Shokooh Mirzadegi

مقاله

شکوه میرزادگی

بازگشت به صفحه اصلی

وقت فراموشی نيست

قصه

شعر

مقاله

يادداشت

  نگاه يک زن

مطالب  ديداری

مطالب  شنيداری

مرکز  اسناد  زنان

نامه های سرگشاده

کتاب های در اينترنت

کتاب های منتشر شده

کتاب های در دست انتشار

*****

 تماس

 شرح حال

آلبوم عکس

English Section

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Puyeshgaraan

 

 

 

 

 

یادداشت هایی از شکوه میرزادگی

 

وطن من کجاست؟

این روزها شاهد بحث هایی بوده ام در ارتباط با زشت دانستن تابعیت کشورهای خارجی. اين مطلب  به وسیله ی کسانی مطرح می شود که در چند سال اخیر از جمهوری اسلامی بریده و به جمع پناهنده های خارج کشور پیوسته اند. این افراد معتقدند که: هر آن کسی که تابعیت کشوری دیگر را می پذیرد، ایرانی نیست،  و در فردای ایران (که ظاهراً تنها متعلق به آن ها خواهد شد!) جایی ندارد و یا اگر دارد "در حد جارو کشی" ست. گذشته از این نکته که این افراد هنوز درک نمی کنند که جارو کشی یا هر شغل دیگری در جوامعی که قدر و ارزش انسان و کار او شناخته می شود، نمی تواند عنوانی تحقیر آمیز باشد، آن ها هزاران هزار ایرانی متخصص را، که از آغاز حکومت اسلامی، به دليل مبارزه با تبعیض، بی عدالتی و کشتار آزادی خواهان، تحت تعقیب قرار گرفته و از ایران گریخته و تبعه ی این کشورها شده اند، به دليل اينکه عنوان پناهندگی ندارند از هم اکنون از حق زندگی در ایران محروم کرده و یا برایشان مشاغلی، به خیال خود تحقیر آمیز، در نظر گرفته اند. و، در مقابل، حتماً چون خودشان پناهنده هستند، می نشینند بر صندلی های ادارات ایرانی که دقیقاً به دست نظاير برخی از همین بریده های از جمهوری اسلامی، و به دلیل بی تخصصی و ناکارآمدی شان،  به این بدبختی و فلاکت افتاده است. (البته به باور من هر انسانی حق دارد زمانی به آگاهی برسد و از آن چه در زمان نا ـ دانی یا ناچاری انجام داده ببرد و در جهت تصحیح یا تغییر خود تلاش کند.)

حال، قبل از هر چیز بهتر است ابتدا توضیح کوتاهی داشته باشم در مورد موضوع پناهندگی و موضوع تابعیت پذيری تا بتوانم بر اساس آن بگویم که بین این دو، در دنیای امروز و برای کسی که از حکومتی آزادی ستیز و انسان کش می گریزد هیچ تفاوت بنیادی وجود ندارد.

پناهندگی چیست؟

ماده ی چهاردهم اعلامیه ی حقوق بشر می گوید که هر شخصی حق دارد در برابر تعقیب، شکنجه و آزار در کشور خود از کشورهای دیگر در خواست پناهندگی کند. و بر اساس همین ماده ئ در مورد حقوق پناهندگان، در سال 1957 از سوی نماینده ی فرانسه پیشنهادی به كمیسیون حقوق بشر تسلیم شد که پس از ده سال بحث و گفتگو در كمیته‌های مجمع عمومی بر اساس آن در 14دسامبر 1967 سرانجام قطعنامه ای تحت عنوان اعلامیه ی پناهندگی سرزمینی به اتفاق آراء به تصویب رسید.

در عین حال، با این که امور پناهندگان به طور کلی زیر نظر سازمان ملل می باشد اما هیچ پناهنده ای بدون قید و شرط در کشوری که عضو اين سازمان است پذیرفته نمی شود. یعنی هر پناهنده ای، در برابر برخورداری از امنیت و امکانات رفاهی و آموزشی کشور میزبان، وظیفه دارد که کلیه ی مقرراتی را که در آن کشور جاری است رعایت کند.

