Shokooh Mirzadegi          

يلدای فردا
 

 

قصه

شعر

مقاله

يادداشت

 نگاه يک زن

مطالب   ديداری

مطالب  شنيداری

نامه های سرگشاده

کتاب های در اينترنت

کتاب های منتشر شده

کتاب های در دست انتشار

********

  شرح حال

آلبوم عکس

جستجو

 تماس

English Section

 

   

 

 

 

 

 

 

 

Puyeshgaraan

 

 

 

 

نور فلاش خط سفيدی در آفتاب کمرنگ است که يک لحظه از پوست گونه ام می گذرد.

برمی گردم و روبرويش می ايستم:

ـ خواهش می کنم عکس نگير!

ـ عکس خوبی شده، مايلي ببيني؟

دوربينش را به طرفم می گيرد و تصويری را که بر آن ثبت شده نشانم می دهد. نيم رخی از من است و گستره ی کهکشان، و تو، که زيبا و پر غرور در ميانه ی آن ايستاده ای.  می گويم:

ـ  وقتی دارم با کسی حرف می زنم دلم نمی خواهد حواسم پرت شود.

حيرت زده به دور و برش و به دشت نگاه می کند، ابروهايش را بالا می برد و می گويد:

ـ آه... شما شرقی ها! هيچ وقت نمی فهمم تان.

می گويم:

- لازم نيست بفهمی، فقط دوربين  را کناری بگذار و لطفا به من کمک کن تا هيزم ها را به خانه ببرم.

 

می گذرم از فرش سرخ تمشک های نيمه خورده ای که سمورها، شکم سيرانه، گاز زده اند، و از ازدحام  رنگ های طلايي و نارنجی غروب که دشت را در خود گرفته اند. برگ ها، شلوغ و پر هياهو و شوخ، به دست و پايم می پيچند  و تا به خانه برسم رهايم نمی کنند.

 

       هنوز شب نيامده اما هر چه  چراغ دارم روشن می کنم و يکراست می روم سراغ بخاری ديواری تا هيزم ها را در آن بچينم. پاييز و زمستان دوست دارم که چراغ ها همه روشن باشند و بخاری هميشه پر آتش.

 

تا تو را نمی شناختم پاييز را دوست نداشتم.   انگشت های کودکی ام هنوز از سنگينی مدادهای روزهای اول مدرسه می لرزد.  هنوز هر رنگ نارنجی به يادم می آورد آن همه آ های با کلاه و بی کلاهی را که بر سفيدی کاغذ رديف می شدند. نور از لای برگ های خشک و معلق درخت های حياط مدرسه می گذشت و  از شيشه های کلاس عبور می کرد و می نشست بر رديف درهم ريخته کلاه هايي که منتظر نگاه معلمی بودند که هيچوقت کلاه ها را دوست نداشت:

ـ همه شان کج اند. دقت کن.  بيشتر دقت کن!

و من از بس آ می نوشتم کنار انگشت ميانی ام هميشه تاول می زد.

مادرم، که خط خوشش به نقاشی بيشتر شبيه بود، هميشه از بد خطی ام می ناليد و پدرم هميشه به شوخی می گفت: «در عوض  ربطش خوب است» و هميشه هم نگاه ملامت بار اما خندان  مادرم از کنار زلفی که کج روی پيشانی و ابرويش نشسته بود  می گذشت و نفس پدرم را می بريد.

 

چوب ها را می چينم در بخاری. مرتب و به شکل شطرنج و روی هم.  و بالای همه آن ها چند پرتقال می گذارم  و بعد هيزم ها را به آتش می کشم. تصوير آتش از شيشه می گذرد، در فضا می چرخد، به تو می رسد و سريع و پر شتاب برمی گردد و در چشمانم شعله می کشد.

او می گويد

ـ اين همه به آتش نزديک نشو، رنگ مردمک هايت به رنگ شعله می شود

می گويم:

ـ خب بشود. خوب است که ...

ـ نه، من رنگ کبود مردمک هايت را بيشتر دوست دارم

ـ من هم رنگ آتش را دوست دارم

ـ در گذشته  آتش پرست بوده ای. نبوده ای؟

ـ آتش پرست نه، اما عاشق آتش بودم. آتشکده ای هم داشتم.

