Shokooh Mirzadegi

مقاله

شکوه میرزادگی

بازگشت به صفحه اصلی

قصه

شعر

مقاله

يادداشت

  نگاه يک زن

مطالب  ديداری

مطالب  شنيداری

مرکز  اسناد  زنان

نامه های سرگشاده

کتاب های در اينترنت

کتاب های منتشر شده

کتاب های در دست انتشار

*****

 تماس

 شرح حال

آلبوم عکس

English Section

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Puyeshgaraan

 

 

 

 

 

 

ايرانيان ِ در شوک،  نيازمند نفسی بلند!

 

اين روزها، به نظر می آيد که سايه ی سرد و تلخی بر سر سرزمين مان، ايران، افتاده است؛ مثل سکوت وهم انگيزی که طبیعت پس از زلزله پيش می گيرد؛ سکوتی که در آن هم ترس هست و هم بی حالی. ديگر فرياد دلداری دهنده و شوق انگيز «نترسید! نترسيد ما همه با هم هستيم» شنيده نمی شود، ديگر از «با هم بودن» ها خبری نيست؛ ايميل ها ديگر رنگی از هيجان ندارد و تلفن ها زنگ اميدشان را گم کرده اند.

بيرون ايران هم هموطنان مان در بهت به سر می برند؛ اما بهتی که آميخته با ترس نيست. ما اگر چه فقط خبر «زلزله» را شنيده و خوانده ايم و ترس پس از زلزله را هم فقط تا حدی که بتوان تصور کرد حس کرده ايم، اما بی رنگی و بی هيجانی يا سرخوردگی به ما هم سرايت کرده است.

به طور کلی، بيشتر ما، چه آن سو و چه اين سو، یا سرد و ساکت و بی هيجان شده ايم و يا حالتی گزنده و تلخ پيدا کرده ایم. به هر بهانه ای به جان هم می افتیم، بازار تهمت و بدگويی هم سخت به راه است و انگشت ها هر روز به سوی چيزی يا کسی نشانه می رود. در به در به دنبال گناهکار می گرديم، بی آن که گناهکار اصلی را ـ که هيولاوار، به نام حکومت اسلامی مقابل ما ايستاده ـ ببينيم. يادمان رفته که تا همين ديروز مهربان و دوست بوديم و با شور و هيجان در خيابان های تهران، لندن، برلين، پاريس و نيويورک و ...  راهپيمائی می کرديم و  از جنبش آزادی بخش مان، يا جنبش سبزمان، يا جنبش حق طلب مان، پشتيبانی می کرديم.

به راستی چرا چنين شده؟

در مجموع، اگر دقت کنيم و اين ميليون ها انسان ايرانی را «يکی» ببنيم (مثل همان «پيکر ِ» تشکيل شده از اعضاي يک گوهر ِ سعدی) به راحتی می توانيم دريابیم که اين پيکر، اکنون، گرفتار يک «شوک» شديد شده است؛ با همه ی حالت ها و عواقب آن.

 

کدام شوک ؟

ساده ترين تعريفی که از «شوک» می شود چنين است: وقتی که، به دلايلی ناگهانی، دستگاه گردش خون در بدن ناتوان می شود و نمی تواند خون کافی را به تمام اعضای بدن برساند، برای گذار از خطر، حالتی دفاعی در بدن بوجود می آيد که به آن شوک می گويند. وقتی خون به بدن نمی رسد اولين بخش های در خطر بدن انسان قلب و مغز هستند، چرا که اگر خون به آن ها نرسد انسان ممکن است تا مرحله ی مرگ هم پيش برود. کاری که سيستم دفاعی بدن می کند آن است که خون را از اعضای ديگر، مثل عضلات، روده، و پوست می گيرد و به سوی قلب و مغز روان می کند تا از بروز خطر بزرگتر جلوگيری کند.

