Shokooh Mirzadegi

مقاله

شکوه میرزادگی

صفحه اول   

دولت پاینده ی عشق

(به مناسبت روز جهانی عشق)

 

      از: شکوه میرزادگی

بر اساس خبرهایی که رسانه ها از ایران می دهند، روز والنتاین، یا روز عشق، یکی از پر طرفدارترین جشن هایی است که در چند سال گذشته در ایران  برگزار می شود. تعجبی هم ندارد؛ زیرا بیشترین مردمان ایران، به ويژه تحصیل کرده ها، آنقدر از این حکومت عبوسِ غم زده ی عاری از مهر و عشق، و گریزان از تمدن جهانی، خسته شده اند که بسیار بیش از گذشته به جشن های زمینی و ملی خودشان توجه نشان می دهند و، در همان حال، هر جشن جهانی را که در خود معنایی متضاد با تفکر حکومت اسلامی داشته باشد عزیز می دارند.

جوان های ایرانی اکنون می خواهند به شکلی خودشان را به آن بخش از جهان پیش رونده ای وصل کنند که از جنگ، خشونت، تعصب، و ممنوعیت های قرون وسطایی دور شده و تلاش می کند تا به سوی شادمانی، آرامش،  مهر آفرینی و مهرورزی نزدیک شود. در اين راه فرهنگ اصيل شان راهنمای آنهاست.

ایرانيان، به استناد فرهنگ باستانی و تاريخی خود، و به دليل سنت ها و جشن های ملی شان، و به اساس ادبیات و استوره هاشان، با شاد بودن و عشق ورزیدن نسبتی ناگسستنی دارند. آن ها قرن های متمادی، و با وجود فراز و نشیب هایی که در تاریخ خود داشته اند، این فرهنگ شاد و مهرورز را حفظ کرده و آن را از آسیب فراموشی و کهنگی در امان نگاه داشته اند.

 بگذریم که متعصبین مذهبی، در هر دوره ای که اجازه ی سر برافراشتن داشته اند، و یا شریک و صاحب قدرت سیاسی شده اند، اولین حمله ی خود را به آنچه هایی سامان داده اند که سبب شادمانی و مهرورزیدن مردم می شده. آن ها محتسبرا به سراغ حافظ فرستاده اند چرا که او با صدایی رسا در آسمان شعرش ندا می داد که:

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دوار بماند

و خیام را  ملحد می خواندند چرا که می سرود:

می خوردن و شاد بودن آیین من است

فارغ بودن ز کفر و دین، دین من است

و مثنوی مولانا را، (به قول خودشان) با انبر می گرفتند و در آتش می انداختند چرا که او نيز از خرد عشق ورزیدن می گوید و بیهودگی آن چه هایی که عشق را ممنوع می کند:

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت:

آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو

گفتم: ای عشق، من از چیز دگر می ترسم

گفت: آن چیز دگر نیست دگر، هیچ مگو

و این مردان عبوسِ بی خرد آنگاه که می دیدند زورشان به مردمی که این اشعار را با جان و دل می خوانند و لذت می برند، نمی رسد، انواع استدلال ها را می آوردند (و هنوز می آورند) تا ثابت کنند که مورد خطاب همه ی این اشعار عاشقانه فقط الله است. البته که خیلی از شعرای تاریخ ادبیات مان، چون بسیاری از شعرای جهان، به عشق خدا سروده اند  اما هر اهل ادب و شعری در می یابد که آن دسته از اشعار عارفانه کاملاً با اشعاری که بیت بیت شان به روشنی سخن از عشقی زمینی و معشوقی زمینی دارد متفاوت اند. همانطور که شعرهایی که به عشق وطن، به عشق مادر، و به عشق دوست سروده شده نیز با این اشعار تفاوت دارند.

و چندین سال است می بینیم که ایرانی ی در گوهر خويش شادمان و عاشق، با همه ی بدبختی ها و مشکلات و خشونت ها و ممنوعیت هایی که حکومتی مستبد و قرون وسطایی، نام مذهب در راه شان نهاده، از هر بهانه ای برای شاد بودن و مهر ورزیدن استفاده می کنند. و یکی از این بهانه ها همراه شدن شان با جوان های جهان برای شرکت در روز عشق، یا روز والنتاین است.

