Shokooh Mirzadegi

مقاله

شکوه میرزادگی

بازگشت به صفحه اصلی  

قصه

شعر

مقاله

يادداشت

  نگاه يک زن

مطالب  ديداری

مطالب  شنيداری

مرکز  اسناد  زنان

نامه های سرگشاده

کتاب های در اينترنت

کتاب های منتشر شده

کتاب های در دست انتشار

*****

 تماس

 شرح حال

آلبوم عکس

English Section

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Puyeshgaraan

 

 

 

 

ما هم نمی توانیم نفس بکشیم!

به پاس حرمت حیثیت و کرامت انسان، در آستانه ی روز جهانی حقوق بشر (دهم دسامبر)

شکوه میرزادگی

     ظرف چند هفته گذشته دو شهروند سیاهپوست آمریکایی، در دو درگیری در دو شهر مختلف امريکا، به دست پلیس اين کشور کشته شده اند و چند روزی است که مردم بیشتر شهرهای بزرگ آمریکا علیه «رفتار خشونت آمیز پلیس» تظاهرات کرده و می کنند. اوج نارضایتی مردم و اعتراض ها بیشتر از زمانی شروع شد که دادگاه های مقدماتی آنها را  مستوجب محاکمه ندانستند. به دنبال تظاهرات مردم در آمریکا، تظاهرات علیه پلیس آمریکا در برخی از شهرهای اروپایی نیز شروع شد که همچنان ادامه دارد. با اشاره به آخرين جملات مرد سياه پوستی که در حلقه ی پلیس نيويورک جان سپرد، شعار اين تظاهر کنندگان چنين است: «نمی توانم نفس بکشم!»

     البته پلیس و هیئت منصفه ی دادگاه های مقدماتی معتقد بوده اند که اقدام دو پلیسی که سبب کشته شدن دو جوان سپاهپوست شد نه غرض ورزانه بوده و نه خشونت آمیز؛ بلکه نوعی اقدام برای کنترل امنیت بوده که ناخواسته منجر به مرگ اين دو تن شده است. معترضین و سازمان های حقوق بشری اما این اقدامات را نژاد پرستانه یا ناشی از خشونت خارج از اقدامات پلیس می دانند.

     من در این جا نمی خواهم وارد جزییات این دو ماجرای دردناک شوم؛ چرا که این روزها در تمامی رسانه های نوشتاری و دیداری آمریکا درباره ی این دو نوع دیدگاه بحث و تحلیل و اظهار نظر فراوان است. در عین حال، کاری هم به نشریات دولتی حکومت اسلامی و وابستگان شان ندارم، که این ماجرا را چنان بزرگ کرده اند که گویی از کشتارهای خودشان در زندان ها و خیابان ها سخن می گویند. اما، به عنوان یک باورمند به حقوق بشر، و در آستانه ی روز جهانی حقوق بشر، برایم بسیار زیباست که می بينم مردمانی در جهان هستند که هم صاحب دانش و درک مبارزه با خشونت اند، و هم امکان و حق این را دارند که در ارتباط با مرگ دو شهروندشان (در حالی که همان پلیس از آن ها در مقابل مخالفانشان محافظت می کند) دست به تظاهرات زده و برای آن ها حق طلبی کنند. و زیباتر اينکه مردمانی در کشورهای دیگر پیشرفته ی جهان نیز بتوانند به پشتیبانی از آن ها دست به اعتراض بزنند. به راستی تحسین برانگیز است که می بینم در زمانه ای زندگی می کنیم که می توانیم شاهد این حق طلبی های گسترده ی انسانی باشیم.

