلـف چو زنجير بود
در خانه به زنجير نگه نتوان داشت
 
    از نگاه يک زن

          آرشيو از نگاه يک زن

جمعه 10 شهريور ماه 1385 ـ برابر با اول ماه سپتامبر 2006

 

«وشتئ» مستقل یا «استر» حرف گوش کن؟!

جریان عوض کردن تاریخ، یا ارائه قرائت های تازه از کتب مذهبی، همیشه وجود داشته است؛ به خصوص در دوران مدرن که جسارت و شجاعت تعبیر (یا تغییر) بیشتر شده است. معمولاً این تغییرات در راستای هماهنگ کردن گذشته با شرایط امروز است، اما من متوجه شده ام که وقتی پای زن ها در میان می آید همیشه این عوض کردن ها و قرائت های تازه به زیان زنان می شود. نمونه جالبش ترجمه و انتشار کتابی در ایران است به نام «تاجگذاری استر» که قسمتی از آن به ماجرای «وشتئی»، ملکه خشایار شاه که جایش را به «استر» می دهد می پردازد. این کتاب دو سال پیش و به زبان فرانسه منتشر شده بود. کتاب را دو نویسنده به نام های «برنار ابر» و «خرم راشدی» نوشته اند که دومی اصلیت ایرانی دارد. کتاب، آنگونه که در تبلیغات و معرفی نامه هایش نوشته شده، گویا بسیار جذاب ارائه شده  و از جنگ های ایران و یونان تصویرهای هیجان انگیزی دارد و همین طور از جنگ هایی که یهودیان در آن دخالت داشته اند و نیز تاج گذاری (به معنای  ملکه شدن) «استر» که سبب درگیری هایی می شود و از تخت جمشید تا اورشلیم را گرفتار آشوب می کند. اما نکته ای در این کتاب تکرار شده است که فکر کردم بد نباشد در این ستون نیز مطرحش کنم. ماجرای ازدواج خشایار شاه با استر، دختری یهودی در همه جا به این شکل آمده که چون ملکه «وشتئی»، همسر شاه، زنی ناجور بود (و در بسیاری جاها، از جمله در این کتاب، نوشته اند که به شاه خیانت کرده بود) شاه دل به دختری یهودی می بندد و با او ازدواج می کند و او را بجای «وشتئی» می نشاند. متاسفانه این حرف کاملا خلاف با واقعیت های تاریخی است و حتی خلاف مطالبی است که در کتاب عهد عتیق یهودیان آمده است. در واقع،  وشتئی چوب مستقل بودن و قوی بودن خود را خورده است و آن چه را که به عنوان خیانت به او نسبت می دهند چیزی جز نپذیرفتن حرف شوهر ـ که می خواسته زیبایی او را به رخ دیگران بکشد ـ نبوده  است. در عهد عتیق، کتاب استر، باب اول آمده است که خشایار شاه (اخشورش) بسیار پر قدرت بود و، از هند تا حبش، بر صد و بیست و هفت ولایت سلطنت می کرد، و مثل اکثر بزرگان خیلی هم اهل جشن و سرور بود. او، در سال سوم سلطنتش، جشن بزرگی بر پا کرده و از همه ی امرا و سران ولایات یا کشورهای مختلف دعوت می کند که به پایتخت او بیایند. در این شب خشایارشاه از همسرش، که خود برای زنان امرا میهمانی بزرگی ترتیب داده بود؛ می خواهد که «با تاج ملو کانه به حضور پادشاه بیاید تا زیبایی او را به خلایق و سروران نشان دهد زیرا که نیکومنظر بود. اما وشتئی نخواست.» شاه خشمگین شد و مشاورانش هم گفتند اگر: «این عمل ملکه نزد تمامی زنان شایع شود آنگاه شوهرانشان در نظر ایشان خوار خواهند شد». و خلاصه همین مشاوران نظر دادند  که بهتر است شاه دختری را به جای ملکه بگیرد که سر براه و حرف گوش کن باشد. حال، «قرائت تازه» از این داستان صریح عهد عتیق سبب شده است که «نافرمانی» وشتئی به «خیانت» تبدیل شود و استر به دلیل مذهبی اهمیتی بیشتر پیدا کند. براستی چرا دو نویسنده ای که در زمانه ما می خواهند داستان زندگی این زنان را بازنویسی کنند قضیه را این گونه وارونه نگاه می کنند؟ جالب است که این کتاب، با وجود پرداختن به داستان ملکه شدن یک زن یهودی در ایران، مشکلی برای انتشار نداشته است، چرا که به هر حال بدگفتن از نافرمانی زنان مهم تر از مسایل دیگر مذهبی است.!

