Text Box: از نگاه يک زن           مقالات       شعرها      داستان ها       آلبوم عکس       شرح حال      تماس        بازگشت به صفحه اول
 

سياسی بودن يا نبودن؛ آيا مسئله اين است؟

  

برداشت اشتباه از معنا و مفهوم کلمات گوناگون امری است که در سراسر جامعه ی ما و، متاسفانه، حتی در بين تحصيل کرده هامان، فراوان بچشم می خورد. من در اينجا فقط می خواهم به بدفهمی و کج فهمی رايج در مورد يک واژه اشاره کنم در ترکيب های مختلفی از اين دست: فلانی سياسی شده، يا فلانی حق ندارد درباره ی سياست حرف بزند چون بهمان سابقه را دارد، يا فلانی پدرش ايکس بوده و نمی تواند کار سياسی کند، يا در حکومت آينده هيچ آدم مذهبی نمی تواند در کارهای سياسی شرکت کند؛ و نيز عباراتی از اينگونه که من طرفدار حقوق بشر هستم و به سياست کاری ندارم، يا من مذهبی هستم و کاری به سياست ندارم، و يا من فمنيست هستم و جدا از سياست فکر می کنم.

به گمان من گوينده ی هر کدام از اين سخنان کسی است که نه تنها از حقوق بشر بوئی نبرده که حتی به نقش بديهی، مسلط و روزمره ی سياست در زندگی همه ی انسان ها آگاه نيست. يا شايد، بدليل آموخته های  وارونه اما متداول مفاهيم علمی و اجتماعی، تصور می کند که سياست از زندگی و انسان جداست. يعنی، اکثر ما سياسی بودن و سياستمدار شدن را با هم يکی می گيريم و چنين می انگاريم که هر کسی از سياست حرف می زند يا اظهار نظر می کند سياستمدار هم هست.

البته يکی از دلايل همسان شدن فعل "سياسی بودن" با "سياستمدار شدن" و يا حتی"وارد کارهای سياسی شدن" در سرزمين ما و در اذهان مردمانمان نقش عميقی است که ديکتاتوری در جوامعی نظير جامعه ی ما بازی می کند. در همه ی سرزمين های ديکتاتوری زده سياسی بودن کار ويژه ای است مختص مردان و زنان نزديک و موافق حکومت. هر غير خودی که سخن از سياست بگويد و سياسی حرف بزند، جزو مخالفين رژيم ديکتاتوری تلقی می شود و، به عنوان آن که پا را از گليم خويش بيرون نهاده، گرفته و بسته و زده و خاموش می شود.

نيز هستند کسانی که در سايه ی ترسناک ديکتاتوری اصولاً سياست را امری کثيف و بد می دانند. اينان از اين نکته غافلند که اتفاقا سياستمداران وابسته به ديکتاتوری، يعنی همان ها که فضای سياست را بد و کثيف کرده اند، بسيار علاقمند هستند که همگان را به بهانه های گوناگون از سياست دور کنند تا، در غياب آنان، آنگونه که می خواهند بتازند. به کلام ديگر، اين ديکتاتور و وابستگان او هستند که ترجيح می دهند مردم سياسی نباشند، به سياست فکر نکنند، مسايل خود را در آيينه ی سياست نبيينند و تنها در هر چهار سال و پنج سالی، آن هم بخواست آنان، از خانه بدر آيند و رايي بدهند، اسمی يا ورقه ی سفيدی را در صندوق بيندازند و آنگاه، سالم و دست نخورده، به خلوت خانه هاشان برگردند.  

اما، در جامعه ای که قرار است مردمان مالک آن باشند و امورش با خواست آنان اداره شود، سياسی بودن از ابزار اساسی زندگی انسان هاست. اين مساله هر کجا که مفهوم مشارکت مردم در امور اداره ی سرزمين شان مطرح شده امری بديهی بوده است ـ آن سان که قرن ها پيش فيلسوفی يونانی به ما می گويد که انسان جانوری سياسی است.

سياسی شدن، همچون لازمه ی زندگی در دموکراسی ها يا برای رسيدن به آنها، پابپای سير جوامع بشری بسوی مدنيت راه آمده است. اگر جز اين بود چه بسا که ما هنوز در دوران برده داری درجا می زديم. سياسی بودن همان سرچشمه ای است که انسان از دل آن فکر حقوق بشر و نگارش منشور ملل متحد را استخراج کرده است. بهمين قياس، اگر ما امکان سياسی بودن را از کسی بگيريم، در واقع، آزادی بيان انديشه و عقيده را از او سلب کرده ايم.

