Shokooh Mirzadegi

مقاله

شکوه میرزادگی

بازگشت به صفحه اصلی  

قصه

شعر

مقاله

يادداشت

  نگاه يک زن

مطالب  ديداری

مطالب  شنيداری

مرکز  اسناد  زنان

نامه های سرگشاده

کتاب های در اينترنت

کتاب های منتشر شده

کتاب های در دست انتشار

*****

 تماس

 شرح حال

آلبوم عکس

English Section

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Puyeshgaraan

 

 

 

 

پروین، فروغ، سیمین و آیت الله

 

از: شکوه ميرزادگی

                          برای شنیدن این مطلب با صدای آقای سعید بهبهانی >>>

آیت الله خامنه ای، مثل همه ی دیکتاتورها، تشنه ی آن است که او را با انواع صفت های بزرگ و ارزشمند بستایند و از قدرت ها، بزرگی ها، خوبی ها و هنرهای او نام ببرند. در تاریخ کشورمان و در تاریخ کشورهای دیگر می توان ديد که دیکتاتورها چقدر دوست دارند تا از آنان به عنوان جنگجوی بزرگ، رهبر عاقل و اندیشمند، سخنران بی نظیر، و انواع آن چه که یک سیاستمدار و رهبر را با اهمیت می کنند نام برده شود. برخی از این دیکتاتور ها که نمی خواهند از هیچ چیز کم بیاورند، مبلغین و متملقین خود را وا می دارند تا عناوینی همچون موسیقیدان یا موسیقی شناس، هنرمند یا هنر شناس، شاعر یا شعر شناس را نیز در کنار دیگر صفات مطلوب شان برای آن ها به کار برند. خامنه ای هم یکی از همین گروه ديکتاتورهای طالب خوانده شدن به صفاتی است که ندارد.

آن هایی که او را از جوانی می شناسند می گویند که قبل از انقلاب، وقتی طلبه و روضه خوانی ساده بود، در انجمن های ادبی مشهد هم رفت و آمد می کرد، سازکی هم می زد، و شعرکی هم می گفت. اما برخلاف افرادی همچون مهدی اخوان ثالث که در همان انجمن ها چهره کرده و، به دلیل توانایی هاشان، نام و جایی مهم در تاریخ ادبی ايران يافتند، او در حدی نبود و نشد که در این رشته ها به جایی برسد و نام و اثری از خود به جای بگذارد.

با این حال، او سال هاست که در مجالس به اصطلاح ادبی خود، که چيزی نيستند جز شعرخوانی برای او و نظام انسان ستیز و آزادی کش اش، می کوشد تا نقش یک هنرشناس را بازی می کند: به به می گوید، ابرو در هم می کشد، سر تکان می دهد، آهی می کشد، جمله ای  می گوید... و یا، در زمان هایی که این جلسات جنبه ی عمومی و تبلیغاتی پيدا می کنند، اظهار فضل اش شروع می شود و نظریاتی می دهد، و آن هایی که برای منافع مادی خود پای بر سر مردمان رنج دیده  گذاشته و  به دستبوس خلیفه رفته اند (و یا شاید حتی به اجبار به بارگاه او فرا خوانده شده اند) چون عروسک های کوکی ژست تحسین و حیرت به خود می گیرند.

اما در این سال ها، از آنجا که خوشبختانه نادر بوده اند شعرای بزرگ، هنرمندان نام آور، و هنرپیشگان و خوانندگانی محبوب و شناخته شده در بین مردمان که به، به به گویی این حکومت و رهبرش پرداخته باشند، اين حسرت به دل خامنه ای باقی مانده که بزرگ زن یا مردی، نام او را به نکویی ببرد. به همین دلیل هم او، که سراپا نفرت و بیزاری از هنرمندان بزرگ و سرشناس است، سعی دارد در مجالسی عمومی که به اصطلاح گروهی از هنرمندان به حضور رهبر می رسند نامی از کسی نبرد که مضحکه شود. به راستی هم او از کدام یک از آن ها که به حضورش رسیده اند می تواند نام ببرد که بعنوان شخصيتی هنرمند، فرهنگ دوست و هنرشناس شهرت داشته باشد؟

در اين مورد می توان به ویژه به زنان بزرگ شاعر و نویسنده و هنرمند اشاره کرد. ما هیچ زنی را نمی توانیم در زمان معاصر و در دوران جمهوری اسلامی پیدا کنیم که نام و ارزش هنری والایی داشته باشد و حتی سخنی در تایید خامنه ای یا حکومت او بگوید. به همین دلیل اگرچه خامنه ای می تواند، در جلسات خصوصی به اصطلاح هنری اش از شعرای مرد و احتمالاً زنی که جز خودش و وابستگان اش کسی آن ها را به رسمیت نمی شناسد سخن بگوید، اما در زمان هایی که گروهی از هنرمندان را برای تبلیغات به نزدش می برند، و دوربین ها و خبرنگاران هم حضور دارند، چاره ای ندارد تا نام کسانی را بر زبان آورد که هیچ ربطی با او ندارند و حتی در زمانه ی او زنده نبوده اند اما مردمان آن ها را می شناسند. فايده ی آنها در دسترس نبودن شان است. نيستند تا از جاری شدن نام شان بر زبان اين ديکتاتور حسرت زده اعلام انزجار کنند. او جرأت نام بردن از هم عصران خويش همچون شاملو، و سیمین بهبهانی را، که هر دو به نوعی انکار او بوده اند، ندارد.

