Shokooh Mirzadegi

ميراث فرهنگي و طبيعی

شکوه میرزادگی

اول فروردين 1388 ـ   21  مارچ 2009 

بازگشت به صفحه اصلی

قصه

شعر

مقاله

يادداشت

  نگاه يک زن

مطالب  ديداری

مطالب  شنيداری

مرکز  اسناد  زنان

نامه های سرگشاده

کتاب های در اينترنت

کتاب های منتشر شده

کتاب های در دست انتشار

*****

 تماس

 شرح حال

آلبوم عکس

English Section

 

 

 

   

 

 

 

 

 

 

 

Puyeshgaraan

 

 

 

 

 

 هم عيد نوروز هم جشن نوروز

چند سالی است که برخی از ما ايرانی ها نسبت به وجود واژه های عربی در زبان فارسی به شدت حساس شده ايم. ولی از آنجا که سال هاست فرهنگستان قابل اعتمادی نداريم که به انجام اين مهم کمک کند و، تا آنجا که منطقی و عملی باشد در برابر واژه های بيگانه واژه های فارسی بنشاند، و برعکس، همه ی دستگاه های آموزشی و راديو و تلويزيون و همه ی نهادهای دولتی و وابسته به دولت تا می توانند واژه های عربی به کار می برند و بر بالای سر رييس جمهوری و رهبر و شهردار و استانداری هم که در حال سخنرانی است مطالبی به عربی، از قرآن و حديث، می نويسند که نود و نه در صد مردم ايران از آنها سر در نمی آورند و حتی به درستی قادر به خواندن آنها نيستند، در مردم نوعی واکنش شخصی و داوطلبانه برای پالايش زبان بوجود آمده است. و کار به جايي رسيده که برخی از اين مخالفان واژه های عربی، نه تنها خودشان با اصرار تمام واژه های فارسی را به کار می برند بلکه کوشش دارند تا ديگران را هم وادار به استفاده از معادل هايي بکنند که گاه خودشان آنها را ساخته اند. اين افراد دلسوز، يا دلسوخته، گاه با زبان مهربانی و گاه حتی با حالتی تهاجمی، از ديگران می خواهند که فارسی بنويسند يا در سخن از واژه های فارسی استفاده کنند.

اما در اين مورد اخير نکته ی حاشيه ای جالب توجهی هم به چشم می خورد و  آن اين که، با وجود کاربرد انبوهی از واژه های انگليسی و فرانسه در زبان مان، کسی آنها را تا اين حد بيگانه نشمرده و چندان به آن ها ايرادی ندارد. پس، روشن است که آن چه می گذرد، در واقع، واکنشی دوگانه است هم نسبت به رفتار حکومت و هم به استفاده بی در و پيکر از زبان عربی در کلام فارسی. 

من خود از کسانی بوده و هستم که به وجود فرهنگستان در هر زبانی باور دارم و فکر می کنم که رشد متناسب و به دور از هرج و مرج هر زبانی نياز به حضور فرهنگستانی دايمی دارد که يا خود مرتب زبان را کارا و به روز کند و يا بر کاربرد آن نظارت داشته باشد.  در عين حال، خودم هم تلاش می کنم تا در حد امکان، و تا آنجايي که سخنم برای شنونده و خواننده ام قابل فهم باشد، از واژه های فارسی بهره بگيرم . اما در کنار اين اعتقاد، به اين واقعيت هم باور دارم که  بسياری از واژه های آمده از زبانی ديگر، در پی سال های بومی شدن در زبان فارسی، به صورت جزيي از اين زبان درآمده اند و لزومی برای کنار گذاشتن آنها و بهره بری از واژگانی که حامل همه ی معناهای آن واژه ی وارداتی نيستند نيست. مثلا من عادت دارم که در برخوردها بگويم سلام، و فکر می کنم که سلام بومی شده ی  السلام عليلکم عربی در زبان فارسی است و گفتنش مانعی ندارد. اما به کسی هم که می گويد درود ايرادی ندارم. زبان غنی آن است که هر کلمه اش چندين معادل داشته باشد. سلام هم مثل تلويزيون و راديو و و تلفن و مرسی و انبوهی ديگر از کلمات انگليسی و فرانسوی که به زبان ما راه پيدا کرده و با آهنگ زبان فارسی خو گرفته اند اکنون فارسی شده است.