بر اين اساس از کسانی که می گويند ما دنبال حقوق بشريم و با سياست کاری نداريم بايد پرسيد: چگونه است که شما، به عنوان فعالين حقوق بشر، هر روز به وزيران و نخست وزيران و رياست جمهور های دنيا نامه می نويسيد و از آنها می خواهيد که دست از جنگ بکشند، زندانی های سياسی را آزاد کنند، از اعدام فلان آدم دست بردارند، بگذارند مردم انتخابات آزاد داشته باشند، تبعيض عليه زنانشان را تمام کنند و .. و.. . و چرا بما نمی گوئيد که کدام يک از اين همه عملی سياسی نيست؟

پرسش فوق البته منافاتی با اين حقيقت ندارد که کوشنده ی حقوق بشر بايد با بی طرفی و بصورتی فراحزبی و گروهی به مصاديق نقض حقوق بشر نگاه کند؛ يعنی وقتی اعتراض می کند که چرا عليه بشريت اقدام می کنی برايش فرقی نکند که عامل اين اقدام دولتی شرقی است يا غربی، ابرقدرت است يا توسعه نيافته، و آنکه مورد ظلم قرار گرفته سفيد است يا سياه. اما معناي اين بی طرفی آن نيست که کاری به کار سياست يا حتی سياستمداران نداشته باشيم. معناي واقعی اين سخن اتفاقاً آن است که طرفداری از حقوق بشر، به لحاظ اينکه ناقضان اين حقوق مردمان نشسته در قدرتند، کاری سياسی است اما، در امر منافع کلی مربوط به بشريت، بصورتی بی طرفانه عمل می کند.

حال می توانيم همين نکات را به امور مربوط به زنان برگردانيم چرا که بدترين نوع برخورد با امر سياسی بودن در ارتباط با زنان انجام می پذيرد و بيشتر در حوزه های مربوط به زنان است که به بهانه فمنيست بودن شرکت در کارهای سياسی منع می شود، با بهانه هائی از اين دست که: ما دنبال حقوق خود هستيم و به سياست کاری نداريم.

از ديدگاه حقوق طبيعی انسان که بنگريم، ما با بيان اين حرف آشکارا به محروم کردن و خنثی کردن نيمی از جمعيت يک جامعه رای می دهيم. يعنی، چه کسی می تواند ثابت کند که زنان می توانند، بدون گذار از مسير قانونی شدن حقوق خود، به اين حقوق دست يابند؟ و چه کسی می تواند ادعا کند که گذار از مسير قانونی خواستن هر حقی، بدون ورود به حوزه ی سياست امکان پذير است؟ در واقع تنها سياسی بودن است که زنان را وامی دارد تا در بزنگاه هايي از تاريخ وارد بحث ها و فعاليت ها شوند، از سياستمداری حمايت کرده و  سياستمدار ديگری را رد کنند و، در نهايت، در ساختن دولت و قدرتی شريک باشند که می تواند و می خواهد که قوانين را به نفع آنان تغيير دهد.

و انتخابات رياست جمهوری، در هر سرزمينی، يکی از آن بزنگاه های تاريخی است که زنان با نظر و عمل و دخالت سياسی مثبت يا منفی خود می توانند در سرنوشت آن اثر داشته باشند. به همين اعلام صلاحيت های صادره از جانب شورای نگهبان در رژيم اسلامی بنگريم. دلايلی روشن تر از روز به ما می گويند که هيچ کدام از اين شش کانديدای تصويب شده از جانب شورای نگهبان نه تنها کمترين قابليتی را در جهت کوچکترين تغييری در قوانين تبعيض آميز موجود در ايران در خود ندارند بلکه حضورشان در قدرت به معنای تهديد مستقيم زندگی زنان جامعه ی ما است. پس، ديگر زنان نمی توانند به بهانه ی فمنيسم، به بهانه ی حقوق بشر، و به هر بهانه ديگری، بگويند  که ما سياسی نيستيم، و عکس العملی نشان نخواهيم داد.

اکنون زنان ما نه تنها نبايد در انتخابات شرکت کنند بلکه ضروری است تا دلايل نرفتن خود را به پای صندوق های رأی را به موثرترين شکل ها به نمايش بگذارند. بايد نشان دهند که بی توجهی به حقوق آن ها برای بازيگران سياسی ايران چه عواقبی به همراه خواهد داشت  و آن ها را با چه ورشکستگی ها و مکافات هائی روبرو خواهد کرد. اينگونه عمل کردن در واقع احترام نهادن به حقوق بشر، و از جمله ی حقوق زنان ما، است. ما بايد نشان دهيم که رای ما دارای ارزش بالائی است.