ماده دوم کنوانسیون 1851 ژنو نيز تاکید می کند که: هر پناهنده در کشوری که زندگی می کند دارای وظایفی است که به موجب آن ملزم به رعایت قوانین کشور میزبان بوده، و ملزم به رعایت اقداماتی است که برای حفظ نظم عمومی و امنیت ملی آن کشور ضروری است و در صورت عدم رعایت آن ها، کشور میزبان می تواند پناهنده را اخراج کند.

یعنی تمامی کسانی که در کشورهای مختلف جهان، به عنوان پناهنده پذیرفته شده اند، در هر مقام و منزلتی که باشند، و چه بخواهند و چه نخواهند، باید که قوانین کشور میزبان را که در واقع برای حفظ منافع ملی و امنیت ملی آن کشور ساخته شده رعایت کنند

تابعیت یا حق شهروندی چیست؟

تابعیت از طریق به دنیا آمدن در یک کشور و یا به دست آوردن حق شهروندی آن سرزمین امکان پذیر است. شما می توانید بر اساس قوانین حقوق بشر و قوانین بین المللی از کشوری که زاده شده اید ترک تابعیت کنید و به تابعیت کشوری که دوست دارید درآیید و یا (در کشورهایی چون آمریکا، اروپا، و بسیاری از کشورهای جهان که تابعیت دوگانه را قبول دارند) با حفظ تابعیت کشور زادگاهتان، تبعیت سرزمین دیگری را هم بپذيريد.

پذیرفتن تابعیت، یا گرفتن حق شهروندی، در کشورهایی که باورمند به دموکراسی و حقوق بشر بوده و صاحب قوانینی مردم ساخت  می باشند، به معنی پیروی کردن و قبول قانون اساسی و قوانین دیگر  آن ها  است. یعنی کسی که، مثلاً، شهروندی آمریکا را می پذیرد،  در هر مقام و منزلتی که باشد، و با هر عقیده و مرام و مذهبی که داشته باشد، همچون دیگر شهروندانی که در آن جا به دنیا آمده اند موظف به پیروی از، و وفاداری به پرچم،  قانون اساسی و کلیه ی قوانینی است که تک تک مردم آمریکا در ساختن آن شریک بوده اند.

در عین حال دولتی که تابعیت کسی را می پذیرد موظف است که همه ی امکاناتی را که در قانون اساسی و قوانین مختلف مملکتی برای شهروندان اش منظور شده در اختیار شهروند تازه قرار دهد.

به این ترتیب، کسی که به عنوان پناهنده در یک سرزمین دموکرات و پای بند به حقوق بشر پذیرفته می شود با کسی که حق شهروندی آن را به دست می آورد تفاوتی از نظر اخلاقی و تعهد نسبت به سرزمين محل سکونت اش ندارد چرا که هر دو تابع و وفادار به قانون اساسی و قوانین ساخته شده به وسیله ی مردم کشور میزبان هستند. به عبارت ديگر، اگر پیروی از قوانین این کشورها خلاف اصول وطن دوستی یا مردم دوستی است، هر دو به یک اندازه در این خلاف شریک هستند. از نظر حقوقی نیز هم پناهنده و هم شهروند جز در مورد حق رای دادن (که اجباری نیست) و رفتن به سربازی در زمان جنگ های بزرگ، و مسئولیت هایی چون شرکت در دادگاه های قضایی، که شهروندان اگر فراخوانده شوند، موظف به شرکت در آن هستند،   تفاوتی با هم  ندارند.

 

تفاوت تابعیت در کشورهای دموکراتیک با کشورهای دیکتاتور زده

تا این جا من در مورد تابعیت در کشورهایی صحبت کردم که دموکراتیک و باورمند به حقوق بشر اند. ولی لازم است توضیح دهم که تابعیت در کشورهای دیکتاتور زده ای چون کشور خودمان، ایران، به هیچ وجه شباهتی با تابعیت در کشورهای دموکراتیک ندارد. زیرا فرد، چه در ایران به دنیا آمده باشد و چه بخواهد تابعیت ایران ِ زیر سلطه ی حکومت اسلامی را بپذیرد، در واقع تابع، پیرو، و مطیع حکومت اسلامی شده است و نه تابع سرزمینی به نام ایران و یا قوانینی ساخته شده به وسیله ی مردم ایران.

