شکوه میرزادگی

    Shokooh Mirzadegi

از نگاه یک زن

 

ما را به دم پير نگه نتوان داشت

در خانه دلگير نگه نتوان داشت

آن را که سر  زلف چو زنجير بود

در خانه به زنجير نگه نتوان داشت

بازگشت به صفحه اصلی

قصه

شعر

مقاله

يادداشت

  نگاه يک زن

مطالب  ديداری

مطالب  شنيداری

مرکز  اسناد  زنان

نامه های سرگشاده

کتاب های در اينترنت

کتاب های منتشر شده

کتاب های در دست انتشار

*****

 تماس

 شرح حال

آلبوم عکس

English Section

 

 

 

 

 

بازگشت به صفحه اصلی

 

 

 

 

 

 

 

Puyeshgaraan

 

 

 

 

امید یا خیال، در روياروئی با نامه ی زهرا رهنورد

امروز، نامه ی هجدهم مهرماه 1389 خانم زهرا رهنورد به دستم رسید. من، به عنوان یک کوشنده ی فرهنگی و عضوی از جنبش زنان ایران که سی و یک سال است در اپوزیسیون سکولار حکومت اسلامی قرار دارم، و به دلایل مستند، و بر اساس مقایسه ای با جهان متمدن امروز، باور دارم که حکومت اسلامی سی و یک سال است، نه تنها از نظر فرهنگی، که از نظر سیاسی و اقتصادی نیز ویران کننده ی سرزمینم و  مردمان آن است، نامه ی خانم رهنورد را شجاعانه ترین نامه ای می بینم که از یک زن مذهبی اصلاح طلب، که از آغاز حکومت اسلامی تا خرداد 88 عمیقا و صادقانه در کنار آن ایستاده بوده، منتشر شده است. و لازم می دانم نظرات خودم را، در ارتباط با این نامه بگویم؛ چه از نظر اهمیتی که این نامه  می تواند به عنوان یک نامه ی سیاسی داشته باشد، و چه از نظر اشتباهاتی که ممکن است در پی خود برانگیزد.

اگر کل این نامه ی کوتاه را خلاصه کنیم و بخش های همدردانه ی آن را ـ که درد همه ی مردمان دلسوز و یا باورمند به حقوق بشر است ـ کنار بگذاریم، سه بخش در آن رخ می نمایند:

نخست جملات  آغازین آن که از واقعیتی کاملا عریان و روشن در ایران سخن می گویند: ...تحت سلطه ی حاکميت فعلی،  ایران یک زندان بزرگ است، با یک محیط پادگانی و تفتیش عقاید... این زندان بزرگ زن و مرد و پیر و جوان و حتی کودکان و خانواده ها را تهدید می کند و هیچ یک امنیت ندارند و امنیت شغلی و فرهنگی و اجتماعی و سیاسی برای شان به یک آرزو تبدیل شده است.

سپس، گفته ای از میانه ی  آن که سخن از آزادی و دموکراسی به ميان می آورد: من با نگرش اصلاحی برای امنیت در کشور ایران کمر همت بسته ام؛ یعنی برای آزادی و آبادی و دمکراسی در ایران؛ تا این زندان بزرگ را همه با هم، دست در دست هم، به گلستانی خرم و جامعه ای مدرن و پیشرفته تبدیل کنیم تا همه ی ایرانیان آزاد و آزاده باشند.

و آنگاه بخش پایانی آن، که به دفاع از همه ی زندانیان و طرح آرزوی جشن پیروزی مردمان می پردازد: من مدافع همه زندانیان آزادیخواهم و همه آنها را اعضای خانواده خود می دانم و امیدوارم جشن یپروزی سعادت مردم را همه با یکدیگر برگزار کنیم.