 

جنبش زنان نبايد گذشته را نديده بگيرد

        مطلبی خواندم در سايت «کانون زنان» که  ژيلا بنی يعقوب، روزنامه نويس و فعال جنبش زنان، سردبير آن است. ژيلا خانم همان کسی است که در تظاهرات زنان در خرداد ماه دستبند به دستش زدند و به زندانش کشيدند. به هر حال، اين مطلب که عنوان «روزهای با شکوه برای روزنامه نگاران زن» نام دارد، در ارتباط با تاريخ روزنامه نويسی است. در شروع مطلب نوشته اند :«در دههء هزار و نهصد و چهل ميلادي (دههء بيست شمسي)، با پررنگ شدن حضور هر سه جريان قدرتمند بزرگ ايران (مذهبيون، ملي‌گرايان و سوسياليست‌ها) در عرصهء نشر، روزنامه‌نگاري جان تازه‌اي يافت و اميدها نسبت به آن افزون شد. آنچه از آن به عنوان «موج دوم مطبوعات زنان» ياد مي‌شود، از سال هزار و نهصد و چهل و دو ميلادي (هزار سيصد و بيست شمسي) تا پنجاه و سه ميلادي (سی و دوی شمسي) دوام داشت.

این سال ‌ها، همان سال ‌هایی بود كه محمد مصدق جنبش ملی شدن صنعت نفت را رهبری می ‌كرد». بعد هم می نویسند که با قدرت یافتن دوباره  شاه همه چیز ممنوع شد و همه چیز در دست شاه و خانواده اش بود و در  واقع تمام مقاله در رد فضای آن دوره است و آزاد نبودن روزنامه نویسی و بی اعتبار بودن روزنامه نویسی زنان (که معلوم نیست چرا آزاد نبودن ژورنالیسم در ایران فقط روی زنان اثر گذاشته  بود؟) و سپس این گونه مقاله را به پایان می برند که: «با فعال‌تر شدن گروه ‌های چپ در ایران از اوایل دههء پنجاه، رژیم سعی كرد ماركسیسم را بی‌اعتبار كند و با اسلامی نشان دادن خود، تاثیرات گروه ‌های مذهبی را خنثی سازد. به پیروی از این سیاست، زن روز گزارش‌هایی را از سفرهای شاه و خانواده‌اش به شهرهای مقدس در هیات مذهبی، مثلا با پوشش چادر، چاپ می‌كرد. در بحبوحهء انقلاب پنجاه و هفت، زن روز علیه رژیم پهلوی تغییر موضع داد و تمام الگوهایی كه در سال‌های پیش به عنوان الگو و نمونه ارایه كرده بود، نامعتبر، فاسد و در خدمت تجارت نامید. بلافاصله بعد از انقلاب تنها بیست و سه شماره از زن روز منتشر شد. چاپ آن در سال پنجاه و هفت متوقف شد. تا این كه در تابستان پنجاه و نه در هیاتی كاملا اسلامی مجدداً شروع به چاپ كرد.» به نظر من این مطلب یک مقاله سراسر سئوال انگیز و بیهوده و بی نتیجه است و من واقعا نمی دانم این نوع مقالات از ارشاد فرستاده می شوند و مطبوعات و سایت ها ناچارند آن را بازتاب دهند و یا واقعا وضعیت تحقیق و مطالعه در کشور ما به روزی افتاده که همه چیز در رد گذشته و تایید اکنون به صورتی غلوآمیز درآمده است؟ مثلا می توان پرسید که در این مقاله، که کلی هم زیر نویس دارد، چرا از زنانی که در دوران مشروطیت به کارهایی مطبوعاتی پرداختند چیزی گفته نشده؟ آیا ترسیده اند که اگر این واقعیت را بنویسند مجبورند این را هم بنویسند که توده مردم، به تحریک آخوندهای آن زمان، می رفتند و به  خانه این زنان سنگ می انداختند و یا خانه هاشان را آتش می زدند، که چرا می نویسند. حالا بگذریم که برخی از این زنان فقط از آشپزی و خانه داری می نوشتند و چوب می خوردند. یا این چه تحقیقی است که همه روزنامه نویس های زن، و به طور کلی همه ی زنان فعال را به جرم این که در زمان پهلوی ها زیسته اند نادیده می گیرد. اصلا من نمی دانم چه اصراری است که خشم نسبت به خانواده پهلوی سبب شود که مسیر تاریخی جنبش زنان، در بخش های مختلف آن مورد تحقیر یا چشم پوشی  قرار گیرد. متاسفانه می بینیم که حتی زنان فمنیستی که می خواهند مطالبی درباره حنبش زنان بنویسند گذشته زن ایرانی را به طور کلی ندیده می گیرند و فراموش می کنند ـ یا می خواهند که فراموش کنند ـ که آنچه «جنبش زنان» نام گرفته از زمان انقلاب اسلامی شروع نشده و صد و بیست سی سالی عمر دارد. براستی چرا فراموش می کنند که زنان ایران، در نزدیکی های انقلاب و با هزار بدبختی موفق شده بودند بسیاری از قوانین مربوط به زن را در کشورمان تغییر دهند؟ قوانین حمایت خانواده، به خصوص در مورد سن ازدواج، حق حظانت کودکان، حق طلاق، آزادی پوشش و کار  برای زنان ایران از همه ی کشورهای خاورمیانه پیشرفته تر بوده است. و همه این  دست آوردها به خاطر آمادگی و خواست زنانی بود که اگرچه از نظر تعداد اندک بودند اما روشن و آگاه و امروزی بار آمده و عمل می کردند. اکنون، پس از  بیست و هفت سال، زنان ایران، با همه کوشش های برخی از زنان، هنوز نتوانسته اند پنجاه درصد آن داشته ها را هم بدست آورند. اگر تحریف تاریخ برای جمهوری اسلامی یک امر سیاسی است و شاید از نظر تبلیغاتی به نفع آن باشد، اما به طور قطع به زیان ما زنان تمام خواهد شد. دانستن این که جنبش زنان ما در گذشته چه چیزهایی را به دست آورده بود می تواند به آگاهی زنان و مردان جوان ما کمک کند تا با امید بیشتری کنار جنبش زنان بایستند و نیروی بیشتر به آن بدهند. چشم پوشی و ندیده گرفتن دست آوردهای زنان به معنای بی ارزش نشان دادن تلاش های زنانی است که بیش از صد سال فعالیت های مدنی کردند و اتفاقا پیروز هم شدند و هر چه اکنون زنان به دست می آورند تکرار و دنباله ی آن است و نه جدا از آن.

 

رهبر مسلمانی که  مسلمانی را تجربه نکرده است

تازه ترین خبر این است که، از طرف یک انجمن رسمی مسلمانان آمریکا و کانادا، که گفته می شود انجمنی است با چهل هزار عضو، خانم دکتر اینگرید ماتسون، به رهبری جامعه مسلمانان (البته در کانادا  و آمریکا) برگزیده شده است.