     اما، در عین حال، این حس نمی تواند بدون حسرت و دریغی بزرگ، برای منِ  ایرانیِ تبعیدی باشد از آن جهت که آیا این مردم حق طلب سراسر جهان، در آستانه ی روز جهانی حقوق بشر، چرا میلیون ها تن از مردم بخش دیگری از زمین را فراموش کرده اند یا نمی بینند؟ منظور مردمان کشورهای دیکتاتورزده ای در خاورمیانه، در آفریقا و در سرزمین رنج دیده و صبور ما است. چرا مردمان سرزمین های پیشرفته صدای مردمان ما را نمی شنوند؟ صدای خفه شدن صدها انسانی که بر جرثقیل ها اعدام می شوند، انسان هایی اغلب بی جرم و جنایت و تنها بخاطر دگرانديشی! انسان هایی که نه در مقابل پلیس ایستاده اند و نه با پلیس درگیر شده اند؛ و جرم شان خواستاری آزادی، خواستاری محترم شمرده شدن رأی شان، و خواستاری رفع تبعیض از زندگی خود و هموطنانشان بوده و هست. آنها چرا صدای مردمانی را نمی شنوند که هر روز و هر شب پلیس به خانه هایشان می ریزد، همه چیز را می شکند و یا غارت می کند و یکی از اهل خانه را کشان کشان به شکنجه گاه ها می برد؟ چرا صدای زنانی را نمی شنوند که صورت شان را، به اتهام شرم آور «بدحجابی»، با اسيد می سوزانند، و مجرمین از حمایت مستقیم و غیر مستقیم حکومت و پلیس برخوردارند؟

     چرا صدای شهروندی که در پياده روی نيويورک و در حلقه ی دستان پليس تکرار می کند که «نمی توانم نفس بکشم» به حق و به درستی شنيده می شود اما صدای آنها که در سرزمين ما سال هاست ناله می کنند که «نمی توانم نفس بکشم» به گوش کسی نمی رسد؟

     چرا مردمان حق طلب و حقوق بشر شناس این کشورها، وقتی رؤسای کشورشان بر سر میز مذاکرات هسته ای نشسته اند، صدا بلند نمی کنند که «آی..، خانم ها و آقایان تصمیم گیرنده! در مذاکره با نمايندگان این کشور شرط رعایت حقوق بشر را هم در ميان بگذارید. اینها نمايندگان حکومتی هستند که سالانه صدها تن را «خفه» می کنند و به «گلوله» می بندند؛ حکومتی که هزاران زن و مرد جوان و تحصیل کرده را در زندان های خود زیر شکنجه و بتدريج به مرگی هولناک می کشاند؛ آن هم نه برای جنحه و جنایتی که برای انتقادی کلامی یا نوشتاری، و بدون هیچ خشونتی با پلیس، اما با اتهام هایی همچون «اهانت به رهبر»، «اهانت به مقدسین»، «تبلیغات علیه نظام» و بهانه های غیر اصولی دیگر... 

     این روزها مرتب به این فکر می کنم که آیا مردم جهان در مورد حقوق بشر هم ما را «لایق» نمی دانند؟ آيا در نظر آنان، «حقوق بشر» نيز، همچون حجاب و سن ازدواج و قیومیت فرزندان و قوانین اجتماعی و شیوه ی حکومت داری و غیره، در چارچوب مفهوم تبعیض آلودی چون «نسبیت فرهنگی» قرار دارد؟ و آیا مرذم ما حق ندارند تظاهرات براه اندازند و شعاری را که اکنون در خيابان های غرب جريان دارد تکرار کنند که: «نمی توانیم نفس بکشیم!»؟ آيا نفس کشیدن هم تابع نسبیت فرهنگی است؟

     دلم می سوزد که ما از فرهنگی برآمده ایم که قرن ها پیش، رهبر سیاسی اش از سربازان فاتح اش می خواست تا مردمان سرزمين های فتح شده را نترسانند(1)، شاعرش از هموزن بودن و یکی بودن همه ی افراد بشر می گفت(2)، و فیلسوف اش اعلام می کرد که «اگر از این سر دنیا تا آن سر دنیا خاری به انگشت کسی رود، آن انگشت از ان من است». چگونه است که ما، در قرن بیست و یکم، و زیر سایه ی مفاد اعلامیه ی حقوق بشر، هنوز صدای حق طلبیِ حتی نزدیک ترین مردمان به خود را نيز نمی شنويم؟

