Shokooh Mirzadegi

از نگاه يک زن

شکوه میرزادگی

15 ادريبهشت 1388  5 مه 2009 

بازگشت به صفحه اصلی

قصه

شعر

مقاله

يادداشت

  نگاه يک زن

مطالب  ديداری

مطالب  شنيداری

مرکز  اسناد  زنان

نامه های سرگشاده

کتاب های در اينترنت

کتاب های منتشر شده

کتاب های در دست انتشار

*****

 تماس

 شرح حال

آلبوم عکس

English Section

 

 

 

   

 

 

 

 

 

 

 

Puyeshgaraan

 

 

 

 

ما را به دم پير نگه نتوان داشت

در خانه دلگير نگه نتوان داشت

آن را که سر  زلف چو زنجير بود

در خانه به زنجير نگه نتوان داشت

 

اما گلد من، زنی از تبار آزادی خواهان ناب

به همه ی آنهايي که با تحقيرکنندگان آزادی به آشتی نمی نشينند

    

در 14 ماه می 1939، آمريکا حضور فيزيکی زنی را از دست داد که بدون شک يکی از اثرگذارترين زنان اين سرزمين و طبعا زنان همه ی جهان محسوب می شود؛ زنی که از مهمترين مخالفين فاشيسم، و همه پديده هايي بود که از تفکر فاشيستی برمی آمد؛ زنی که پايه های استقرار کامل آزادی بيان را در سرزمين آمريکا بنا نهاد.

اگر نخواهيم بصورتی قطعی ادعا کنيم که اما گلدمن (Emma Goldman) آغاز کننده ی خواستاری آزادی بيان (به معنای امروزين آن) در آمريکا است، به طور قطع می توانيم او از پيشقراولان آن بدانيم. همچنين، نام او به عنوان اولين خواهنده ی کنترل حاملگی، يا آزادی زنان برای جلوگيری از حاملگی، در ليست چهره های اثر گذار اين سرزمين ثبت شده است. به علاوه، گلدمن خواستار استقلال اتحاديه های کارگری، مخالف سربازگيری اجباری و بسياری از مسایلی بود که صد سال پيش جامعه آمريکا و حتی جوامع پيشرفته تر آن روزگار با آن دست بگريبان بودند. در واقع، گلدمن با هر نوع ممنوعيتی که آزادی های طبيعی و انسانی مردمان را مورد تهديد قرار دهد مخالف بود و باور داشت که برای برچيدن اين ممنوعيت ها و به کرسی نشاندن آن حقوق تنها راه بدست آوردن يک حق است و آن آزادی بيان نام دارد.

اما گلدمن در جون 1869، يعنی 140 سال پيش، در يک محله ی يهودی نشين در ليتوانيا بدنيا آمد، از شش سالگی به مدت 4 سال در نزد مادر بزرگش سر کرد و در مدرسه ی يهوديان درس خواند. او در شانزده سالگی، در دوران امپراطوری روسيه، به همراه خواهرش به آمريکا مهاجرت کرد و در شهر روچستر مقيم شد. در هفده سالگی اش (1886) در کارخانه ای استخدام شد. اين همان سالی بود که  سيصد هزار کارگر آمريکايی در اعتصابی شرکت کرده و خواستار کم شدن کار روزانه به 8 ساعت کار بودند. اين تظاهرات در اغلب نقاط آمريکا به زد و خوردهايي انجاميد و در ميدانی در شيکاگو انفجاری رخ داد که طی آن 7 پليس کشته شدند. هيچوقت معلوم نشد که واقعا چه کسانی اين بمب را گذاشته بودند اما در آن هنگام اين واقعه را به گردن 4 تن از کارگران انداختند و آن ها را محکوم و حلق آويز کردند. اين واقعه اثر بسيار تلخی بر جان اما گلدمن گذاشت و موجب شد که او به سوی آنارشيست ها متمايل شده و به خواندن نوشته ها و مطالب آنارشيستی بپردازد.

او در همان سال ازدواج کرد و شهروند رسمی آمريکا شد. اما اين ازدواج دو سال بعد به طلاقی انجاميد که جامعه ی يهودی آن را تاييد نکرد و او، که هنوز به شناخت و باور جدايي مذهب از زندگی اجتماعی نرسيده بود، ناچار شد تا به شوهرش برگشته و منتظر رسمی شدن طلاق مذهبی اش شود.