این انجمن چهل و سه سال است تشکیل شده و همیشه هم «آقا» ها رهبری اش را داشته اند. بهر حال، خانم دکتر اینگرید ماتسون، جدیدالاسلامی است که بنظر می رسد «اسلام  آوردن» اش شکلی «تئوریک» داشته است؛ یعنی این خانم در حد یک دانشجوی  اسلام شناسی در دانشگاه های کانادا و آمریکا از اسلام سررشته پیدا کرده و در  همان حد هم تصمیم گرفته است که مسلمان شود. بعبارت دیگر می شود اسلام ایشان را اسلامی «گلخانه ای» دانست چرا که ایشان مسلمانی را در کشورهایی مثل عربستان و ایران و سوریه و دیگر جاها تجربه نکرده تا بداند که وضع زنان چگونه است؛ تا حدی که آنها نمی توانند حتی فرمان یک اتومبیل را در دست بگیرند یا رییس یک مسجد باشند و یا هنوز کسی موافقت نمی کند که از او «رفع تبعیض» بشود. در این حال، خانم ماتسون اخیرا به همراه تعدادی آمریکایی کتابی منتشر کرده است به نام «بازگشت به اسلام» و در آن از اسلامی گفته که با جهان مدرن مشکلی ندارد و با تروریسم کاری. بخشی که این خانم در کتاب بازگشت به اسلام دارد «زمانی برای  تجدید» نام دارد و گویا تلاش ایشان و همفکرانشان برای نزدیکی اسلام با دموکراسی است. بهر حال مبارک است. بالاخره، پس از چهل سال  وقتی زنی به ریاست اینگونه «انجمن» ها می رسد از دل سرزمین های اسلامی نیامده و در کشوری آزاد، سکولار، و با تربیتی مسیحی ـ کانادایی بزرگ شده است.

  

سوئد تن فروشی را خشونتی علیه زنان می داند

نشریه اینترنتی «زنستان» مطلبی دارد به نام «روسپیگری به مثابه خشونت علیه زنان: راه حل سوئدی» که خانم هما مداح آن را ترجمه کرده است. این مقاله ثابت می کند که کشور سوئد موفق شده است که مبارزه ای جدی و موثر با تن فروشی داشته باشد. یعنی در زمانی که همه فکر می کنند که مساله روسپیگری مشکلی غیرقابل حل است فقط در شهر استکهم در ظرف هفت سال گذشته شصت در صد از تعداد زنان تن فروش  و هشتاد در صد از تعداد مردان واسطه که از فروش تن این زنان کاسبی می کنند کم شده است. و جالب تر این که رقم قاچاق زنان و دختران به این کشور نزدیک به صفر شده است. فکر می کنید ماجرا چه بوده و دولت سوئد چه کرده است که فحشا این همه کم شده است؟ راه حل خیلی ساده بوده است: سوئد در قوانین خود خرید سکس را به عنوان خشونتی علیه زنان عنوان نموده و این کار را جرم تلقی کرده است، در حالی که فروش آن را جرم نمی داند. آنها، در کنار این پیش بینی های قانونی، سعی کرده اند که به زنان تن فروش آموزش هایی بدهند و برای کنار گذاشتن این شغل به آن ها کمک های مالی قابل توجهی بکنند. اوایل به نظر نمی رسید که این  روش موثر باشد، حتی برخی از کسانی که معتقدند روسپیگری را نمی شود کنترل کرد این عمل دولت را بیهوده می دانستند؛ اما اکنون هشتاد درصد مردم سوئد پشتیبان این  روش شده اند و پلیس و مقامات اجرایی نیز با علاقه این روش را توسعه می دهند. واقعا جالب است که این ماجرا در سوئد تقریبا حوالی همان سال هایی شروع شده که آقا رفسنجانی، با اعلام مطلوبیت صیغه، در واقع تن فروشی مذهبی را قانونی اعلام کرد و درست به موازات پایین رفتن آمار تن فروشی در سوئد آمار تن فروشی مذهبی در ایران به طور تصاعدی بالا رفت و اکنون کار به جایی رسیده که معلوم نیست چگونه روشی می تواند این بلای عظیم را از جامعه ریشه کن کند.