در عين حال گاهی هم، به خصوص در زمينه ی کارهای اجتماعی، وقتی واژه ای در ميان مردم منتشر می شود آن را می پذيرم، چرا که فکر می کنم، در نهايت، بهترين فرهنگستان خود مردمانی هستند که واژه ای را می پذيرند و يا واژه ی را به دور می ريزند.

اکنون، در همين ارتباط، يک ماه می شود که مرتباً برای ما، در کميته ی بين المللی نجات، می نويسند که کلمه عيد را در مورد نوروز به کار نبريد و بگوييد جشن نوروز. ما هم سعی کرديم که مرتب به جای عيد واژه ی جشن به کار ببريم؛ چون اين واژه هم واقعاً زيباست و هم در فارسی جا افتاده و هم درست معادل عيد است. اما، چند روز پيش، ناگهان به نکته ای برخوردم که فکر می کنم بسيار مهم است و دلم می خواهد که آن را با شما در ميان بگذارم. 

همانطور که می دانيد، پس از انقلاب، حکومت جمهوری اسلامی نه تنها با مراسم و آيين های نوروزی ما ـ مثل چهارشنبه سوری، نوروز و سيزده بدر ـ در افتاد بلکه حتی همواره سعی کرده است که نام های آن آیين ها را نيز تغيير دهد. خوب توجه کنيد که، از آيت الله خامنه ای گرفته تا امام جمعه های هر دهکده ای، به نوروز می گويند روز نو، آن هم بدون پيشوند عيد يا جشن. به چهارشنبه سوری می گويند چهارشنبه ی آخر سال؛ يعنی سور آن را ـ که نشانه ی شادمانی و سرور است ـ می گيرند و پيشوند جشن را هم از آن برمی دارند. به سيزده بدر هم چيزهای ديگر می گويند، مثل روز طبيعت و از اين قبيل تعبيرات ظاهر فريب. اما، در مقابل، واژه ی عيد را با توجه به عربی بودن آن، فقط برای جشن های شيعی و اسلامی بکار می برند. در زبان شناسی به اين کار می گويند انتقال معنایی، يعنی کوشش برای اينکه با کاربرد منظم يک واژه به جای واژه ای ديگر، معناهای آن يکی را به اين يک منتقل کنند. در اينجا هم قصد آن است که همه ی زيبایی و شورها و شادی هایی که واژه ی عيد برای ما ايرانی ها بهمراه دارد، آنگونه که با شنيدن آن نوروز را به ياد می آوريم، از نوروز گرفته و تنها به جشن های مذهبی مسلمانان منتقل کنند. به همين دليل مرتباً از اعياد اسلامی سخن می گويند، از بزرگ ترين عيد مسلمانان که، مثلاً، عيد قربان است؛ يا عيد غدير خم و عيد ميلاد پيامبر. يعنی، با اين کار رسماً واژه عيد را از نوروز ايرانی می گيرند تابه روزهايي اختصاص دهند که برای مسلمانان با اهميت است.

بر اين اساس است که به اين امر هم شک کرده ام که چرا يکباره ـ در طول ماه گذشته ـ انبوهی نامه، بسياری شان از افرادی ناشناس به ما رسيده که اصرار کنان و مداوم بر اين نکته پا می فشارند که واژه ی عيد عربی است، پس از آن برای نوروز استفاده نکنيد و بجايش بگوييد جشن؟ نکند در کنار مردمانی دلسوز و فرهنگ دوست عده ای هم اين نکته را به عمد دامن می زنند و مردم بی خبر را هم اغوا می کنند که بين نوروز و عيد جدایی بياندازند؟ توجه کنيد که قرن هاست مردم ايران، از مسلمان و مسيحيی و يهودی و زرتشتی و مذاهب ديگر، نوروز را به عنوان عيد شناخته اند. آيا شکی هست که وقتی منوچهری دامغانی می سرود که هست ایام عید و فصل بهار / جشن جمشید و گردش گلزار منظورش نوروز بود و نه عيد قربان و فطر؟ نه، نبايد گذاشت کاری کنند که در زبان عاميانه نوروز تبديل به جشن شود و آن بار سنگين و وسيعی و تاريخی که در عبارت عيد نوروز وجود دارد از آن گرفته شود.