او، يک سال پس از اين طلاق، به شهر نيويورک رفت و با انقلابيون روسی که عليه امپراطوری مبارزه می کردند همراه شد. در آنجا با جوانی به نام الکساندر برکمن (Alexander Berkman)، که از افراد سرشناس آنارشيست بود، آشنا شد و آنها بزودی همراه و همخانه شدند.

سخنرانی های اما گلدمن از سال 1892، يعنی وقتی که فقط 23 سال داشت، آغاز شد و بلافاصله مورد توجه قرار گرفت. در همان سال او و محبوبش الکساندر برکمن در کنفرانس بزرگی که بيش از 300 آنارشيست در آن شرکت داشتند سخنرانی کردند. در اين ميان الکساندر برکمن بجرم شرکت در توطئه ی ترور يکی از سياستمداران دستگير شده و به 22 سال زندان محکوم شد.

يک ماه بعد هم اما گدمن را به دليل اين که در ده سخنرانی که در شهرهای مختلف آمريکا داشت به دفاع از برکمن پرداخته بود در فيلادلفيا بازداشت کرده و به نيويورک بازگرداندند و در آنجا به يک سال زندان محکومش کردند.

او در زندان به مطالعاتی گسترده مشغول شد و به اين نتيجه رسيد که اولين راه برای رسيدن به همه ی خواست های انسانی، برقراری آزادی بيان انديشه است؛ و در پی اين نتيجه گيری به نوشتن مقالاتی در اين مورد پرداخت.

گزارش زندان و تجربه هاي او در دوران گرفتاری در همان روز آزادی اش در نشريه معروف نيويورک ولد (New York World) انتشار يافت و او بابت آن 150 دلار ـ که در آن زمان رقم زيادی بود ـ دريافت کرد. در واقع، آزادی او همزمان شد با آغاز خواستاری آزادی بيان ـ خواسته ای که از آن پس شعار همه ی آزادی خواهان شد.

 

او در سال 1895 با نام مستعار به انگلستان رفت و با تبعيدی های انقلابی روسيه تماس گرفت و سخنرانی های متعددی انجام داد. پليس اروپا اما بزودی او را شناخت، چندين بار او را بازداشت کرد، و عاقبت هم پليس آلمان به او اخطار کرد که اگر پايش را به آلمان بگذارد دستگير خواهد شد. در پی اين اخطار او به نيويورک بازگشت.

از آن پس، او به راه افتاد و به سراسر آمريکا سفر کرد و در هر شهری چندين سخنرانی بهم پيوسته انجام داده و طی آنها به توضيح لزوم  آزادی بيان، آزادی عشق برای زنان، آزادی زندگی زن و مرد بدون ازدواج، و آزادی جلوگيری از حاملگی پرداخت.

 

سال 1909 سال مهمی در زندگی اما گلدمن بود. سخنرانی های او چنان مورد توجه مردم قرار گرفت که بزودی به همه ی شهرها دعوت شد. او در طی آن سال 120 سخنرانی در سی و هفت شهر امريکا داشت که طی آنها بيش از 40 هزار نفر پای سخنان او نشستند. متن اکثر سخنرانی های او بلافاصله چاپ و برخی از آنها به زبان هاي آلمانی و ژاپنی ترجمه و منتشر می شد. البته در برخی از شهرها، مثل لس آنجلس و نيوجرسی، که سخنرانی اش چندين روز ادامه داشت، او را بازداشت کرده و از ادامه ی کارش ممانعت کردند.

در همان سال، او کنفرانس معروف آزادی بيان اش را ترتيب داد که عده ی زيادی در آن شرکت کردند. همچنين در همان سال او از يکسو راهپيمايي های بزرگی را تشکيل داد و، از سوی ديگر، در برنامه ای که زنان سافرج تشکيل داده بودند، در حمايت از حق رای زنان شرکت کرد و صدها تن برای شنيدن سخنرانی اش گرد آمدند.

در همان سال ها، او به سردبيری نشريه Mother Earth  (مادر زمين)  انتخاب شد و به مدت 8 سال اين نشريه را اداره کرد.