 

مخالفت یا خوش رقصی برای حجاب اجباری؟

بالاخره  نمایش مد لباس های عربی ـ اسلامی هم به عنوان «پوشش زنان اسلامی» برگزار شد. راستش من از آن جماعتی هستم که معتقد به پوشش آزادند؛ یعنی هیچ کسی را به دلیل این که می خواهد چادر سر کند یا عبا بپوشد  منع نمی کنم. اما، در عین حال، باور دارم که هر نوع اجباری در پوشش ـ مثل اجباری که اکنون در جمهوری اسلامی وجود دارد و یا حتی اجباری که یک پدر یا شوهر یا برادر نسبت به پوشش زنان خانواده اعمال می کنند ـ امری کاملا ضد انسانی است. طبعا با این نگاه برای من فرقی نمی کند که کسانی بخواهند نمایشگاه مد لباسی راه بیندازند که اسلامی است، هرچند که من شخصا این نوع پوشش را دوست ندارم. زنان یا مردانی هم که معتقد اند پوشش اسلامی خوب است حق دارند که بروند و برای خودشان مد هایی بسازند که متنوع باشد. اما در این میان یک مساله برایم عجیب است: اگر کسی فکر می کند که حجاب را به اجبار بر او تحمیل کرده اند چگونه حاضر می شود که این تحمیل را رنگ و روغن هم بزند؟ درست به این می ماند که شخصی را در زندان بیندازند و او هر روز از خواب بلند شود و در مدح زندان و زندانبان اشعار عاشقانه بسراید و به در و دیوار بچسباند. وقتی کسی را به زور زیر حجاب برده اند و او راست می گوید و مخالف این حجاب است، چرا این تنوع خواهی را نمی گذارد برای ساعات و برنامه هایی که می تواند بی حجاب ظاهر شود؟ و به دنبال آن است که حجاب را  متنوع کند و بعد هم بنالد که به زور حجاب سرم کرده اند؟ ما می بینیم که زنان پیشرو که متاسفانه تعدادشان روز به روز در ایران کمتر می شود (و ادعایی است که جای بحث آن این جا نیست) همیشه و هر جا مجبورند همان روسری ساده را، حداکثر با رنگ های  شاد،  سر می کنند  و حاضر نیستند تن به این مدهای عجیب و غریب حجابی بدهند که هیچ ربطی نه به ملیت ما دارد و نه به ادعای مخالفت با حجاب اجباری.

 

 جمعه 17 شهريور  1385 ـ 8  سپتامبر 2006

شخصیت متفاوت اولین شهردار زن در ایران

این خبر را که اولین شهردار زن هم در ایران شروع به کار کرد هفته پیش خواندم. خانم شایسته محمدی، که مدیر شهری منطقه سه شهر سنندج و یکی از فعال ترین افراد شهرداری سنندج بود، به زودی بر صندلی شهرداری این شهر خواهد نشست. از پشت مصاحبه هایی که این زن انجام داده کاملا می شود شخصیتی قوی، پرکار، و مصمم را دید. زنی که از موانع بزرگی که فضای مردسالارانه جامعه مقابلش گذاشته گذشته و برای این که بتواند از خانه به اجتماع بپیوندد ناچار بوده، بنا به قولی که همسرش از او گرفته, دقت کند که «کار شهرداری هیچ لطمه ای به زندگی خصوصی شان نزند». لابد یک «بله آقا، اطاعت!» هم گفته است و حتما کلی هم وقتش را در خانه می گذراند تا سر و صدای آقا درنیاید. گفته هایی که از این زن خواندم  واقعا جالب اند. در آنها تملق گفتن های بیهوده از مقامات نیست، می فهمد که دارد چه می کند، و می داند هر زنی که بخواهد در جامعه ای همچون جامعه ی او خود را از دومی بودن نجات دهد باید چندین برابر مردها کار کند. شایسته خانم به این حقیقت دردناک واقف است که در جامعه ما زن بودن و خواست مساوی بودن با مرد گناه است ـ گناهی که باید جبرانش کرد. او  می گوید.: «برای جبران جنسیتم به اندازه ی ٢٠ نفر كار كردم تا مبادا حرفی برای همكاران مرد باقی گذاشته باشم.» راستی در قلب سیستم فکری جمهوری اسلامی و در کنار زنانی که در این سیستم به کار های دولتی مشغولند (و نمونه شان هم امثال خانم  شایق است)، چگونه ناگهان زنی چون شایسته محمدی پیدا می شود؟ و آیا او می تواند همیشه به همین شکل به کار خود ادامه  دهد و یا شخصیت او هم عاقبت، مثل خیلی از زن های دیگر، مرعوب آن فضا خواهد شد؟