اما، علاوه بر شوک های فيزيکی مثل شوک قلبی در موارد سکته و شوک های ناشی از خونريزی های ناگهانی و شديد و يا سوختگی، شوک هایی هم هستند که دلايل روانی دارند. مثل شوک هايي که از شنيدن خبر بد، يا رويارويي با حادثه ای غير قابل انتظار و يا ديدن صحنه هایی هراسناک بوجود می آيد.

جامعه شناسان و اقتصاددان ها نيز، با الهام گرفتن از مسايل فيزيکی و روانی انسان ها، کلمه ی شوک را در مورد ضايعات اقتصادی، اجتماعی و سياسی يک جامعه به کار گرفته اند و چنین است که، مثلاً، نتيجه ی بالا و پايين رفتن ناگهانی قيمت کالاها و خدماتی را که اثر مهمی بر زندگی مردم دارند ـ مثل نفت، بورس، پول و غيره ـ «شوک اقتصادی» می خوانند. همچنين حوادث مهم طبيعی، مثل زلزله، توفان و سيل و غيره را در جامعه ای که با آنها روبرو می شود به عنوان منشاء «شوک طبيعی» می شناسند. بر همين اساس رويدادهایی چون انقلاب، کودتا، و جنگ، و تغيبرات ناگهانی سياسی را که اثری عميق و همگانی بر زندگی مردمان يک جامعه دارند می توان منشاء «شوک سياسی» دانست.

به نظر من، و با نگاهی به آن چه که در اين يک سال گذشته بر مردم ما گذشته است، کاملاً روشن است که جامعه ی ايران، و به طور کلی بيشتر ايراني ها در سراسر جهان، در حال حاضر گرفتار تحمل يک شوک سياسی هستند.

بياييم و لحظه ای مجموعه ی ايرانيان را به سان همان پيکر تشکيل شده از اجزا ببينيم و ابعاد آن چه را که بر سر اين پيکر آمده و شوکی را که از آن بوجود آمده بررسی کنيم:

جامعه ای ايستاده و استوار بر ريشه های کهن فرهنگی خردمدار و ضد تبعيض، تصميم می گيرد برای فرار از ظلم و بی عدالتی و تبعيض عظيم و فراگير حکومتی که مجموعه ای از رنج های بشری را برای او فراهم آورده است، سرنوشت خود را تغيير دهد. اين تصميم طبعاً ناگهانی شکل نگرفته بود. اين سی سال تحمل و صبوری بر متن همان فرهنگی طی شده که راه و رسم بيرون آمدن از جهنم تجاوزکاران را به او آموخته است. اما تحمل حدی و نقطه ی پايانی دارد و پيکر تحمل کننده، مثل هر مورد تحمل و صبوری بلند مدت ديگری، تبديل به آتشی زير خاکستر می شود که نسیمی مساعد می تواند آن را برافروزد و شعله ور سازد. و اين نسيم همان «انتخاباتی» بود که وعده ی تغيير و بهبود را بهمراه داشت، هرچند که در طول سی سال گذشته از اين وعده ها بسيار داده شده و به دنبالشان بسيار وعده شکنی ها انجام شده بود. در وزش اين نسيم وعده گر بود که ملت تصميم گرفت که يک بار ديگر، و اين بار با تمام نيرو و توان، وارد ماجراي تکراری انتخابات در حکومتی شود که اگرچه هيچ چيزش با مفهوم انتخابات (آنگونه که در همه ی کشورهای دموکرات وجود دارد) خوانايي نداشت، اما او مصمم بود که با تمام نیرو و توان وارد اين بازی هم بشود ـ به اميد اين که برنده او باشد.

نشانه ی نزديک شدن صبر مردم به لبريزی و تصميم برای «آخرين اقدام» را می شد در شعاری يافت که در تمام روزهای مبارزات انتخاباتی شنيده می شد: «اگر تقلب بشه، ايران قيامت ميشه». و چنين بود که ملت، آواز خوان و هلهله کنان و رنگين، در حرکت های انتخاباتی شرکت کرد و به رنگی در آمد که اگر چه نامزدی انتخاباتی آن را نشانه ای مذهبی می دانست اما برای او اين رنگ نشانه ی يکی شدن اعضای جامعه ای هم بود که می خواست يک صدا و يک پيکر شود. در اين ميان بودند بسيارانی که بدون اعتقاد به انتخابات يا امکان برد در آن، فقط به خاطر استفاده از فضای روزهای های شادمانه و بی سانسوری که در کشور ما نادر بود، و يا به اميد شعله ور شدن آن آتش زير خاکستر، در جريان انتخابات حضور داشتند.