     آیا مقصر این بی توجهی، یا بی خبری ِ، ديگران و رسانه های کشورهای اروپا و آمریکا خود ما ایرانیان خارج از کشور هستیم که، به جای رساندن صدای مردمانِ (زبان بریده و خفه کرده مان) به مردمان جهان، سال های سال است منتظریم تا «رییس جمهور» یا «گروه مذاکره کننده» ای رابطه ی ما را با جهان التیام بخشند، شاید که مردمان مان بتوانند نفس بکشند؟ آيا حواس مان نیست که چرا رییس گروه مذاکره کننده ی حکومت مسلط بر کشورمان در جلسه ی مجلس اسلامی با افتخار می گوید: « در گفتگوهای وین ما مانع طرح مسائل حقوق بشری شديم».(4) آیا بیشترمان نگران این هستیم که اگر در تظاهرات علیه اعمال حکومت اسلامی شرکت و حق طلبی کنیم ممکن است مشکلی برایمان بوجود آید؟ آيا، از سر مصلحت بينی های ناشی از خودخواهی، حتی در کشورهایی که امکان حرف زدن و اعتراض کردن داریم نیز از گفتن و اعتراض کردن ابا می کنيم؟

     و بدتر از همه، آيا حتی بیشتر سازمان ها و گروه های سیاسی اپوزیسیون مان به جای آن که در رساندن صدای «بی نفسی» مردمان مان به مردمان جهان تلاش کنند، دایم بر سر هم می کوبند و ناخواسته آب به آسیاب حکومتی می ریزند که قرار است با آن مبارزه کنند؟

     یادم می آید که در جوانی هایم، هنگامی که در لندن زندگی می کردم، آفریقای جنوبی در تب و تاب آزادی خواهی می سوخت و چند تنی از افراد اپوزیسیون این کشور هر هفته بدون استثنا با عکس های زندانیان و مخالفان تبعیض های نژادی و پلاکارت در مقابل سفارت آفریقای جنوبی می ایستادند و من هم که چون خیلی از جوان های دیگر، بیشتر هفته ها در آن تظاهرات شرکت می کردم، شاهد بودم که چگونه هر هفته عده ی زیادتری از مردمان کشورهای دیگر به تعداد تظاهر کنندگان افزوده می شود و، به موازات آن، خبرهای اين تظاهرات در رسانه ها بیشتر و بیشتر منعکس است؛ و خبر داشتم که در همه ی کشورهای اروپایی وضع به همین شکل است. اما اکنون می بينم که اپوزیسیون خارج کشور یک درصد تلاش اپوزیسیون آن زمان افریقای جنوبی را هم در مورد اطلاع رسانی به مردمان جهان را ندارد در حالی که جمعیت کنونی ایرانیان ده ها برابر بیش از تعداد مردمان افریقای جنونی در آن زمان است.

     آیا اپوزیسیون خارج کشور ما نمی تواند حداقل در ارتباط با تدارک دیدن این نوع تظاهرات نیز با هم اتحاد داشته باشد؟ و اعتراض ها را همگانی و همه جایی کند تا به گوش و چشم مردمان بی توجه یا بی خبر جهان برسد؟

     دريغ!  با حسرت به تظاهرات سراسری عليه خشونت پليس در مرگ دو شهروند امريکایی نگاه می کنم و در جمع پرسش هايم هيچ پاسخ اميدوار کننده ای نمی بينم.

     پنجم دسامبر 2014 

smirzadegi@yahoo.com

   ----------------------------------

1. براساس فرمان کورش بزرگ در منشور معروفش: سربازان بسيار من دوستانه اندر بابل گام برمی داشتند، من نگذاشتم کسی (در جايي) در تمامی سرزمين های سومر و اکد ترساننده باشد.

 

2. براساس گفته سعدی: بنی آدم اعضای یکدیگرند/ که در آفرینش زیک گوهرند

 

3. براساس گفته ابوالحسن خرقانی «اگر از ترکستان تا به در شام کسي را خاري در انگشت شود آن از آن من است و همچنين از ترک تا شام کسي را قدم در سنگ آيد زيان آن مراست واگر اندوهي در دلي است، آن دل از آن من است»

 

. 4. ظریف: در مذاکرات وین مانع طرح بحث موشکی و حقوق بشر شدیم