Shokooh Mirzadegi

از نگاه يک زن

شکوه میرزادگی

4 بهمن  24 ژانويه 2009 

بازگشت به صفحه اصلی

قصه

شعر

مقاله

يادداشت

  نگاه يک زن

مطالب  ديداری

مطالب  شنيداری

مرکز  اسناد  زنان

نامه های سرگشاده

کتاب های در اينترنت

کتاب های منتشر شده

کتاب های در دست انتشار

*****

 تماس

 شرح حال

آلبوم عکس

English Section

 

 

 

   

 

 

 

 

 

 

 

Puyeshgaraan

 

 

 

 

ما را به دم پير نگه نتوان داشت

در خانه دلگير نگه نتوان داشت

آن را که سر  زلف چو زنجير بود

در خانه به زنجير نگه نتوان داشت

 

 

آقای پرزيدنت، خانم فرست ليدی، صد ضربه شلاق در انتظار شماست !

      بيش از يک قرن از زمانی که در غرب می گفتند پشت هر مرد بزرگی زن بزرگی  ايستاده گذشته است و اکنون در اين سرزمين ها، و از جمله آمريکا، ديگر به راحتی می شود اين گفته را اين گونه تغيير داد که همراه هر مرد بزرگی زن بزرگی هست يا همراه هر زن بزرگی مرد بزرگی هست. اينجا ديگر بزرگی و کوچکی برای زن و مرد يکسان است، پس  همراهی و همرايي هم نه به قوم و خويشی و زن و شوهری و وابستگی است و نه زن و مرد دارد. هر آن که دانا، و با هوش و عاقل است، چه زن و چه مرد، اگر با کسی باشد بر او اثری مستقيم خواهد گذاشت. گويي تنها در ايران ستمديده ی ما است که اين شعار به حدی نزول کرده که، گفته و نگفته، هنجار رسمی بر اين باور دور می زند که: در پستوی خانه ی هر مرد "بزرگی" زن بدبخت و بی حقوق و زحمتکشی نشسته است! و بيرون از خانه هم روابط زن و مرد از حد خواهر و برادر فراتر نمی رود.

      بگذريم. اين روزها صحنه ی سياست آمريکا بازتابنده ی درک نوين انسان از روابط اجتماعی دو جنس زن و مرد است. بدون هيچ پيش قضاوتی نسبت به  پرزيدنت جديد و به آنچه که در آینده اتفاق خواهد افتاد، می بينيم که اوباما، مردی که  جهان را متوجه خود کرده و به نوعی جهان را تکان داده است، چندین زن برجسته  را به عنوان همراهان خودش در اداره ی امور بزرگترين کشور جهان انتخاب کرده است؛ زن هايي که هيچ کدام ذليل و زبون و توسری خور و مطيع نيستند؛ زن هايي که توانایی های گسترده شان را در امور مختلف نشان داده اند و با هوش، تحصيل کرده، دانا و با اراده اند.

      به طور قطع نگاه چنين مردی به زن نگاهی سنتی نيست. و چنين است که می بينيم ،سال ها قبل از آنکه او بتواند حتی به امکان رياست جمهوری اش بياندیشد، در کتابش، روياهایی از پدرم، از همسرش به عنوان يک دوست می نويسد، از او با صفت شگفت انگيز نام می برد، از او سپاسگزاری می کند، و خود را مديون او می داند که با دانايي، صراحت و مهربانی خويش  مطالب او را خوانده و درباره ی آن نظر داده  و مشوق بهترين توانايي های او بوده است. اوباما در اين کتاب از صبوری و خانه داری و بچه داری و  شوهرداری همسرش نمی گويد بلکه از صفاتی سخن می راند که داشتنش برای مردان نيز لازم  و تحسين انگيز است.

      ميشل اوباما، يا زن اول آمريکا، مثل خيلی از زن های آمريکایی مستقل از همسرش نيز شناخته شده است. همه می دانند که او نه تنها کسی نيست که بشود توی دهنش زد و در پستوی خانه نشاندش، بلکه او می تواند و مجاز است که در ارتباط با مسايل مهم اجتماعی نظر دهد. و از آنجا که برای مردم آمريکا زن حتی از نظر مذهبی هم ديگر نيمه و ضعيفه و بدبخت نيست، آنقدر اهميت اجتماعی دارد که کتاب مقدس ی را که رييس جمهور دست بر آن می گذارد و سوگند می خورد در دست های او قرار می دهند و نه در دست های کشيش و حتی اسقف اعظم شان.