***

روشن است که آن چه به نام روز عشق، یا روز والنتاین، در چهاردهم فوریه هر سال، در بیشترین کشورهای جهان جشن گرفته می شود دیگر ربطی به داستان بوجود آمدن اش ندارد و تنها نام آن کشیشی را بر خود دارد که بعنوان پشتیبان عشاق و جان باخته ی عشق شناخته می شود. قرن ها است که مردمان غرب این کشیش را (که معلوم نیست قصه اش واقعی است یا تخیلی) تحسین کرده و به نام او سکه ی عشق زده اند؛ تا جایی که، حدود چهل سال پیش، کلیسا ناچار شد او را واقعی و یکی از قدیسین مسيحیت بخواند؛ قدیسی که عشق زمینی را بر خشکه مقدسی های به اصطلاح روحانی ترجیح داده بود.

کاش ذره ای از این هوشیاری های مذهبی را آیت الله های عبوس و نامهربان مسلط بر وطن ما هم داشتند. کاش به جای قوانین اهانت آمیزی چون صیغه، که در واقع نوعی تن فروشی مذهبی است، می گذاشتند تا جوان ها زندگی پاک و طبیعی خودشان را بکنند. کاش قوانین مبتنی بر عشق و ازدواج ما، این همه به تجارت و خرید و فروش و حسابگری و دو دو تا چارتای گناه و ثواب آلوده نشده بود. کاش ما هم،چون مردمان کشورهای پیش رفته، عشق را رابطه ای می دیدیم بین دو انسان و بر اساس اراده و تصمیم آزاد آن دو، و بیرون از بندهای بردگی و حرام و حلال های متعصبین مذهبی.

در کشورهای پیشرفته جهان عشق اکنون بازگشت به بهشتی است که در آن آدم و حوایی عاشق نشان می دهند که صاحب اراده و تصميم اند و شکل زندگی شان را نه خدايان بلکه خود انتخاب و تعيين می کنند؛ حتی اگر به قيمت رانده شدن از بهشت و تبعيد و فرو افتادن بر زمينی باشد که رنج های بسياری را برای آن ها با خود دارد: برهوت بی گل و گیاهی که آن ها باید آن را با رنج خویش زیباتر از بهشت بسازند و آبادش کنند. اين مأموريت ازلی عشق است!

و زیباتر از داستان آدم و حوا، حکايت مشی و مشیانه ی فرهنگ ایرانی خودمان است: اگر در بیشتر فرهنگ ها آدم از گِل ساخته شد، و حوا از دنده ی او، مشی و مشیانه ی ما از گیاه ساخته شده اند، هر دو مساوی و همراه و همزمان.

و اگر آدم و حوا سیب را خوردند که وسيله ی آگاه شدن آن ها به عریانی خویش و عشق ورزندن شان بود، و به اتهام فریب خوردگی از شيطان از بهشت رانده شدند، مشی و مشیانه ی ما از آغاز چنان در هم پیچیدند که یکی شدند و از درهمآميزی خود به پیکری انسان در آمدند؛ آن ها نه تنها رانده نشدند که به سروری جهان رسيدند. روشن است که، در فرهنگ ما، عاشق فردی مجنون یا فریب خورده نیست، او آنقدر خردمند است که می تواند عاشق شود. زیرا تنها بی خردان از عشق دور و تهی می مانند.

مردمان آگاه ایرانزمین، پس از سی و شش سال زندگی زیر سلطه ی حکومتی که از جوهر اندوه و مرگ ساخته شده، روز عشق را در آرزوی حکومتی زاينده ی آزادی و آبادی و رفاه و آسايش گرامی می دارند، حکومتی که برایشان شادمانی و زندگی و عشق به ارمغان بیاورد؛ تا آن ها بتوانند به سان مولانا، فریاد برآورند که:

گریه بُدم، خنده شدم

مرده بُدم، زنده شدم

دولت عشق آمد و من

دولت پاینده شدم!

فوریه 2015

smirzadegi@yahoo.com