اما در چشم بر همزدنی باز هم تقلب شد و يک بار ديگر رای ملت را به زباله دان ريختند. هيچکس نمی تواند امروز و بصورتی قاطع مسيرهای ديگری را که واکنش مردم می توانست ايجاد کند حدس بزند، اما آنچه اين بار بصورتی متفاوت رخ داد اين بود که نامزدهای ظاهراً شکست خورده در انتخابات، به جای نق زدنی چند روزه و گذرا و به خانه رفتن و چند روزی بعد دوباره دست بوس رهبر خلاف کار و دروغزن شدن،  اعلام کردند که نتيجه ی انتخابات را نمی پذيرند و رای مردم را پس خواهند گرفت. (من در اين جا به اين باور خودم نمی پردازم که انجام هر نوع انتخابات سالمی با حضور چنين حکومتی بی نتيجه است. و همين طور به باور کسانی که می گويند حکومت و همدستانش رسيدن پايان صبر مردمان را دريافته بودند و سر ريز شدنش را با انجام انتخاباتی به ظاهر درست، و معرفی نامزدهایی به ظاهر متفاوت، خنثی کردند؛ و  می خواهم خوش بينانه فکر کنم که همه چيز همانگونه که خيال می کنيم اتفاق افتاده بوده است). 

 بهر حال، به دنبال چنان تقلبی، مردم، همانطور که از قبل گفته بودند، حيرت زده و حتی خشمگين، «قيامت» کردند، اما قيامتی به سان رستاخيزی زيبا و متمدنانه.

تا اين جای قضيه هم همه چيز طبيعی پيش رفت. جامعه همچنان سرحال و سلامت راه خود را پی گرفته و واکنشی متمدنانه را به تماشا گذاشته بود. نامزدهای ظاهراً شکست خورده هم، کم و بيش، با آن ها همراه بودند ـ کمتر قدمی و بيشتر کلامی. اين وضع می توانست واقعاً به تغييری ـ حتی موقتی اما راضی کننده ـ خاتمه يابد. اما ناگهان هیولای هراسناکی از آستين حکومت بيرون آمد و با دستی پر از توپ و تفنگ و زندان و شکنجه و تجاوز و دادگاه های قرون وسطايي روبرويشان ايستاد؛ گرفت و زد و کشت و سوزاند، و پيکر جامعه را گرفتار شوکی کرد که می تواند در کتاب های جامعه شناسی آينده به عنوان يکی از  انواع نادر شوک های سياسی ثبت شود.

به اين اصل روانشناختی شناختی و جامعه شناختی توجه کنيم: هر چه انتظار حادثه ای کمتر باشد شوک ناشی از بروز آن بزرگتر و شديد تر خواهد بود. جامعه ی ايران حتی از همين حکومت سراپا فساد و ظلم (اما چسبيده به نام خدا و مذهب) نيز انتظار نداشت که با مردمی بی سلاح و مسالمت جو چنين کند که کرد، چرا که اين اصل را نيز از فرهنگ متمدن خويش آموخته بود که در مقابل کسی که دشمن می دانی اما بی سلاح است نيز نبايد خشونت کرد.

 

علايم شوک سياسی

همان گونه که شوک فيزيکی علايمی دارد و بيمار گرفتار شوک مراحلی را از شروع تا پايان می گذراند، شوک های روانی و  اقتصادی و سياسی هم مراحل خودشان را دارند.