و يادمان باشد که ما حق رای خود را چندان هم آسان به دست نياورده ايم و براي رسيدن به آن تاوان های بسيار پرداخته ايم. کافی است تا به مسيری که از انقلاب مشروطه تا سال 1342، که زنان در آن به حق رای دست يافتند، بنگريم تا متوجه شويم که در طی حدود شصت سال زنان ما پست و بلندی طبيعی را طی کرده و از ده ها مانع بديهی مسلط بر جامعه ای مرد سالار، دين سالار، و ديکتاتوری زده گذشته اند. اين درست همان سير و سلوکی است که زنان، مثلا در آمريکا، برای رسيدن به حق رای دادن طی کرده اند. در اين قياس توجه به مناسبات اجتماعی و فاصله ی ميان پيشرفت های متفاوت اين دو سرزمين چيزی را از اهميت تشابهات کم نمی کند. اما، مثلاً، زنان افغانستان در سال پيش، بدون طی کردن مسير طبيعی مبارزاتی زنان، صاحب حق رای شدند. و بهمين دليل هم هست که به نظر می آيد اکثر آن ها از اين حق مسلم خود درک درستی ندارند.

همين چندی پيش مصاحبه ای با زنان افغانی را می خواندم. به نظر آمد که هنوز اکثريت بزرگی از آن ها شرکت در رای دادن را امری همچون بچه دار شدن می دانند که ظاهراً اختيارش در دست مردشان است. اما،حتی در 42 سال پيش هم که زنان ما حق رای خويش را بدست آوردند، اگر نه اکثريت کل زنان ايران لااقل اکثريت زنان شهرنشين ما می دانستند که داشتن حق رای چيست و چرا اهميت دارد. اينگونه بود که نه خمينی توانست اين حق را از آنان پس بگيرد و نه شرکت آنان در دو رای گيری رفراندوم جمهوری اسلامی و انتخاب آقای خاتمی (که هيچکدام به نفع آن ها نبود) توانست از اهميت عملی رای زنان بکاهد. سياستمداران کشور ما دير زمانی است که در عمل به اهميت و تأثير رأی زنان پی برده اند و هر کوششی در خنثی کردن اين اهميت کاستن از حقوق طبيعی زنان ماست.

باری، در گير شدن مردمان با سياست معادل به نمايش گذاشتن خواست ها و ارزش های اجتماعی و قانونی جامعه است. از همين روست که غربی ها اغلب از بازيگران صحنه ی سياست سخن می گويند و سياستمدارانشان ناگزيرند که بر حسب خواست مردمان خود عمل کنند. يعنی، در اينجا، سياست خود  صحنه ی تئاتری بشمار می رود که بازيگرانش نه از روی يک متن از پيش نوشته شده که بر اساس نظر تماشاگران بازی می کنند. و نظر تماشاگران اين تئاتر هم نظری سرسری و تفريحی نيست چرا که بازی قرار است مستقيما در زندگی تماشاگران خود اثر بگذارد. پس، در اينجا، تماشاگر هم نويسنده و هم مخاطب نمايش است. در اين صورت، اعلام اينکه من سياسی نيستم چيزی جر کاستن نقش تماشاگر به همان تماشاگر منفعل در تئاترها مرسوم نيست.

و همانگونه که به تماشاگر تاتر نمی شود گفت هنرمند، بر تماشاگر صحنه ی سياست هم نمی شود نام سياستمدار نهاد. صرفنظر از تأثير شگرف هنر در زندگی مخاطبان آثار هنری، بين سياست و تئاتر يک تفاوت عمده وجود دارد: کسی که به تاتر نمی رود می تواند بگويد که از تاتر خوشش نمی آيد اما کسی که از سياست رو می پوشاند در عمل از چيزی فرار می کند که عصاره ی هستی انسانی او، به عنوان يک موجود اجتماعی، از آن نشئات می گيرد. آيا ما زنان حق داريم، يا می توانيم، از هستی انسانی خود فرار کنيم و، در عين حال، مدعی باشيم که در پی دستيابی به حقوق انسانی خويشتن هستيم؟

نه، ما نمی توانيم به ديدن صحنه های سياست نرويم، نمی توانيم درباره ی آن حرف نزنيم و اظهار عقيده نکنيم، نمی توانيم در وقت درست از تصميم گرفتن درباره ی نمايشی که اوضاع سياسی سرزمينمان را تعيين می کند خودداری کنيم، و بالاخره نمی توانيم شانه بالا انداخته و اعلام داريم که: من سياسی نيستيم چون فمنيست هستم. اين يک تعارض در مفهوم و يک ناممکن عملی است.

 

دنور 23 ماه مه 2005