حاکمین حکومت اسلامی بر فراز همه ی اصول و قوانین قرار دارند؛ حتی بر فراز قانون اساسی موجود خودشان که برگرفته از قوانینی مذهبی است.

حال، واقعاً و بدون تعصب، ببینیم که برای یک گریخته از حکومتی مردم کش و آزادی ستیز، تبعیت از حکومتی چون جمهوری اسلامی چه افتخاری می تواند داشته باشد که تبعیت از قوانین کشورهایی چون آمریکا و اروپا آن را از انسان می گیرد؟ در این جا سخن من درباره ی کسانی نیست که به خواست یا اجبار در ایران مانده و زندگی می کنند، آن ها البته که باید افتخار کنند که با وجود اشغالگران ستیزه جو و بیدادگر در کشورشان همچنان برای ماندگاری آن و داشته هایش تلاش می کنند. اما کسی که به دلیل ترس از جان، به کشوری ديگر پناهنده می شود، چه فرقی می کند که  به تبعیت آن کشور نیز در آید، یا پناهنده اش باشد. به خصوص که این تبعیت می تواند با حفظ تبعیت زادگاه اش همراه گردد.

اما بگذارید در همین جا، به عنوان یک ایرانی ـ آمریکایی، اعلام کنم که من یکی ترجیح می دهم که تا روز آزادی سرزمینم و به عنوان یک تبعیدی، از قانون اساسی کشوری پیروی کنم که در متمم یکم آن آزادی مذهب و آزادی بیان قرار دارد و در سایه ی قوانینی روزگار غربت را به سر برم که برگرفته از حقوق بشراند و به من اجازه ی گفتن، نوشتن، و مبارزه با بیدادگرانی را می دهند که در زادگاه من نشسته اند و  قلب مهربان نداها را سوراخ  می کنند، جوانی سهراب ها را پر پر می کنند، و نهال ها و بهنام ها را وا می دارند که در بهترین سال های جوانی و زیبایی، خود را به آغوش مرگ بسپارند. زیرا که مرگ را از زیستن با چنین بیدادگرانی بهتر دیده اند.  

من چه پناهنده باشم و چه شهروند هر کشوری دیگر، بر اساس ماده ی دوم اعلامیه حقوق بشر که می گوید: هر شخصی حق دارد هر کشوری، از جمله کشور خود را ترک کند يا به کشور خويش  بازگردد. تابعیت ابدی سرزمین زیبایم ایران را حق خویش می دانم. ایران مال من است بی آن که به قوانین پوسیده ی ضد بشری تحمیل شده بر آن وفادار باشم. ایران، با مجموعه ی مردمان اش و با خاک و آب و آسمان و  هوایش عشق من است. من به این عشق می بالم حتی اگر آن را به صورتی فیزیکی نداشته باشم، زیرا این تنها عشق یک طرفه ای است که نه تنها حقارت و درماندگی با خود نمی آورد بلکه افتخار آفرین است.

این که من یک پناهنده باشم یا یک مسافر، و یا شهروند کشوری که هزاران کیلومتر دورتر از ایران است، حق مرا نسبت به وطنم از من نمی گیرد. وطن من همیشه با من است. وطن من بر زمینی نیست که حکومتی بیدادگر بر آن فرمان می راند، جایی نیست که نسرین ستوده ها و نرگس محمدی ها و محمدعلی دادخواه ها و حشمت الله طبرزدی ها و زیدآبادی ها و  هزاران هزار آزادی خواه را در خانه ها و زندان ها اسیر کرده اند. وطن من آنجایی نیست که اشغالگران اش بر سرها سنگ می کوبند و بر گرده ها شلاق. وطن من در فردایی است که مردمان اش همچون مردمان کشورهای دموکراتیک قوانین شان را خود می نویسند و هیچ شاه و رهبر و رییس جمهور و هیچ قدرت آسمانی و زمینی نمی تواند آن را نقض کند.

اگر ایران فردا چنین باشد، خیال آن ها که برای من و امثال من برنامه ی جاروکشی تدارک دیده اند راحت باشد که برای من و ما (اگر زنده باشیم) بسی زیبا، لذتبخش و غرورانگیز است که جای پای آلوده ی دیکتاتوری و بیداد را به دست خود از خاک مان پاک کنیم.

سوم اکتبر 2010

shokoohmirzadego@gmail.com