Shokooh Mirzadegi

مقاله

شکوه میرزادگی

بازگشت به صفحه اصلی

قصه

شعر

مقاله

يادداشت

  نگاه يک زن

مطالب  ديداری

مطالب  شنيداری

مرکز  اسناد  زنان

نامه های سرگشاده

کتاب های در اينترنت

کتاب های منتشر شده

کتاب های در دست انتشار

*****

 تماس

 شرح حال

آلبوم عکس

English Section

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Puyeshgaraan

 

 

 

 

 

 

چه کسی  ديو را به شيشه بازمی گرداند؟

اين نوشته تقديم می شود به حقوقدانان جنبش سبز به خاطر دو اصل هوشيارانه و دقيقی  که برای ميراث فرهنگی و محيط زيست سرزمين مان به پيش نويس قانون اساسی پيشنهادی خود افزودند.*

در بيست و دوم بهمن 1357، سالی از سال های پايانی قرن بیستم، ناگهان دیوی از شیشه ی قرون وسطی بیرون آمد و در میانه ی سرزمین ما قد برافراشت؛ خميازه ای کشيد، با مشت ها به سينه اش کوبيد و بی هيچ حسی از عاطفه و عشق، و بی هيچ درکی از جايگاه انسان متمدن زمانه ی ما، راه افتاد به ميان مردم. مردم اما خوشحال و بی خبر قامتش را به بنای آزادی تشبيه کردند و نفسش را به گرمای زندگی. او با هر قدمی که برمی داشت خاک ها را به هوا می پراکند و سايه ی عظيم اما زنگ زده اش بر همه جا می نشست و نفس  سياهی که از دودکش های کهنه و پوسیده ی بينی اش بيرون می زد همچون خاکی سياه بر سر همه کس و همه چیز فرو می نشست. مردمان بسياری بزودی دريافتند که چه موجودی را از شيشه بيرون کشيده اند اما ديو برون آمده از شيشه زير نام حکومت اسلامی سی و يک سال است، همچنان که برآيند طينت ديوهای استوره ای است، کاری نداشته است جز زدن و کشتن انسان ها و ويران کردن همه ی نشانه های فرهنگ و تمدنی که حکم روح آن مردم را دارد.

در آستانه ی سی و يکمين سال حکومت جمهوری اسلامی و همزمان با فريادهای دادخواهی و حق طلبی که، در چند ماهه ی اخير به خصوص، از گلوی مردمان به زنجیر کشيده و به جان رسيده برخاسته، فرصتی طلايي و درخشان به دست آمده تا لطمه ها و جنايت ها و خيانت های ريز و درشت و غير انسانی رهبران حکومت و اطرافيان و کارگزاران اش بیشتر از همیشه ديده و شنيده شوند. چرا که اکنون شرح ماجرا از زبان کسانی بيان می شود که تا ديروز از همراهان اين حکومت بوده و، خوشبختانه، اکنون در هیئت اپوزیيسون کنار مردم ايستاده اند و آن چه که می گويند گفته های شاهدان عینی و رسمی و قابل استناد و قبول کارکرد حکومت اسلامی به حساب می آيد.

و در ميان اين جرم های خيانت بار تخريب ميراث فرهنگی، تاريخی، و طبيعی سرزمين ما بدون ترديد از بزرگ ترين لطمه هایی است که این حکومت بر کشورمان وارد ساخته و، پس از فاجعه ی کشتار انسان ها، نوعی اقدام برای نابودی روح يک سرزمين بشمار می رود؛ جرمی که اکنون با وجود شواهد و مدارک موجود و قابل ارائه در هر دادگاه واقعی و عادلی قابل اثبات است.

ارتکاب به اين جرم، چون بسياری ديگر از جرم هابی که از ابتدا پرونده ی جمهوری اسلامی را سياه کرده اند، از همان روز اول به حکومت نشستن اين جماعت شروع شده است؛ با حجت الاسلامی که سوار بر تراکتور و، يا قاسم الجبارين و مفسد فی الارض گويان، ديوسان، به سوی تخت جمشيد شتافت تا کار تخريب ميراث فرهنگی و تاريخی ملتی را آغاز کند که بیگانگان  مهاجم به ايران،  از اسکندر گرفته تا اعراب و مغول ها، از قرن های دور، ناتمام گذاشته بودند.