او، در کنار سخنرانی هايش، کلاس هايي را در شهرهای مختلف تشکيل داده و به راهنمايي زنان برای کنترل و جلوگيری از حاملگی می پرداخت. او در همه ی کلاس هايش مرتباً تکرار می کرد که: با کنترل توليد فرزند نه تنها بدبختی ها و فقر کاهش می يابد بلکه بار اضافی مسئوليت های خانوادگی از دوش زنان برداشته می شود.

او همچنين نشريات و کتاب هايی منتشر کرده و بر اين نکته تاکيد می کرد که اين زنان هستند که اختيار و حق بچه دار شدن و يا بچه دار نشدن را دارند.

بايد توجه داشت که اما گلدمن اين حرف ها را صد سال پيش می زد؛ يعنی زمانی که زنان در سراسر دنيا حتی حق رای نداشتند، زمانی که کنترل بارداری گناهی بزرگ شناخته می شد و کورتاژ بنوعی قتل عمد به شمار می رفت. و می دانيم که اين مسايل، با وجود قانونی شدن در بسياری از جوامع، هنوز هم در نزد افراد مذهبی سراسر دنيا به همان صورت نگريسته می شوند.

در سال 1916، اما گلدمن به جرم سرپيچی از قانونی که بر اساس آن دادن اطلاعات درباره ی کنترل بارداری و جلوگيری از حاملگی ممنوع بود، دستگير و زندانی شد. اتهام او همچنين طرفداری و تبليغ آزادی عشق بود؛ چرا که او معتقد بود اگر کسی بخواهد می تواند بدون ازدواج با زن و يا مردی زندگی کند و اين زندگی بايد به رسميت شناخته شود. او، در واقع، اين آزادی را برای زنان می خواست زيرا معتقد بود که ازدواج برای زنان سختی های زيادی دارد و در واقع فقط زنها هستند که پس از ازدواج از نظر جنسی و اجتماعی وابسته می شوند و نه مردها.

بايد توجه داشت که در آن زمان، درست مثل سرزمين خودمان، مردها پس از ازدواج آزادی جنسی داشتند و اين کار از نظر قانونی قابل تعقيب نبود اما زن اگر خيانت می کرد مرد قانونا می توانست او را طلاق داده و از او به دادگاه شکايت برد، حال آنکه اکنون، بر اثر مبارزات زنانی چون اما گلدمن، جرم خيانت جنسی در مورد مردان و زنان از نظر قوانين در آمريکا و اروپا يکسان است و هر زنی هم می تواند همسرش را بدليل خيانت طلاق دهد.

اما گلدمن همچنين مخالف هر نوع اجباری در زندگی شخصی، مذهب و ارتش بود. او، به همراه الکساندر برکمن، که مدتی بود دوران زندانش به پايان رسيده و آزاد شده بود، در سال 1917 دوباره دستگير و به دو سال حبس محکوم شدند، اين بار بخاطر تشکيل سازمانی که هدفش مخالفت با جنگ و سربازگيری اجباری بود. در پايان اين دوران، يعنی در 1919 آنها را همراه با آنارشيست های ديگر، از اقامت در آمريکا محروم و به کشور زادگاه شان، روسيه، تبعيد شدند.

آنها در سال 1920 به زادگاه خود که اکنون تبديل به اتحاد جماهير شوروی شده بود رسيده و در هشتم مارچ آن سال با لنين ملاقات کردند و در همان سال مسئوليت اداره ی موزه پترو گراد به آنها واگذار شده و آنها کار خود را در فضای انقلابی آن روزهای روسيه آغاز کردند.

در همان ايام هم بود که گلدمن مدت ها پرستاری جان ريد، روزنامه نگار بزرگ آمريکايي را که در آن هنگام در شوروی بود برعهده گرفت (فيلم سرخ ها Reds را که درباره جان ريد ساخته شده همه بخاطر دارند) در آن هنگام جان ريد، که بخاطر ورود غيرقانونی اش به فنلاند در آن کشور زندانی شده بود، از زندان رها شده، به روسيه آمده و سخت مريض بود.

گلدمن و برکمن در اکتبر سال 1921 پتروگراد را ترک کرده و به مسکو برگشتند. اما بزودی همسر جان ريد به آنها اطلاع داد که همسرش جهان را ترک کرده است، و اما گلدمن جزو کسانی بود که در مراسم تشيع جنازه اين روزنامه نگار شرکت کرد.