عمل جراحی و بستری شدن خامنه ای در بيمارستان و عيادت های فرمايشی متملقان، و از جمله برخی از شاعران و هنرمندان دست دوم و سوم، و لزوم سياسی نمايش محبوبيت رهبر در بين اقشار مختلف جامعه فرصتی را برای او پيش آورد تا، بدون نام بردن از سيمين بهبهانی، که هنوز ماهی از درگذشت و تشييع با شکوه اش بوسيله ی مردم گريزان از ديکتاتور نگذشته بود، برای کوبيدن سيمین به شاعران زن درگذشته در دوران پيش از حکومت خود، اشاره کرده و با آوردن نام فروغ فرخزاد و پروین اعتصامی، ارزشيابی های ظاهراً ادبی اش را با کمبودهای روانی خود در هم آميزد.

البته من نمی دانم این شایعه که فروغ فرخزاد شعر کسی که مثل هیچ کس نیست را، آن هم در آستانه ی دهه ی 1340 و پيش از مطرح شدن نام آيت الله خمينی، برای او یا امام زمان گفته چقدر درست است.  اما همین شایعه کافی است که خامنه ای بکوشد با آوردن نام فروغ، که شعرهای قبل از عاقبت به خیری اش با همه ی تلاش های حکومت، برای سانسور و جلوگيری از انتشار آنها، همچنان محبوب بسیاری از جوان های ایران است،  سیمین بانویی را بکوبد که نه تنها حاضر نشد کلامی به نفع این حکومت بگوید، و (آخر و عاقبت به خیری به سبک جمهوری اسلامی پیدا کند)، بلکه چنان او و حکومت اش را ندیده گرفت که داغ اش برای همیشه بر دل او و اعوان و انصارش خواهد ماند.

در آن ديدار احوالپرسانه از رهبر، موقعيت اظهار فضل در جمع به اصطلاح هنرمندان مرد و یکی دو تایی هم زنان عاقبت به خیر پيش آمد و او، در پاسخ حال تان چطور است هنرمندان، شعری خواند* که  هم مراتب دلسپردگی و تسليم در برابر مشيت الهی اش را به رخ همگان بکشاند و هم حضار و مخاطبان بعدی را از دانش هنرشناسی خود حیرت زده کند! شعر را خواند و پرسيد که می دانيد از آن کيست؟ و چون هیچ کس از حضار این شعر را نشنیده بود، یا اگر شنیده بود می ترسید که بگوید بله، فرصتی يافت تا به سبک روضه خوان ها به صحرای کربلا بزند و با گفتن اينکه شعر از آن پروین اعتصامی است به مقایسه ی او با فروغ بپردازد و به عمد نامی از سیمین نبرد. چرا چنين می گويم؟ برای اينکه سير طبیعی سخن این بود که چون سیمین زن نام آور دیگری در تاریخ معاصر ما است و تازه هم درگذشته، به او هم اشاره ای بشود. اما خامنه ای در واقع به این ترتیب خشمی را که نسبت به سیمین بانو داشت فرو نشاند؛ خشمی که  هم به دلیل بی اعتنایی سیمین نسبت به او و حکومت اش در جان اش نشسته و هم به خاطر حضور کم نظیر جوانان و اهل فرهنگ ایران در مراسم خاکسپاری او پريشان اش کرده است؛ مراسمی که با همه ی تلاش ها برای حکومتی کردن اش از زیباترین و مردمی ترین مراسم بدرقه ی يک شاعر ملی شد. این خشم به اندازه ای بود که او حتی حواسش به این نبود که پروین یکی از مهم ترین زنان معاصر خود می باشد، که با حجاب اسلامی، که رد آن یکی از مهم ترین خط قرمز های جمهوری اسلامی است، مخالف بود. کما این که شعرهایی نیز در رد حجاب در زمان رضا شاه گفت و حتی در زمان محمدرضا شاه نیز که آزادی پوشش وجود داشت، او همچنان بدون حجاب و در کنار شاه عکس هایی دارد.

در واقع، آنچه که شاملو در اين کلمات به سينه ی تاريخ سپرده که ابلها مردا، عدوی تو نیستم، انکار توام تجسم واقعی و عملی سلاحی است که هنرمندان آزاديخواه، اعم از نویسنده، شاعر، موسیقیدان و هنرپیشه، می توانند آن را در کار مبارزه با هر دیکتاتوری بکار برند: ندیده گرفتن و انکار اوست.

به ياد داشته باشيم که دیکتاتور، علاوه بر این که تاب بی توجهی و سکوت نسبت به خود را ندارد، همیشه برای تبلیغ بزرگی های دلخواسته ی خويش به توجه هنرمندان که مورد علاقه ی مردم هستند نيز نیاز دارد و، در نتيجه، ندیده گرفتن و انکار او زخمی است کارآ که شفای دل های رنجيديده ی مردم و کابوس هميشگی ديکتاتورها خواهد بود.

17 سپتامبر 2014

smirzadegi@yahoo.com