از آن روز تا کنون، بدون هیچ اغراق، روزی نبوده است که در گوشه ای از آن خاک زیبای باستانی جايي را خراب نکرده باشند، يا برنامه ی خرابی اش را نريخته باشند، يا دست به غارت گنجينه هايش و خارج کردن آن ها از زادگاهشان نزده باشند. و ترديدی در اين واقعيت نيست که همه ی  افرادی که در اين سی و يک سال در جايگاه رهبری، رياست جمهوری و نخست وزيری نشسته و به طور کلی از مسئولان درجه يک جمهور ی اسلامی بوده اند يا در اين جرم بزرگ، با شرکت مستقیم، شريک هستند و يا اگر شرکت فعالی نداشته اند چشم و گوش خود را بر خبر تخريب ها بسته و خودشان را به نديدن و ندانستن زده اند. و تاسف بار تر این که هم اکنون نيز برخی شان، با اين که در صف اپوزيسیون جا گرفته اند، هنوز و همچنان روی از اين تخريب ها برمی گردانند و صدايشان در نمی آيد.

 

در طی اين سی و يک سال روند ويرانی آثار تاريخی و فرهنگی اشکال گوناگونی داشته است ـ از با بولدزر به آثار باستانی حمله کردن گرفته تا زير پوشش توسعه و عمران و آبادانی به نابودی آن ها برخاستن.  از حفاری های ظاهراً غير مجاز اما در جلوی چشم مأموران حفاظت گرفته تا خارج کردن گنجينه ها از فرودگاه های شهرهای بزرگ، و از قاچاق گنجيه های باستانی زير پوشش تبادل فرهنگی و یا تبادل اشيای موزه ها (که بارها در اين درباره و با جزييات نوشته ام) گرفته تا هديه دادن آن ها به شيخ های اطراف خليج فارس و رهبران روسيه. همه اين کارها با شکلی قانونی انجام گرفته است و ما اوج آن را  می توانيم در پنج سال گذشته به رهبری آقایان مجتبی خامنه ای، محمود احمدی نژاد و اسفنديار رحيم مشايی و همدستانشان ببينيم.

ما، کوشندگان ميراث فرهنگی، چه در خارج از ايران و به گونه ای صريح و روشن، و چه به عنوان روزنامه نگار و نويسنده و وبلاگر در داخل سرزمين مان و با هزار مکافات و بدبختی و زير نام های مستعار، بارها و بارها (و به خصوص در پنج سال گذشته) درباره ی اين روش های پنهانی حکومت برای تخريب و نابودی و غارت ميراث فرهنگی مان گفته و نوشته ايم.

آرشيو بنياد ميراث پاسارگاد، با هزارها مقاله و خبر رسمی و غير رسمی، بهترين گواهی است که نشان می دهد چگونه حکومت اسلامی زير پوشش عمران و آبادانی، در سرزمينی که در آن به جای هر چيز زمين بکر قابل ساخت و ساز  وجود دارد، درست بر فراز يا در دل محوطه های باستانی و تاريخی (به خصوص آثار قبل از اسلام و يا غير مذهب تشيع) دست به ساختن سد و لوله کشی آب و برق و زدن دکل و جاده و پل و مترو زده است. و در همان حال می توان ده ها خبر را در مورد غارت اشيايي که در کنار اين عمليات ظاهراً عمرانی، و حمل آنها به خارج به وسيله عوامل شناخته شده ای چون خود رحيم مشايي، رييس سابق سازمان ميراث فرهنگی سابق و رئيس دفتر کنونی احمدی نژاد مشاهده کرد.

اين مدارک گواه بر انجام جناياتی فرهنگی اند که خبر برخی از نمونه های پر سر و صدای آن به گوش همه رسيده است:  ايجاد سد سيوند در محوطه ی تنگه و دشت بلاغی، همراه با غارت آثار موجود در آن و سپس غرق کردن و پوشاندن نشانه های اين غارت با آبگيری سدی بی حاصل و پر از لطمات کشاورزی و محيط زيستی، گذراندن مترو از زير آثار تاريخی اصفهان و تخليه آثار باستانی که در طبقه ی زيرين آن ها قرار داشته اند، عبور دادن قطار از کنار نقش رستم و اقدام به تخريب معبد زرتشت، ساختن کارخانه های توليد کننده ی مواد شيميایی در محوطه های بيستون برای تخليه آثار باستانی زير آنها، بهم ريختن نمای آرامگاه فردوسی، کندن سر سربازان هخامنشی در تخت جمشيد، لطمه زدن به برج گنبد قابوس که شهرتی جهانی دارد، فرو ريختن قلعه ی با عظمت ساسانی خواجه، ويران کردن چارتاقی ها، يا آتشکده های مشهور دوران ساسانی، غارت گنجينه های رامهرمز، غارت و هتل سازی در محوطه ی بسيار با ارزش شوش و ... موارد بي شمار ديگر.