تجربه ی سفر به روسيه ی انقلابی، موجب شد که گلدمن دريابد با پيروزمندان انقلاب چندان موافقتی ندارد، چرا که آزادی و انساندوستی مورد نظر و باور خويش را در روش ها و برنامه های آنها نمی ديد. او، در مورد جشن سومين سالگرد انقلاب شوروی، گفت که: اين مراسم بيشتر به مجلس ترحيم انقلاب می ماند تا تولد انقلاب. اندکی بعد مأموران حکومت انقلابی ده تن از آشنايان او را دستگير و اعدام کردند.

در پی اين حادثه، گلدمن و برکمن خواستار بازگشت به آمريکا شدند اما اين کشور به آنها فقط اجازه ی سفری موقت داد. آنها به ناچار به اروپا رفتند و در آنجا با شخصيت هايي چون برتراند راسل، فيلسوف انگليسی، کلارا زتکين، فمنيست معروفی که روز جهانی زن پيشنهاد او است، و بسياری از روشنفکران و متفکرين سوسياليست و آنارشيست ديدار کردند.

او که زندگی اش را در فرانسه و انگليس و کانادا می گذراند، در ماه مه 1922 شروع به نوشتن کتابی کرد به نام: دو سالی که در روسيه بودم. در اوايل سال 1923 نيز کتابی به نام سرخوردگی من در روسيه را نوشت که جزو اولين کتاب هايي است که از اتحاد جماهير شوروی شديداً انتقاد می کند. اما با چاپ اين کتاب ها و مقالات ديگری که از او در همين مورد منتشر شد راه رفتن به زادگاهش نيز بر او بسته شد و او و برکمن در اروپا ماندند.

او و برکمن، در پی آغاز جنگ داخلی اسپانيا و برای دفاع از آنارشيست ها در برابر فاشيست ها به آن کشور رفتند. مدتی بعد نيز در همانجا از هم جدا شدند و برکمن تصميم گرفت در اسپانيا بماند. او، در سال 1936، و پس از حمله ی فاشيست ها به مرکز آنارشيت ها خود را کشت.

گلدمن تا پايان عمر اجازه ی بازگشت به آمريکا را بدست نياورد و به عنوان يک تبعيدی باقی ماند. تبعيد اما چيزی از عزم و فعاليت او نکاست و گلدمن در تمام سال های تبعيد به کوشش های آزادی خواهانه اش ادامه داد، و اين بار با آگاهی مبتنی بر تجربه هاي بزرگ و با ارزشش، در کنار کسانی ايستاد که با فاشيست ها و استالينست ها مبارزه می کردند.

زندگی سرشار از تلاش و حرکت اما گلدمن برای تحقق آزادی انسان در چهاردهم ماه مه  1939 در تورنتوی کانادا به پايان رسيد و، از آنجا که در همان روزها به او اجازه ورود مجدد به آمريکا را داده بودند، جسد اما گلدمن به شهر شيکاگو برده شد و آن را، به خواست خود او، در نزديکی هی مارکت، يعنی همان ميدانی که او برای اولين بار زندگی اجتماعی اش را از آنجا شروع کرده بود، سوزانده و خاکسترش را به خاک سپردند.

 

آنگاه، سال ها پس از مرگ اين زن بزرگ بود که حضور او در وطن دومش جاودانه شد و نام او در کنار بزرگان ديگر امريکايي ثبت گرديد ـ بزرگانی که در ساختن قوانين آزادی خواهانه ای که اکنون آمريکا به آن می بالد بزرگترين سهم را داشته اند؛ قوانينی مثل پذيرش و پاسداری از آزادی بيان، اجباری نبودن سربازی، آزادی های مذهبی، فردی و شخصی، و حق زنان در مورد بدن خود، چه به عنوان يک مادر و چه به عنوان يک انسان.

يکی از زيباترين سخنان اما گلدمن، که او آن را بارها در سخنرانی هايش تکرار می کرد چنين است: آزادی هرگز بر مردمان فرود نخواهد آمد. اين مردمانند که بايد خود را به سوی آزادی بالا کشند.

 

پنجم می 2009

sh@shokoohmirzadegi.com