در مجموع روند دچار آمدگی به شوک سير پیشرفت و علائم خاصی دارد. مثلاً، در يک شوک فيزيکی، ابتدا  ضربان قلب بالا می رود و تنفس تند می شود. سپس تشويش و هيجان ناشی از ترس  در بيمار بوجود می آيد. در مرحله ی بعد نفس کشيدن مشکل می شود، حالت بيحالی و ضعف پديد می آيد و، با بدتر شدن وضع، فشار خون پيکر گرفتار شوک رفته رفته کم می شود و سيستم هوشياری از دست می رود و فرو افتادگی و بيهوشی پديدار می شود.

شوکی که مردم ما، به عنوان يک پيکر اجتماعی، گرفتار آن شده اند اکنون مراحل مختلف خود را طی می کند. يعنی از مرحله ی هيچان و اضطراب گذشته و به مرحله ی ترس رسيده؛ جايی که به بيحالی و بی تفاوتی  نزديک است و کم مانده تا بر او همانی رود که بر يک پيکر شوک زده می رود ـ يعنی از دست رفتن هوشياری و فرو افتادن.

 

چه می شود کرد؟

می بينيم که برخی، به خصوص کسانی که در ايران نيستند، و در اين سی سال گذشته کارشان فقط گفتن «لنگش کن» بوده، با دیدن سکوت و ضعف مردمان، انواع و اقسام توقع ها را بر زبان می آورند. يکی می گويد: «حالا وقتش رسيده که مردم اسلحه دست بگيرند»، ديگری می گويد: «اگر الان مردم فکری به حال خودشان نکنند فردا ديگر خيلی دير خواهد بود»؛ و عده ای هم بی رحمانه آن ها را تحقير می کنند. يکی می گويد: «از قيزقزستان ياد بگيريد!» ديگری می گويد: « روبرو شدن با اين بلاها حق اين مردمی است که رهبران شان فلانی و بهمانی هست »؛ و يکی هم کار را تمام شده و بدبختی را سهم هميشگی اين مردم می داند.

 

اما من فکر می کنم که جامعه ی ايران، يا بهتر است بگويم که پيکر معترض جامعه ی ايران، دارد دوران گذار از مرحله ی شوک زدگی به مرحله ی عادی شدن را طی می کند.

يک بيمار گرفتار شوک فيزيکی برای خروج از آن وضعيت و به مرحله عادی در آمدن نياز به اکسيژن دارد، يا نياز دارد که جلوی خونريزی اش را بگيرند، يا دست و پای شکسته اش را التيام بدهند، و فلبش را به کار بيندازد. البته گاه بدن انسان به خاطر حالتی دفاعی که درش بوجود می آيد می تواند که بدون کمک خود را از مرحله خطر نجات دهد اما معمولا و در بيشتر مواقع  تا مدتی قادر به کنترل کامل خود و اعمال و رفتارش نيست و پزشک و احتمالاً اطرافيان عاقل و هوشيار او هستند که به داد او می رسند. طبيعی است که هر چه زودتر به داد کسی که گرفتار شوک شده برسند امکان بهبودی او بيشتر است.

 

اين وضعيت دقيقا در ارتباط با يک جامعه هم وجود دارد. از يک جامعه ی بی گناه شوک زده (هر چقدر عاقل و بالغ و هوشيار) نمی توان توقع داشت که بلافاصله و  به سرعت و با حالتی طبيعی به خويشتن کمک کند و از شوک بيرون بيايد. بدنه ی جامعه نيز حالت دفاعی خود را دارد و احتمال به پاخاستن سريعش بيشتر است اما او نيز نياز به کمک دارد، نياز به درمان فوری خونريزی ها و شکستگی ها و ضايعات و لطمه هايي را دارد که بر جان و تن او نقش بسته اند. و مهمتر از همه، او نياز به اکسيژن دارد. اکسيژن او «نيروی زندگی» است برای رويارويي با ترس. و طبيب او همان مسیحا دمی است (که به نظر من «مهر دم» ی بوده که تبديل به «مسيحا دم» شده) که از بلا نهراسد و راه و رسم همراهی و همدردی را بداند.