 

مسئولان به اصطلاح  ميراث فرهنگی ِ حکومت اسلامی، به روشنی نشان داده اند که علاوه بر اهداف سودجويانه ای که که در اين نوع عمليات دارند، به اين آثار چون نشانه هايي از غيرخودی ها و دشمنان خويش می نگرند؛ درست همانگونه که انسان ها را به خاطر عقيده و مذهب و مرام شان به خودی و ناخودی تقسيم کرده اند و بر آن ها هر گونه حنایت و تبعيضی روا می دارند. آن ها ضمن توجه و دقت خاص و صرف هزينه هاي ميلياردی در مورد آثار اسلامی ـ شيعی، حتی در کشورهای ديگر، و نوسازی  آثار اسلامی در ايران، از  مساجد و امامزاده های بی نام و نشان گرفته تا آثار و ابنيه مذهبی اسلامی ـ شيعی و کتب دينی اسلامی، به شکلی کاملاً عمدی به ناديده گرفتن و  تخريب بخش های غير مذهبی، آثار و بناهای باستانی قبل از اسلام، آثار و بناهای تاريخی مذاهب ديگر، و از بين بردن کتب غير اسلامی، نقش ها و نقاشی ها و مجسمه ها و هر آنچه که در آن از ايران بيشتر از اسلام ياد شده است مشغول بوده و هر کجا تخريب مستقيم ممکن نشده آنها را، با بی توجهی گاه عمدی به ويرانی و نابودی کشيده اند.

خوشبختانه فهرست اکثر تخريب های عمدی و غير عمدی در پرونده های بنياد ميراث پاسارگاد موجود است و همه ی اميد ما کوشندگان میراث فرهنگی به فرا رسيدن روزگاری است که بتوانيم اين همه را به دادگاهی عادل در سرزمين مان و يا دادگاه های بين المللی بسپاريم و نشان دهيم که اين جنگ ضد بشری فرهنگی چه ها از ما گرفته است.

همه ی نشانه ها به راحتی می گويند که هدف اين جنگ خالی کردن تاريخ ايران از ايرانيت و انباشتن آن از اسلاميت است و بس. اين جنگ (آگاه يا ناآگاه فرقی نمی کند) فقط برای اين بوده که به تاريخ و فرهنگ ما هويتی غيرايرانی و شکلی مذهبی، آن هم يک نوع مذهب خاص،  ببخشند.

اما اين که می گويم هويتی غير ايرانی و نمی گويم هويتی اسلامی به اين دليل است که بين  اين دو مفهوم تفاوتی بزرگ وجود دارد. اين يک امر بديهی است که مسلمان بودن هر شخصی امری ايمانی و عقيدتی است و ربطی به مليت و سوابق تاريخی و زيربنایی هويت او ندارد. چنين شخصی می تواند 1400 سال پيش، زمانی که اعراب به ايران حمله کردند، به قول تاريخ نويس  وابسته به حکومت، بلافاصله و به دلخواه مسلمان شده باشد و يا، به قول تاريخ نويسانی بی غرض، سيصد ـ چهار صد سالی جنگيده و سپس با زور مسلمان شده باشد؛ يا می تواند همين امروز در تهران يا تبريز يا ابرقو، با تحقيق و تفحص شخصی، به اسلام گرويده باشد. در هر سه ی اين موارد اين شخص يک ايرانی است که مسلمان شده؛ و هويت تاريخی او تنها در اين مسلمانی نيست چرا که اين هويت مربوط می شود به بيش از هفت هزار سال تاريخ کشورش؛ هفت هزار سالی که در آن همه ی هويت تاريخی ايرانی (با هر بد و خوب و ارزش و ضد ارزشی که من يا شما برايش قايل باشيم، و با انواع و اقسام ايده ها و باورها و مذاهب و رنگ ها و نژادها) رشد کرده و ساخته شده است. درست مثل آن آمريکایی يا اروپایی که با مسلمان شدن يا يهودی شدن و مسيحی شدن هويت ملی خود را از دست نداده و نمی دهد. 

و اين همان چيزی است که حکومت اسلامی، ديوی که سی و يک سال پيش از شيشه برون آمد، هرگز نتوانسته درک کند و هنوز هم، به خاطر ماهيت عقب مانده و ضد تمدن اش، قادر به درک آن نيست. او نمی تواند درک کند که انسان متمدن امروز، با تکيه بر حقوق بشر، و ده ها کنوانسيون مربوط به ميراث فرهنگی و تاريخی بشری، به اين نتيجه ی علمی رسيده است که دستاوردهای بشری، مادی و معنوی،نبايد نابود شوند، و سعی در نابودی و پاک کردن آن ها از صفحه ی روزگار جرمی نابخشودنی است. آن ها نمی دانند که هر کجايي سعی شده که دستاوردها، تجربه ها و فرهنگی از فرهنگ های بشری  را ويران و يا نابود کنند، اين دست آوردها، همچون گياهی جاويدان از جايي ديگر سر بر کشيده اند.