و پس، تصميم گرفتم که از اين پس حتما هر دوی اين واژه ها را با هم به کار ببرم. اگر قرار است جابجایی واژه ها سبب سو استفاده برای نابودی ميراث فرهنگی معنوی ما باشد، من ترجيح می دهم که واژه ی عيد را اين گونه به رايگان تقديم ستيزندگان با فرهنگ ايرانی مان نکنم!

سال نوی ايرانی، نوروز زيبا، عيد بزرگ ايرانيان بر شما شاد باد

 

 

 

 

پايداری آيين های ايرانی حاصل تنازع بقا است

از شروع انقلاب تا کنون، کشمکش هاي متعددی بين حکومت و مردم وجود داشته که اگرچه در اصل همه شان از يک زمينه (يعنی تضاد طبيعت زندگی زمينی و امروزی با قوانين الهی و از آسمان آمده) برمی خيزند، اما دو سوی اين تضادها، به خاطر نوع حضور و جا افتادگی شان در سنت های پايدار جامعه، با سرعت های متفاوتی به نوعی حل شدگی ظاهری رسيده اند و حکومت اسلامی در برخی موارد ميدان و فرصت سرکوب بيشتری برای اين حل شدگی داشته است.  

مثلاً، در ارتباط با حجاب، زنان ايران با اين که بسياری شان ترجيح می دهند حجاب اسلامی نداشته باشند اما به استفاده از آن تن در داده و قبولش کرده اند و حتی برخی شان تا آن جا پيش رفته اند که نه زلف بيرون بگذارند نه آرايش کنند، و همان گونه که حکومت می خواهد زندگی اجتماعی خود را ادامه دهند. يعنی آنها قانونی را که خود در ساختنش نقشی نداشته اند به اجبار يا به دلخواه پذيرفته اند. ودر اين ميان، زنان کوشنده ای هم که برای تغيير و برابری تلاش می کنند به ناچار تنها به سراغ تغييراتی می روند که می توانند با مدد تفسيرهايي از همان قوانين اجباری چيزی را به نفع زنان بيرون بياورند؛ سن ازدواج دختران را از نه سال به 13 سال برسانند، ديه را مساوی کنند، سن بودن پسر بچه ها را در نزد مادر به هفت سال بکشانند و از اين قبيل.

يعنی، بهر حال، چه در زمينه ی روابط اجتماعی زن و مرد، و چه در ارتباط با دخالت حکومت در زندگی روزمره و خصوصی مردمان، اين ها همه را می توان به نوعی عقب نشينی از سوی مردم در برابر حکومت تلقی کرد؛ حتی اگر اين عقب نشينی اجباری و يا مصلحتی باشد، چرا که در خانه آن می کنند که دوست دارند و نه آن که بر آن ها تحميل شده است.

از اين موارد زياد است که مشهورترينش مساله یمشروبات الکلی است که بسيارانی منع آن را به عتوان فريضه ی مذهبی پذيرفته اند و برخی از آنها هم کسانی هستند که باده را به خانه برده و فارغ از محتسب کوچه ها بکار خود مشغولند.

اما مواردی هم هست که حکومت نتوانسته کمترين توفيقی در اعمال اراده ی خود به دست آورد که مهمترين شان به برگزاری  آيين های ملی ايرانی بر می گردد. به راستی که اگر به شيوه ی برگزاری آيين های ايرانی ـ از ابتدای ورود انقلابيون اسلامی به ميدان تا کنون ـ مروری داشته باشيم، متوجه می شويم که در اين کشمکش دو سويه آن که مرتب عقب نشينی کرده حکومت بوده است و آن که حاضر به کوتاه آمدن نيست مردم اند.