اما اين «طبيب مهر دم» (يا مسيحا دم) چه کس يا کسانی می توانند باشند؟ چه کسانی می توانند دست و پای شکسته و بدن خون از دست داده ی اين موجود شوک زده را شفا بخشند؟ و چه کسانی می توانند اکسيژن لازم را برای دوباره برخاستن و دوباره نفس کشيدن و دوباره حرکت کردن به پيکر جنبش آزادی بخش، يا سبز، ما برسانند؟

من اهل نسخه پيچيدن برای کسی نيستم اما به سهم خود باور دارم که اکنون ايرانيان و مردمان خارج کشور بيشترين نقش را می توانند در ياری رساندن به اين پیکر عزيزی، که با رفتارهای متمدنانه و انسانی خود يک پيروزی عظيم معنوی ـ فرهنگی را به سرزمين ما هديه کرده، بازی کنند. آن ها، به خصوص با امکانات وسيع رسانه ای جهانی که در دسترس خود دارند، می توانند نقشی فراتر از همه ی اين سی سال گذشته داشته باشند. می توانند، به جای سرخوردگی و سکوت و متهم کردن اين و آن، فريادهای خاموش يا خاموش شده ی مردم ايران را به طور مرتب به گوش جهانيان برسانند. می توانند در هر شهری که هستند، و به هر مناسبت و بهانه ای، از حقوق بشری مردمان ايران با شهروندان غير ايرانی خود سخن بگويند. مدام به آن ها بگويند که: «مردم ايران هنوز در بندند، آنها را فراموش نکنيد، آنها نه سلاح هسته ای می خواهند و نه اهل جنگ و کشتن اند، به دولت هاتان بگوييد که، بجای وارد مذاکره و سازش شدن با حکومت ايران، به جنبش آزاديخواهانهء مردم ايران کمک کنند». آنها می توانند مدام به مردمان کشورهای ميزبانشان يادآور شوند که چقدر تصميم گيری های آنان در سرنوشت ميليون ها انسان موثر است و حق آن است که به برگزيدگان سياسی خود گوشزد کنند که از اين پس تنها در صورت حمايت از اين مردم خاموش شده رأی آنها را خواهند داشت. و می توانند همه ی اين گفته ها را به زبان کشوری که در آن ساکنند در محل کار و کسب خود نصب کنند، پشت سر مجريان تلويزيونی بگذارند، و روی پيراهن ها و کيف های خود بنويسند.

ايرانيان خارج از ايران می توانند، به خصوص در روزهاي ملی و فرهنگی مان که مورد نفرت حکومت اسلامی است، مقابل سفارت خانه های حکومت جمهوری اسلامی بايستند و با پلاکارت هاشان، و با شعارهاشان آرامش را از نمايندگان رسمی اين حکومت بگيرند. بايد به آن ها بگوييم که «اگر که مردم ايران را خاموش کرده ايد ما صداي آن ها شده ايم. ما که چون شما خدايمان قاسم الجبارين نيست و فرهنگ مان عشق به انسان است». ما بايد نگذاریم که آن ها با انسان کشی هاشان خواب و بيداری آسوده ای داشته باشند.

فراموش نکنيم که در طول تاريخ دويست سال گذشته، گروه های مقاومت و آزادی بخش، در بيرون از سرزمين های ديکتاتوری و استعمار زده ی خود، بيشترين و موثرترين نقش را در کمک به مبارزين داخل کشورشان داشته اند ـ چه با بازتاب مدام صدای آن ها در بيرون از مرزهای بسته و ديوارهای بلند، چه با کمک گرفتن از مردمان آزادی خواه جهان، و چه با روحيه دادن به مردمانی که در اين نوع سرزمين ها چيزی ندارند جز عشق و ايمان به آزادی.

و هميشه، با همين نوع «اکسيژن دادن ها» بوده که ناگهان از قلب اين کشورها يا حتی از درون زندان های مخوف ديکتاتورها شخص يا گروهی به سان نفسی بلند سر کشيده  و سرزمينی را با نور آزادی روشن کرده است.

شانزدهم آوريل 2010

shokoohmirzadegi@gmail.com