به باور من،

اگر عبارت تحت سلطه ی حکومت فعلی جایش را می داد به: تحت سلطه ی جمهوری اسلامی، یا تحت سلطه ی حکومت اسلامی، و يا تحت حکومت سی و یک ساله ی گذشته؛

و یا اگر عبارت من با نگرش اصلاحی جای خودش را می داد به: من با نگرشی انساندوستانه...، یا  اصلاً از ديدگاه مبارزه ای بی خشونت...؛  من می توانستم فکر کنم که خانم زهرا رهنورد هم مثل خیلی از انسان های دیگر در این سی و یک سال به این نتیجه رسیده اند که برای نجات ایران، و برای این که تبیعض و بی عدالتی از آن رخت بربندد، و زندان بزرگ ایران به گلستانی خرم و جامعه ای مدرن و پیشرفته تبدیل شود و ایرانیان آزاد و آزاده باشند، تنها راه نجات را پایان حکومت اسلامی و جدا شدن حکومت از مذهب می دانند

اما، عبارت حکومت فعلی اگر چه می تواند معنای حکومت اسلامی یا جمهوری اسلامی را برساند، در عین حال، می تواند به این معنا هم باشد که: این حکومت، به معنای مجموعه ای از احمدی نژاد و رهبر و غیره، بد است، اما اگر آیت اللهی دیگر رهبری آن را بر عهده بگیرد و رییس جمهوری دیگر همچون، مثلاً، آقای موسوی، یا حتی خود خانم رهنورد (اگر قانون اساسی زن ها را هم رجل سیاسی بداند و اجازه دهد) بر سر کار بيايند، و تغییراتی هم در قانون اساسی اش بدهند حکومتی مطلوب خواهد بود.

به همین گونه نگرش اصلاحی معمولاً در مورد پديده ای بکار می رود که امکان رفع اشکال دارد، و نه برای امری که غیر قابل اصلاح است.

یعنی، اگر که ایشان فکر می کردند که حکومت اسلامی کنونی غیر قابل اصلاح است و باید جای خود را به حکومتی غیر مذهبی بدهد، طبعاً، از کلمه ی اصلاحی استفاده نمی کردند و، اگر منظورشان این بود که با کلمه اصلاحی راه حلی نرم را به جای خشونت برای برکناری این حکومت استفاده کنند، همانطور که گفتم، می توانستند از عنوان متداول  مثلا مبارزه ی بی خشونت استفاده کنند.

البته من به خوبی می فهمم که نامه ی کوتاهی که فقط خبر از پیوستن یکی از رهبران بخش مذهبی جنیش سبز به کمپین زندانیان سیاسی را با خود دارد، نمی تواند به کل جزییات بپردازد اما، در عین حال، تردیدی ندارم که هم خانم رهنورد و هم مشاوران و همراهان سیاسی ایشان خوب می دانند که هر کلمه و حتی هر نقطه و  ویرگول چنین نامه هایی باید با وسواس و دقت کامل و کافی انتخاب شود؛ چرا که نمی توان به آن همچون متنی مقاله ای و ژورنالیستی يا حتی ادبی،  یا شعاری سیاسی که در کوچه و خیابان داده می شود، نگاه کرد.  چه بسا که در تاریخ خودمان و  کشورهای مختلف دیده ایم که یک جمله یا کلمه، و یا حتی اشتباه برداشت از آن ها سرنوشت ملتی را تغییر داده است. به خصوص که ما اکنون در دوره ای خاص و حساس از تاریخ سرزمین مان هستیم و روشن بودن و شفاف بودن در کلام و در رفتار از مهمترین عواملی است که شخصیت های سیاسی باید به آن مجهز باشند.

خوشبختانه داخل کشوری ها، چه مردمان عادی، و چه سیاستمداران در اپوزیسیون، بسیار در این مورد شفاف تر از خارج کشوری های اصلاح طلب رفتار می کنند. 

اما اگر بخواهیم که نامه ی خانم رهنورد را با نامه های دیگر افرادی که نام رهبران مذهبی جنبش اصلاح طلبی را بر خود دارند، چه در ایران و چه خارج از ایران مقایسه کنیم، اين نامه، علاوه بر شجاعانه بودنش یک تفاوت عمده با کل نامه ها و بیانیه های دیگر نیز دارد و آن این که در هیچ کجای آن سخن از اسلام و ارزش های مذهبی به کار نرفته است و به جایش سخن از ایران است و سخن از ارزش های حقوق بشری که بر تارک این ارزش ها خواست آزادی زندانیان سیاسی، در کنار خواست آزادی بیان و عقیده نشسته است.