چرا؟ راستی چرا؟ چرا به هر بهانه و به هر دليلی که برای مردم آورده می شود آنها بی اعتنا به اهداف حکومت نوروز را به عنوان بزرگترين عيد ايرانيان گرامی می دارند. حکومت برای برگزاری هر کدام از جشن های مذهبی، از تولد پيامبر اسلام گرفته تا عيد غدير و فطر و قربان، ميليون ها خرج می کند، راديو ـ تلويزيون هايش صبح تا شب در بوق و کرنا می دمند و کسبه وادار می شوند تا به رقابت با يکديگر در و ديوار را چراغانی کنند. اما همين حکومت برای عيد نوروز هيچ کاری صورت نمی دهد و فقط دنبال يک شهادت و مرگ و مير مذهبی است تا بتواند عيش مردم را تعطيل کند. اما، هر سال، با پيچيدن بوی بهار در سينه های ايرانيان، مردمان اين عيد را با شکوه گسترده و بيشتری گرامی می دارند و آیین های آن را مفصل تر از گذشته بجای می آورند. و با همه فشارهای اقتصادی تحميل شده بر مردم همه توان شان را در گرفتن مراسم آن به کار می گيرند. تنها در عيد نوروز است که از همه ی خانه های ايرانی صدای موسيقی بيرون می آيد، و فضای ايران بيش از هر مراسم ديگری از بوی عطرآگين عيد انباشته می شود.

اين پايداری از چيست؟ دلايل زيادی را می شود شمرد. ساده ترين پاسخ آن است که هر چه را که در ذات و طبيعت موجود زنده به وديعه نهاده شده ممنوع کنند مردم به آن کشش بيشتری پيدا می کنند. اين سخن، با همه ی سادگی، حرفی روانشناسانه و جامعه شناسانه هم هست. اما در اين مورد نکته ای ظريف تر هم وجود دارد. مردم، از ابتدای انقلاب تا کنون، نسبت به همه ی ممنوعه های ديگر هم کشش پيدا کرده اند اما، به جای کشمکش دايم با حکومت، خواست هاشان را يا به خانه ها و خلوت خود برده اند و يا هر وقت ديده اند که حکومت عقب نشينی موقتی کرده يا سرش به مسايل ديگری بند است در مورد آن خواست ها خودی نشان داده اند. در مورد آيين های ملی اما چنين نبوده است و مردم حتی يک لحظه هم عقب نشينی نکرده و هميشه حالت مقاومت پيش رونده ای داشته اند و، اتفاقاً، هر چه حکومت قلدری بيشتری کرده آنها ها هم دست به پيش روی بيشتری زده اند. 

برای اين مقاومت پيش رونده می توان دلايل ديگری را هم آورد اما من بر اين باورم که مهم ترين دليل پايداری مردم در گرفتن اين آيين ها (به خصوص مجموعه ی آیين های مربوط به عيد نوروز و چهارشنبه سوری و سيزده بدر) بسيار عميق تر از اين پاسخ هایی است که بلافاصله  به ذهن ما می رسند. من فکر می کنم و به اين نتيجه رسيده ام که مردمان ما، بدون اين که خود بدانند، در روندی خاص که در زبان فارسی به تنازع بقا معروف شده، و اصطلاح چندان درستی هم نيست، درگيرند. توضيح اينکه در فارسی مفهوم داروينی ماندگاری شايسته ترين به تنازغ بقا برگردانده و سال های سال است که آن را در مقالات و مطالب مختلف به کار برده اند. و از روشنفکران اروپا رفته ی پيش و پس انقلاب مشروطيت گرفته تا متفکران مذهبی و امام جمعه ها و اخيرا آخوندها؛ هر يک به نفع گفته های خود از آن سود برده اند. برخی با برداشتی مثبت و برخی منفی. 