 

 زنی ماندگار در شعرهايش

در بیستم آگوست 2006 امسال یکی از مهم ترین زنان ادبیات ارمنی چشم از جهان فرو بست. گذشته از جايگاه بزرگ ادبی سیلویا كاپودیكیان، همگان اذعان دارند که شهرت و محبوبیت او مديون عشق به سرزمینش است که در شعرهای ملی و میهنی او منعکس است؛ شعرهایی که همواره در بین ارمنی زبانان می گردند و کهنه نمی شوند. سیلوا در سال 1919 در خانواده ای به دنیا آمد که از قتل عام ارامنه بدست عثمانی ها جان سالم به در برده بود. او تجربه های تلخ و تکان دهنده این نسل از مردم سرزمینش را به عشق تبدیل و آن را در قالب شعرهای نابش به نسل های بعدی هدیه کرد. او زنی مصمم و فعال بود و بیشتر سال های عمر هشتاد و هفت ساله اش را به کارهای فرهنگی و ادبی ـ آن هم در سطحی جهانی ـ گذراند. او یکی از کسانی است که بخشی از شعرهای سعدی و حافظ و باباطاهر را به نظم درآورد و در شناساندن این شعرای کلاسیک ایران به مردم ارمنستان نقشی مهم داشت. سیلویا جوایز متعددی را در ارتباط با کارهای فرهنگی و ادبی خويش به دست آورد اما همین چند سال پیش مدال مهم «ماشتوتس» را که به او تعلق گرفته بود به جايزه دهندگان پس داد تا با این کار به دولت و پلیس ارمنستان که در  یکی از خیابان های ایروان به سرکوب تظاهرات مردمان دست زده بودند اعتراض کند. او، با این عمل خود بيش از پيش در دل مردمان سرزمين خود جا گرفت. اين هم چند بيت از یکی از شعرهای معروف او، به نام «عشق به سرزمین مادری» که از ترجمه انگليسی به فارسی برگردانده شده است: «بی انتهاست، عمق عشق هر مادر / حتی، عشق خرس ماده به فرزندانش: / فرزندانی هرچند بازيگوش و بی دست و پا.»

 