      در روزهای گذشته، من هم از ديدار شادمانی مردمانی که همه جا با غرور حضور داشتند و از برگزيده ی خود که در مراسم مختلف شرکت می کرد تا تاريخی ديگر را شروع کند، از ديدن همسر او که همه جا شانه به شانه و دست در دست او بود، و از ديدن زنان ديگری که هر کدام نقشی در گذشته و آينده اين سرزمين داشتند شادمان بودم. اما غمی بزرگ هم بهمراه اين شادی دلم را می فشرد؛ همان غمی که هر آمده از جامعه ای ديکتاتور زده در اين لحظات حس می کند. در آن لحظات نمی توانستم غمگين نباشم وقتی می ديدم که مردم سرزمين من و به خصوص زن ها از ساده ترين و طبيعی ترين حقوق خويش بی نصيب هستند، و از اين بابت فرق نمی کند که زن رييس جمهوری اسلامی باشند (که پس از چندين سال هنوز ما نتوانسته ايم جز يک چشم و بخشی از صورت او را ديده باشيم و کلامی از او بشنويم يا بخوانيم) يا زن آزاده و برزگ و دانا و با هوشی که ـ در تله ی مردانه ی حکومت اسلامی ـ اجازه ی راحت نفس کشيدن را هم ندارد. اين رنج کمی نيست.

      در يکی از اين شب ها، وقتی داشتم رقص زيبای زن و مردی را می ديدم که اکثريتی از يک ملت بزرگ آن ها را برای اداره سرزمين شان، انتخاب کرده اند، و به لحظه ای از زندگی شخصی دو انسان خيره بودم که راحت و انسانی و بی ترس از هر قضاوتی به آهنگ آرام موزيک می رقصيدند، به اين فکر کردم که اگر اين دو، در همين لحظه، در ايران بودند و با همين پز و لباس تن نما در ملاء عام می رقصيدند، چه اتفاقی می افتد؟ پاسخم روشن بود: به طور قطع، اگر زندان و تکفير نبود حداقل صد ضربه شلاق برای هر کدامشان بريده می شد.

      و همانجا دلم خواست به ميشل و براک اوباما بگويم: اگرچه "ممکن است" که شما با سران چنين کشوری بر سر سلاح هسته ای به توافق برسيد اما "محال است" که در مورد حقوق بشر دست آوردی داشته باشيد؛ مگر اين که شما هم، مثل برخی از هموطنان ما، با تکيه بر نظريه ی نسبيت فرهنگی، اين تئوری سراسر تبعيض، معتقد باشيد دموکراسی و آزادی و حقوق بشر ما با شما متفاوت است. آنوقت يادتان باشد که به ما گفته ايد: "خانم ها، آقايان، شما لياقت برخورداری از اين دست آوردهای بزرگ بشری را نداريد".  

 

انتخاب هوشمندانه سيمین بهبهانی

      در اين هفته خانم سيمين بهبهانی، زن بزرگ معاصر ما، به نمايندگی از سوی کمپين يک ميليون امضا جايزه سيمون دوبووار را در پاريس دريافت کردند. مراسم اين جايزه در کافه ی دومگو برگزار شد. اين کافه سال ها قبل پاتوق سيمون دوبووار و ديگر روشنفکران زمان آن ها بود و به اين دليل همچنان شهرت و محبوبيت دارد. در اين مراسم تعدادی از شخصيت های اجتماعی و فرهنگی فرانسه شرکت داشتند.

      خانم بهبهانی، که به نظر من انتخاب درست و هوشمندانه ای برای اين کار بود، در اين مراسم ضمن تحسين از شهامت و استقامت زنان ايران از کليه ی رسانه هايي که خبرهای کمپين زنان را می گذارند سپاسگزاری کرد. و خانم کريستين آلبانل،  وزير فرهنگ فرانسه، از اين که خانم بهبهانی توانسته بود در اين مراسم حضور پيدا کند ابراز خوشحالی نمود. او همچنين گفت که تا آخرين لحظات هم مطمئن نبوده اند که کسی بتواند برای دريافت اين جايزه بيايد.

      چنين عدم اطمينانی البته که به جا بوده است چرا که در يک سال گذشته دو تن از زن های جنبش زنان ايران، خانم نسرين ستوده، حقوقدان، و خانه پروين اردلان يکی از مهمترين و کوشنده ترين زنان جنبش زنان، نتوانستند برای گرفتن جايزه های خود اجازه خروج بگيرند.

      يکی از نکاتی که در ارتباط با گرفتن اين جايزه مطرح بوده جايزه نقدی است که به همراه ديپلم افتخار برای کميپين يک ميليون امضا فرستاده خواهد شد که هنوز معلوم نيست کمپين آن را می پذيرد يا نه. به عقيده من اگر کمپين چنين جايزه ای را بپذيرد بهتر است دفتری بخرد و آن را وقف جنبش زنان کند. تا هم از حرف و سخن ها و اتهام های  بی جای مخالفان در امان باشد و هم اعضای جنبش زنان جايي برای خودشان داشته باشند.

      دنيا را چه ديدی. شايد که زمانی ـ که زياد هم دور نباشد ـ زنان ايران آزاد و صاحب حقوق انسانی خويش باشند و اين محل جايي باشد برای جايزه دادن به زن های کشورهای ديگری که برای آزادی و حقوق خود تلاش می کنند. 