و چنين است که آن ها نديدند و نفهميدند که، همزمان و بموازات پاشيدن زهر تبعيض و خشم و دشمنی بر فرهنگ و تاريخ ايرانی ما، چیزی در ذهن و جان مردمان ما ساخته می شود که  تبلور جهان بينی و در روند شکل گيری تحول و تکامل تاريخی همان فرهنگ است. آنها، در واقع، خود به ساخته شدن و فراهم آمدن نوشدارو و پاد زهر آن همه تبعيض و دشمنی کمک کرده اند.

 اکنون پس از سی و يک سال می بينيم که، با همه ی ويرانی های فيزيکی عظيمی که انجام شده، و با همه ی انکارهای فرهنگ معنوی ايرانی ـ چه در بخش آموزش و چه در بخش های تبليغات ـ اين فرهنگ و تاريخ ماست که اکنون به عنوان پاد زهر نفس مسموم ديو در کوچه و خيابان سبز شده و توان ديو از شيشه برون آمده ای را می گيرد که فقط در تک رنگی و  آلودگی و تيرگی می تواند نفس بکشد.  اکنون اين فرهنگ ما ست که به نسل جوان ما می آموزد که چگونه در جنگی نابرابر پيروز شوند.

نسلی که شادمان و  کف زنان و سرود خوان  مقابل ديوی ايستاده  که تنها با اندوه و خشم زنده است.

نسلی که اکنون به خوبی می داند که ديو شاخ دارد و دم، شمشير دارد و گرز، بند دارد و زنجير، و خلق و خویي  از آتش جنگ،  اما این را هم می داند که دیو از شادمانی او، مهربانی و عشق او و شور به آزادی او تا حد مرگ هراس دارد.

اين نسل اکنون ديگر می داند که ديو فرسوده است و فربه و زنگ زده و تاريک و  او بيش از هميشه تازه است و چابک و دلير، سبز و سرخ و سفيد. و سخت روشن.

اين نسل می داند که ديو به مرگ می انديشد و  او به زندگی

ديو زهر دارد و تلخی و او نوشدارویی است  شيرين

و او می داند  که دیو تمام  می شود و  او نه.

*******

آری، ديو، چه بخواهد چه نخواهد

به دست فرهنگ ما

به  شيشه ی استوره ای اش بازخواهد گشت

و ديدن آن لحظه

برای هر کس که به فرهنگ خردمدار و زيبای ايرانی مان باور دارد

سخت ساده و شکوهمند است.

 

 ========= 

 

 اصل های افزوده شده به پيش نويس دوم پيشنهادی حقوقدانان جنبش سبز:

اصل چهل و دوم

در بهره برداري از منابع طبيعي با رعايت موازين علمی و زيست محيطی مبتنی بر توسعه پايدار و استفاده از درآمدهاي ملي در سطح استان ها و توزيع فعاليتهاي اقتصادي ميان استان ها و مناطق مختلف كشور، نبايد تبعيض در كار باشد. به طوري كه هر منطقه فراخور نيازها و استعداد رشد خود، سرمايه و امكانات لازم در دسترس داشته باشد.

اصل چهل و چهارم

حفاظت محيط زيست كه نسل امروز و نسلهاي بعد بايد در آن حيات اجتماعي رو به رشدي داشته باشند، و نيز حفظ و نگهداری ميراث فرهنگی و تاريخی کشور وظيفه عمومي تلقي مي گردد. از اين رو فعاليتهاي اقتصادي و غير آن كه با آلودگي يا تخريب غير قابل جبران محيط زيست ملازمه پيدا كند يا موجب آسيب يا تخريب ميراث فرهنگی و تاريخی شود، ممنوع است. همچنين دولت موظف به ايجاد سازوکارهای مناسب برای تامين مالی حفظ و نگهداری محيط زيست و ميراث فرهنگی و تاريخی، به ترتيب از طريق درآمد زائی خودگردان آنها، در نظرگرفتن تسهيلات مالياتی و مانند آن، و در صورت نياز تصويب بودجه عمومی خواهد بود. تفصيل اين اصل و مسئوليت های مدنی و کيفری ناشی از تخلف از آن را قانون تعيين می کند.

پنجم فوريه 2010

shokoohmirzadegi@gmail.com