از اولین زن فضانورد، تا اولین زن توریست فضائی        

این روزها دیگر جایی نیست که درباره خانم انوشه انصاری، سرمایه دار آمریکایی ـ ایرانی، ننویسند و نگویند. او، با پرداخت بیست میلیون دلار، علاوه بر این که به فضا می رود و بعنوان يک توريست فضایی به تجربه ای زیبا، استثنایی و حیرت انگیز می رسد نام خود را نیز در کنار اولین ها ثبت می کند. اما تکرار واژه «اولین، اولین» در مورد او مرا به یاد زن ديگری انداخت که بدون پرداخت یک سنت، اما با سال ها دانش آموزی های علمی ـ  زمینی و فضایی، و با شهامتی کم نظیر، عنوان اولین زن فضانورد جهان را از آن خود کرد. بله، این خانم «والنتینا تروشکوا »بود که در سال 1963 به فضا رفت ـ یعنی درست دو سال پس از رفتن اولین مردان روسی و آمریکایی به فضا. اما اگر شما مثل من عاشق طبیعت و در نتیجه عاشق جانداران دیگری جز انسان هم باشید می توانید قبول کنید که در واقع اولین موجود زنده ای که به فضا رفت یک خانم خانومای کوچک بود به نام «لایکا» که جان خودش را هم برای شروع اينگونه تحقیقات از دست داد. لایکا سگی بود که در سال 1957، یعنی چهار سال قبل از انسان ها، به فضا رفت. به هر حال، اکنون انوشه انصاری به عنوان اولین زن توریست فضایی مطرح است. و چون ایرانی است، و با زدن پرچم ایران به بازویش خواسته این نکته را فریاد کند، و چون این «اولین بودن» جنبه ای مثبت دارد و مثل خیلی از اولین های ما باعث آبروریزی نیست، باید برای او کف بزنیم و آرزو کنیم که از آن همه «میلیون ها» یش کاری هم برای زنان بی پناه سرزمینی بکند که پرچمش بازوبند افتخار اوست.

 

زنان خواننده قاچاقی

در دوران قاجاریه، وقتی در خانه بزرگان و ثروتمندان مراسم عروسی و میهمانی انجام می شد، از شهرهای روسیه خواننده و نوازنده می آوردند. البته بیشتر این خوانندگان و نوازندگان مرد بودند اما گاهی زن خواننده ای هم همراهشان می آمد. در پی انقلاب مشروطیت، حتی زمانی که هنوز بی حجابی قانونی نشده بود، زنانی که با موسیقی آشنا بودند توانستند در مراسم و مجامع خصوصی، بخواندند و حتی برقصند. اما از پس انقلاب اسلامی، که حضور زنان به عنوان خواننده تک صدایی را ممنوع کردند، خواننده های زن هم خانه نشین شدند و تنها برخی شان گهگاه این فرصت را می يافتند تا برای زن ها کنسرت بگذارند. خواننده های باصطلاح روحوضی هم ناچار و از سر ترس شغل شان را رها کردند و در حال حاضر فقط تعداد کمی از آنها همچنان به خوانندگی و نوازندگی مشغولند. در کنار این ها اما ورود زنان خواننده و نوازنده از کشورهای همسایه به ایران رونق گرفته است و خوانندگان و رقصنده های عرب و تاجیک و آذربایجانی و گرجی اغلب به عنوان توریست می آیند و در میهمانی ها شرکت می کنند و می روند. اما اين را نشنیده بودم که برخی از این خوانندگان قاچاقی وارد مرز ايران می شوند ـ آن هم برای یک شب ساز زدن و خواندن و احتمالا رقصیدن. اما ديدم خبرگزاری ایسنا گزارش داده که این نوعش هم اخيراً پیدا شده است. نمونه اش خبر اين خبرگزاری است از دستگیری دو خواننده و نوازنده باکویی و چند مرد خواننده در اسلامشهر که معلوم شده از راه قاچاق وارد کشور شده و درست وقتی که در جشن تولدی مشغول خوانندگی و نوازندگی بوده اند بلای امر به معروف و نهی از منکر بر سرشان نازل شده و آن ها را، به جرم ناسالم کردن و آلوده کردن محیط (آن هم محيط «اسلام شهر!»)، از آن مجلس جشن و سرور یک سر به بازداشتگاه برده اند.

 

خوانندگان معترضی که باید الگوی خوانندگان ما باشند

سه ماه از پخش آلبوم «پیمودن راه طولانی تر»، اثر گروه «دیکسی چیکس»، می گذرد و این کار هنوز از پرفروش های موزیک آمریکاست. گروه دیکسی چیکس را سه زن جوان تکزاسی سه سال پیش  راه انداخته و کارشان را با مخالفت با جنگ و انتقاد از آقای بوش شروع کردند و اکنون از مشهورترین گروه های موسيقی آمريکا بشمار می روند. آلبوم «پ