 

تجاوز و شکنجه ی هزاران کودک به نام ازدواج

      اخيرا بر اساس آماری که در ايران منتشر شده گزارشی ديدم مبنی بر اين که حدود هفت در صد از کودکان ايران در سنين 10 تا 18 سالگی ازدواج کرده اند. اين آمار هراس انگيز که البته فقط تا دو سال (1385)  پيش را بررسی می کند  نشان می دهد از 848 هزار کودکی که تا سال 1385 ازدواج کرده اند 750 هزار نفرشان کودکان دختر بوده اند. يعنی دخترانی که از نظر قوانين مذهبی در ايران از نه سالگی می توانند ازدواج کنند و از نظر قوانين موجود از 13 سالگی

      در واقع، با توجه به حقوق کودک و حقوق بشری که امروزه در جهان متمدن به رسميت شناخته می شود، روزانه هزارها کودک بی گناه در سرزمين ما مورد تجاوز و نوعی شکنجه ی جنسی قرار می گيرند و صدايشان خفه می شود چون متاسفانه حتی خيلی از به اصطلاح مدافعان حقوق بشر نيز اينگونه آزار و شکنجه را جزو فرهنگ ما می دانند.  

      آقای فرشيد يزدانی، يکی از فعالين حقوق کودکان در ايران، با ااستناد بر اين آمار که در سالنامه ی رسمی مرکز آمار ايران منتشر شده، می گويد که راهکار جلوگيری از ازدواج کودکان آموزش به خانواده ها، آموزش مهارت های زندگی، مقابله با فقر فرهنگی و حمايت اقتصادی از خانواده های فقير است. اما ايشان نمی گويد، يا نمی تواند بگويد، که آن چه فقر اقتصادی می خوانند چيزی نيست جز بی کفايتی دولتی که با ميليون ها دلار پول نفت قادر به تهيه يک زندگی طبيعی و ساده برای شهروندانش نيست؛ يک زندگی که در آن پدر و مادران ناچار نباشند که فرزندان شان را  این گونه بفروشند.

      همچنين آنجا که به فقر فرهنگی اشاره می شود حتما بايد تاکيد کرد که اين فرهنگ ربطی به فرهنگ ايران ندارد و برگرفته از فرهنگی مذهبی است که همچنان اصرار دارد بر اساس 1400 سال پيش با کودکان و زنان يک جامعه رفتار شود. 

کريستين امان پور پشت به مردم ايران

      کريستين امان پور، يکی از خبرنگاران مشهور سی. ان. ان، که به خاطر حضور در برخی از مناطق جنگی جهان شهرتی بين المللی به دست آورده، برای مردم ايران نيز نامی آشناست. او که مادری انگليسی و پدری ايرانی دارد، بارها به ايران رفته و برگشته است: ابتدا در زمان آقای رفسنجانی برای ديدن خانه پدری خود، که آن وقت ها در تصاحب دولت بود و در همان سفر آن را به او پس دادند، و در چند سفر بعدی برای تهيه ی گزارشات خبری.

      آخرين باری که او به ايران رفت برای تهيه ی گزارشی در ارتباط با چاه چمکران بود که گويا اجازه ی انجامش را ندادند. اما وقتی از او پرسيدند که: آيا در کشور آمريکا اجازه می دهند که او چنين گزارشاتی تهيه کنند؟ گفته بود : نمی دانم. اما حيف است

      واقعا هم حيف بود که به ايشان اجازه ندادند از چاه چمکران گزارشی تهيه کند. اما از آنجا که او سال هاست هر چه گزارش می دهد به نفع حکومت است، از کجا که گزارش چاه چمکران اش هم به نفع آن ها تمام نمی شد.

      البته خانم امان پور قبلاً فقط از اصلاح طلب ها حمايت می کرد و آدم می توانست فکر کند که او از ميان دو گروه يکی را موجه تر می داند. اما حالا می بينيم که او از هر که بر مسند حکومت اسلامی می نشيند دفاع می کند و در اين مورد اصلاح طلب و تند رو و اصولگرا ندارد.

      آخرين  بار، همين چند روز پيش، او را در تلويزيون سی . ان. ان ديدم که همزمان با مراسم تحليف آقای اوباما. وقتی آتش زدن عکس های اوباما در ايران را نشان دادند و از او نظر خواستند، با قاطعيت تمام گفت که اين کار گروه کوچکی از تندرو ها است و دولت ايران هيچ نقشی در اين کارها ندارد.

      گذشته از دفاع غير منطقی و غير انسانی ايشان از حکومتی که جز وحشت و تبعيض و فقر و بدبختی برای مردمان نياورده، آيا ايشان واقعاً خبر ندارند که در ايران هيچ کسی نمی تواند، بدون اجازه و اشاره، در هيچ تظاهراتی عليه کشورهای خارجی شرکت کند ـ حتی اگر اين تظاهرات در مقابل سفارت خانه ی کشوری باشد که نام خليج فارس را تغيیر داده است؟

      و آيا نگاه خانم امان پور نسبت به مردمان کشورهای ديگری هم که به آنها سفر می کنند همين گونه دور از واقعيت و يکسونگرانه است؟

      يا نکند که ما داريم تاوان همخونی و همزادگاهی با ايشان را پس می دهيم؟