خنده ای می کند و می گويد:

ـ فکر می کنم باز هم بايد هيزم بياورم. اين هيزم ها کفاف آتشکده را نمی دهد.

 

آتشکده ام برفراز بلندايي بود؛ همانجا که گلِشاه  مهربان هر روز می نشست و ساعت ها با خاک و آب و هوا گِل درست می کرد و  آدم می ساخت، نيلوفر آبی می ساخت، گاو بزرگ می ساخت و پرنده هايی با بال های زرد و سبز و سرخ.

 آدم ها دو تا که می شدند برمی خاستند و رقص کنان می دويدند، نيلوفرها به رنگ زر می شدند و بر آب های آسمان حرکت می کردند، و گاو بزرگ از عشق بارور می شد و به تنهايي همه ی گندم های جهان را می زاييد تا پرنده ها از ازل تا به ابد بر سر گندم ها پرواز کنند.

گلِشاه مهربان به پرنده ها می گفت «مراقب باشيد هر کجايي که گندم و عشق نيست فرود نياييد که قفس و  بی آسمانی منتظر شما است».

آتش که اوج می گيرد تو می آيي. از کنار درخت های طلايي می گذری، از جنگل های آپالاچين، جنگل های هشت پر، اِونز، گرگان، وايت ريور و از اجتماع آهوهايي که هميشه پاييز و زمستان پشت پنجره ی اتاقم جمع می شوند. می آيی و پشت پنجره می ايستی؛ پيراهنی به رنگ آفتاب داری و دست هايي به رنگ صبح. می دوم و در را برويت باز می کنم:

- آه، خدای من! چه روشن و زيبا!

او می گويد:

ـ حالا می توانم عکس بگيرم؟

و دوربينش را بالا می گيرد. دستم را جلوی صورت تو و مقابل دوربين او می گيرم.

ـ نه، خواهش می کنم. امشب ميهمان دارم. عکس بی عکس. اصلاً برو از آهوها عکس بگير ـ از اين آهوهايي که بی ترس و اندوه بر دشت می گردند ـ از اين همه پرنده که رنگ شان به رنگ برگ های پاييزی است اما هنوز بهاری اند. از خورشيد عکس بگير که، رنگ پريده و رنجور، دور خودش می گردد و به شب چنگ می زند...

به دست من که در فضا مانده نگاهی می کند و لبخند زنان سرش را بر می گرداند، شانه بالا می اندازد و دوربينش را به سوی دشت می گيرد، و لحظه ای بعد، با  آهوها و پرنده ها يکی می شود.

به تو که حالا در چند قدمی من ايستاده ای می گويم:

ـ چرا در سرزمين او نه آهوها از آدم ها می ترسند و نه پرنده ها؟ حتی از وقتی که متولد می شوند؛ حتی وقتی که از سرزمين های دور به اين جا می آيند ـ سرزمين هايي که اگرچه هيچ انسانی از آنها عبور نکرده ـ می دانند که در اين جا کسی آزارشان نمی دهد. اما عجيب نيست که در سرزمين من هر حرکت و اشاره  و کنايه ای بوی دام و قفس می دهد و آنها از آن می گريزند. از کجا می دانند؟!

 

پدرم که به حس های ناشناخته باور داشت می گفت:

ـ اين چيزهايي است که ما هنوز نمی دانيم. اما نمی توانيم منکرش شويم. چيزی وجود دارد که ما را، مهم نيست حيوان باشيم يا انسان، به هم نزديک يا دور می کند. حسی هست که خطر را می فهمد، مهربانی را می فهمد، خشم را می فهمد و نسبت به آنها واکنش نشان می دهد، بی آن که در کنترل ما باشد.

به تو می گويم:

ـ  می دانی من هم حس هايي دارم که در کنترل من نيست؟!

تو، همانطور که به آتش نزديک می شوی، می خندی و يکباره اولين پرتقال نشسته بر آتش می ترکد و عطر بهار در اتاق می ريزد.