تعبير ماندگاری شايسته ترين  را هربرت اسپنسر، برای اعمال نظريه ی زيست شناسانه ی داروين با نام انتخاب طبيعی در علم اقتصاد به کار برد، به معنای رقابت اقتصادی برای ماندگاری و يا تسلط.  انتخاب طبيعی داروين هم، در حوزه ی زيست شناسی، عبارت بود از سلسله ای از تلاش های موجودات زنده برای تطبيق دادن خود با محيط زيست و زنده ماندن و ماندگار ساختن تيره ی خود. حال اگر اين تعبيرات دوگانه در مورد مقاومت فرهنگی مردم ايران بکار گيريم، به نظر من، خواهيم ديد که مهترين ترين دليل پيروزی مردم بر حکومت در ارتباط با جشن های ملی و به ويژه جشن نوروز همين روند زيستی است. اصطلاح تنازغ بقا، که در کشور ما به غلط از آن به معنای زندگی جنگلی و تسلط قانون که اگر نکشی کشته می شوی استفاده شده، در معنای درست خود برای توضيح وضعيت مردم ما بسيار مناسب است. يعنی، به  اين مفهوم که فرهنگی که شايسته تر و مجهزتر است، در سختی ها پايداری می کند و ماندگار می شود.

به نظر من، فرهنگ ايرانی، به خاطر زمينی بودن، غير نژادی بودن، غير مذهبی بودن، و سکولار بودنش، طبعاً از فرهنگ حاکميت اسلامی با زمانه ی ما و جهان ما ارتباطی نزديکتر دارد و در معنای روند انتخابی طبيعی نيز، همسويي آن با محيط زيست بومی و جهانی، حاملين آن را بصورتی کاربردی و کاملاً برای بقا آماده تر و مجهزتر می کند.

در واقع، اگر به نتايج پژوهش های پزشکی و روانپزشکی و جامعه شناختی که از انستيوها و دانشگاه های مختلف و معتبر دنيا بيرون می آيد باور کنيم، می بيينيم که شادی و شادمانی  را معادل دارويي بسيار موثر ـ هم برای پيشگيری از انواع بيماری های روحی و حتی جسمی، و هم حتی به عنوان مداوا ی بيماری های فيزيکی و بيشتر روانی می دانند. يعنی، از اين ديدگاه هم می بينيم که کوشش برای بقا موجب روی آوردن مردمان ما به أیين های شادمانه شان شده است.

در جامعه ای که، علاوه بر هزار و يک مشکل ريز و درشت اجتماعی و اقتصادی، سی سال است

- گريه و اندوه و بر سر زدن به عنوان ارزش معرفی شده و اهميتی والا پيدا کرده است؛

- بيشترين آيين هاي مورد علاقه حاکمانش بر اساس ستايش مرگ و شهادت و گريستن تنظيم شده. و حتی شوهای بزرگ مذهبی، که اخيراً برای آن بودجه هایی هنگفت اختصاص داده می شود؛

- رنگ ها همه از تيرگی و سياهی سرچشمه می گيرند،

- خنديدن و عشق ورزيدن و طبيعی بودن جريمه دارد و به بردن به کميته و پاسگاه می انجامد؛

 باری، در چنين جامعه ای رفتن به سوی شادمانی و سرور همانا تلاشی است در راستای تنازع بقا. مردمانی که در هجوم محيط زيستی اينگونه غير انسانی و غير طبيعی قرار می گيرند، بر اساس همان انتخاب طبيعی، و برای شايسته و مجهز بودن برای ماندگاری، بی آن که حتی تصميم گرفته باشند، خودبخود به سوی شادمانی کشيده می شوند، زير همه ی قرار ها و حرف هايي که ملای محل و امام جمعه شهر و آيت الله های بزرگ در رد پريدن از آتش می گويند می زنند و، شوريده سر  به کوچه و خيابان می دوند تا حتی يک شب هم شده پرتويي  از شادمانی را بر جان خود بنشانند و تا دورها و ديرها از سرچشمه ی درخشش آن به ماندگاری شان بيافزايند.

بله تنازغ بقاست اين: خود را شايسته زيستن در جهان امروز کردن و به شادی و سلامتی پيوستن.