و چنین است که وقتی در این نامه از دموکراسی و آزادی گفته می شود مخاطب می تواند به تغییری که ممکن است در این دوره ی حساس از تاریخ سرزمین مان در برخی از افراد مؤثر رخ می دهد امیدوار باشد. می گویم امیدوار؛ فقط امیدوار! زیرا اگرچه من آدم بسیار خوش بین و امیدواری هستم اما آدم خوش خیال و الکی خوشی نیستم که بتوانم مصمم و مطمئن درباره ی نامه ای ـ با همه ی شجاعت ها که در نوشتن اش بکار رفته ـ اما هیچ ضامن اجرایی در پشتش نیست سخن بگویم. پس فقط می توانم بگویم که امیدوارم منظور خانم رهنورد از دموکراسی برای ایران از آن نوع دموکراسی هایی نباشد که با پسوند دينی يا اسلامی بر زبان برخی ها می گردد. يا می توانم امیدوار باشم که وقتی آزادی برای ایران و ایرانی خواسته می شود، منظور آن نوع آزادی ها نیست که در چارچوب مذهبی معین و یا عقیده ی سیاسی معینی مجازند! نيز می توان امیدوار بود که این دموکراسی، که پسوندی محدود کننده و جدا کننده ی انسان ها را با خود نمی کشد، همان دموکراسی بر خاسته از رفتارهای حقوق بشری باشد که فردایی اگر خانم رهنورد خواستند خود را نامزد مقامی، بگيريم ریاست جمهوری، کنند، با رویی گشاده این را نیز بپذیرند که کنارشان زنان و مردانی زرتشتی، یهودی، مسیحی و بهایی و حتی بی مذهب، (با گیسوانی آزاد و کلماتی که نه بوی مذهبی خاص که بوی انسان و قانون ساخته شده ی او  را دارد) هم اجازه کاندید کردن خویش و رقابت با ایشان و دیگران را داشته باشند. آن وقت می شود به این اصل مهم و زیبا رسید که حتی شخصیت هایی مذهبی، و به راستی مومن به مذهب خود، همچون خانم رهنورد نیز دریافته اند که برای نجات مردمان و سرزمین شان راهی جز دور کردن مذهب از حکومت وجود ندارد؛ حتی اگر این مذهب به جای قاصم الجبارین متعلق به ارحم الراحمین باشد. همانگونه که مردمان اروپا در برهه ای از زندگی خویش دریافتند که حتی پیامبر مهربان و بخشنده شان که اگر از کسی سیلی می خورد روی دیگر خود را در برابر سيلی زننده قرار می داد باید با احترام به کلیساها بازگردانده شود تا همچنان مهربان بماند و آلوده ی کسانی نشود که از او در راستای سوداگری ها و جاه طلبی های خود و کشتار و شکنجه و رنج مردمان بهره می جویند.

اما و براستی، اگر این امیدواری ها در عمل تبدیل به واقعیتی شود،  چه در مورد خانم رهنورد  و چه در مورد افراد دیگری که تجربه های تلخ و هراس انگیز این سی ساله آن ها را  به صف آزادی خواهان و دموکراسی خواهان، با معنا و مفهوم اصلی اش، کشانده است، می دانید ما چقدر به آزادی و خوشبختی نزدیک شده ایم؟ آن وقت می توانیم تردید نداشته باشیم که ما نیز، همگی، با هر عقیده و مرامی، و با هر مذهبی، و با هر قومیت و زبانی، چونان مردمان کشورهای پیشرفته، در کشورمان پای در جاده ای گذاشته ایم که بر ورودیه ی آن نوشته اند ایران بی تبعیض

 

12 اکتبر 2010

shokoohmirzadegi@gmail.com