چقدر خنده ات را دوست دارم. مثل بهار می شوی. ديگر پاييز نيستی. نمی فهمم تويي يا بهار. می گويم:

ـ  می شود هميشه بهار باشی؟  

و نمی گويم که تو را از بهار و تابستان هم بيشتر دوست دارم.  می گويم:

ـ اگر رازی داشته باشی و کسی را نداشته باشی که رازت را به او بگويي قلبت می سوزد و اگر قلبت بسوزد هيچ وقت نمی توانی عاشق شوی و اگر هيچ وقت نتوانی عاشق شوی مرده ای و من، برای اين که قلبم نسوزد، با گياهان حرف می زنم. و برای همين بهار و تابستان را بيشتر دوست داشتم. فکر می کردم که پر از گياهان شنونده اند؛ گياهانی که مثل سنگ صبور به آدم ها و آهوها و پرنده ها گوش می دهند. اما با تو آموختم که با گياهان پاييزی نيز حرف بزنم؛ گياهانی که صبورتر و شنونده ترند. برای همين هم «هميشه سبزند» و در همه ی فصل ها  تازه اند.

 

تمام اولين پاييز و زمستانی که به مدرسه رفتم  هفته ای هفت صفحه را بايد سياه می کردم: «عشق آمدنی بود نه آموختنی»

به درستی نمی دانستم چه معنايي دارد اما می نوشتم و می نوشتم... معلمم می گفت «به معنايش کاری نداشته باش، فقط بنويس، آنقدر که ديگر کلاه ها را کج نکشی» و مادرم می گفت: «به معنايش کاری نداشته باش، فقط بنويس » و پدرم می گفت: «بزرگ می شوی و معنايش را خودت می فهمی. شايد روزگاری که تو بزرگ شوی حتی بهتر از ما بفهمی».

و بزرگ شدم و فهميدم که عشق آمدنی نبود و آموختنی بود. می دانی، قرن هاست که در سرزمين ما همه چيز را به ما عوضی ياد می دهند؟!

 

می نشينی کنارم و آتش ها را زير و رو می کنی. و شعله ها دوباره زبانه می کشند. آتش و عشق شباهتی حيرت انگيز با هم دارند، اين را از همان وقت ها که آتشکده ای داشتم آموخته ام. همان وقتی که کمان گير بزرگ، از بامداد تا نيم روز برف، کمان کشيد و مرزها را نوشت؛ و تو از آتش گذشتی تا خطوط مرزها را پاک کنی، تا نظمی بسازی و آن تعادل ناپايدار را هميشگی کنی.

 

او شادمان و پر سر و صدا خرمنی چوب صنوبر با خود می آورد و تا کنار بخاری می کشد و هزارها  تصوير در حافظه ی دوربينی که چون چليپايي به گردنش آويزان است می گردند. می گويد:

ـ حالا آنقدر چوب هست که آتشکده را روشن نگاهداری.

چوب ها را در بخاری می گذارم و بوی صنوبر در اتاق می پيچد. دوربينش را می گيرم و تصويرها را ورق می زنم. می گويد:

ـ دنبال چه می گردی؟!

- ارابه ای که از آسمان می گذرد؛ و آن زيبايي جاويدان که حلقه های کوچک مهر بر فراز سرش به پرواز در آمده؛ و آن که هرگز نمی کشد اما شکست ناپذير است.

چوب ها را در بخاری می گذارم ، تو می خندی و پرتقالی ديگر می ترکد و بوی بهار می پيچد در اتاق.  عکس ها را ورق می زنم.  می گويد:

ـ دنبال چه می گردی؟!

- آن شادمانی بزرگ که با موج های کوچک نامريي بر شقيقه های درخشان پرنده هايي می تابد که از فراز قفس ها می گذرند و واقعيت های رديف شده مثل نسيمی زير بال هاشان می تپد.

 

آتش را زير و رو می کنی و جهان گرم می شود و ييمان شکن نابکار که بر نقطه ی تعادل ايستاده می لرزد

دست هايم را به سويت دراز می کنم. همان گونه که کنار آتش نشسته ای به چپ نگاه می کنی که مرا ببينی و آن گاه که از نظم کهکشان می گذری آتش زبانه می کشد

 

دست می کنم  و از شقيقه ات رنگی از آتش می گيرم و تمام شب ستاره ی صبح می کشم، عسل می نوشم و زعفران بر آتش می پاشم  تا در رد روشن قدم  هايت فردا آفتاب شود.

چهاردهم دسامبر 2007