Shokooh Mirzadegi

شکوه میرزادگی

از نگاه يک زن 21 تير 1387 ـ 11 جولای 2008

بازگشت به صفحه اصلی

قصه

شعر

مقاله

يادداشت

  نگاه يک زن

مطالب  ديداری

مطالب  شنيداری

مرکز  اسناد  زنان

نامه های سرگشاده

کتاب های در اينترنت

کتاب های منتشر شده

کتاب های در دست انتشار

*****

 تماس

 شرح حال

آلبوم عکس

English Section

 

 

 

   

 

 

 

 

 

 

 

Puyeshgaraan

 

 

 

 

 ما را به دم پير نگه نتوان داشت

 در خانه دلگير نگه نتوان داشت

 آن را که سر  زلف چو زنجير بود

 در خانه به زنجير نگه نتوان داشت

 

زنان هنرمند تبعيدی، رو در روی هم!

در هفته های گذشته سه زن، نويسنده و شاعر و هنرمند، به نوعی رو در روی هم قرار گرفته اند: خانم ها مهشيد اميرشاهی ، مينا اسدی، و نيلوفر بيضايي.

ماجرا هم از اين جا شروع شده که مهشيد اميرشاهی و نيلوفر بيضايي دعوت تشکيلاتی در تورنتوی کانادا به نام يکی بود، يکی نبود را برای شرکت در فستوال آن با نام تيرگان پذيرفته اند و آقای بصير نصيبی، هنرمند پرتلاش و مبارز خارج از کشور، اين قبول دعوت را کاری غير اصولی خوانده است چرا که معتقد است اين فستيوال از جانب جمهوری اسلامی حمايت می شود.

آنگاه، خانم نيلوفر بيضايي، از چهره های درخشان هنر خارج از کشور، نامه ای در جواب ايشان نوشته و توضيح داده اند که اين فستيوال ربطی به جمهوری اسلامی ندارد.

در قدم بعدی، خانم مينا اسدی، شاعر توانا و هميشه مبارز، نيز طی نامه ای جواب خانم بيضايي را داده اند.

البته هر کدام از اين نامه ها مساله را به گونه ای می بيند اما، در عين حال، در هر کدام از آنها نکته های جالبی بچشم می خورد که خواندنش هم برای اهل وطن خوب است و هم برای خارج از کشوری ها؛ و بيشتر برای نويسندگان و هنرمندان ما. به خصوص که بخش هايي از نامه ی خانم مينا اسدی، در ارتباط با زندگی در تبعيد، اهميتی تاريخی دارد.

به همين دليل  من در اينجا هر سه ی اين نامه ها را ضميمه می کنم. بخوانيد و خودتان قضاوت کنيد (البته تا آنجا که من می دانم خانم اميرشاهی، نويسنده کم نظير معاصر مقيم خارج هنوز اظهارنظری در اين مورد نکرده اند) >>>>>

اما ممکن است شما، پس از خواندن اين نامه ها، از من بپرسيد که نظر خودت چيست؟ و من فقط می توانم بگويم که: من اهل قضاوت بی سند و مدرک نيستم و در حال حاضر نمی توانم بگويم که سازمان برگزار کننده ی اين فستيوال ـ که برگزارکنندگانش مدعی اند مستقل است ـ با جمهوری اسلامی در ارتباط باشد؛ چرا که ديده ام هر قضاوت بی مدرکی می تواند نابود کننده ی شخصيت  و حتی زندگی انسان يا انسان هايي باشد که گاه ناخواسته و نادانسته در جريانانی حضور يافته اند. تازه اگر اين فستيوال کار جمهوری اسلامی باشد و گردانندگانش اين ارتباط را پنهان می کنند همين کارشان نشانی از آن دارد که با خرج جمهوری اسلامی کار کردن چقدر کراهت  و زشتی دارد که آنها ناچارند مسئله را پنهان کنند.

اما، بر کنار از همه ی اين ها، من با ديدن برنامه ها و مطالب سايت اين جشنواره يک پرسش هم برايم مطرح شده است و آن اين که چگونه در جشنواره ای که عنوان فرهنگي دارد و در خارج از کشور تدارک ديده می شود، يعنی بدور از نفوذ و چماق حکومت اسلامی است، هيچ سخن و بحثی از تخريب ها و فرهنگ کشی ها و تاريخ زدايي هايي که در سرزمين مان رخ می دهد نبوده و نيست. اين يک مسئله ی ناشناسی هم نيست و، حداقل در اين سه چهار سال گذشته، فرهنگدوستان در داخل و خارج ايران مدام فرياد زده و مدام ليست تخريب های فرهنگي و تاريخی و گنجينه های بشری را منتشر کرده اند. فکر نمی کنيد که حتی اگر گفتن از سياست در يک جشنواره فرهنگي کاری بجا نباشد گفتن از  بيداد فرهنگی در جمهوری اسلامی جزو ابزار ضروری اين گونه فعاليت هاست؟

 

 

مراقب باش نرقصی!

از پی پيروزی انقلاب اسلامی، و همانگونه که می شد حدس زد، رقصيدن زن ها در ملاء عام ممنوع شد؛ همانطور که آواز خواندنشان. در عين حال، پس از مدتی تخفيف داده شد و گفتند که برخی از خواندن های دسته جمعی گناهی ندارد و، بر اثر آن، در صحنه ها گاهی حرکت دست و پایی هم ديده می شد که اگرچه حکم رقص را نداشت اما به هر حال موزون بود.

البته خواندن و رقصيدن در مجالس زنانه نه تنها عيب نداشت که ـ همچون جوامع حرامسرايي قرون وسطی ـ خيلی هم کارش گرفته بود؛ به طوری که می گفتند حتی بر سر سفره های حضرت عباس و آش نذری هم، پس از انجام دعا و برچيدن سفره، کار به بزن و بکوب و رفص و آواز می رسيد.

اما اخيراً نظرتنگی جمهوری اسلامی چنان بالا گرفته که حتی تحمل رقصيدن حرمسرايانه ی زن ها را هم ندارند و آموزش و تمرين رقص در کلاس های زنانه را هم ممنوع اعلام کرده اند.

هفته پيش، خانم فاطمه ابوالقاسمی، رييس فدراسيون آمادگی جسمانی و ايروبيک، اعلام فرمودند که اگر کسی، با هر عنوانی حرکاتی مثل رقص را به عنوان ايروبيک آموزش دهد، به طور حتم از ادامه ی فعاليتش جلوگيری می شود.

بر اساس گفته های اين خانم، در حال حاضر بيش از سه ميليون زن به طور غير رسمی و 300 هزار زن به طور رسمی در ايران به آماده سازی جسمی ی خود ، که همان ايروبيک است، مشغولند و به نظر می رسد که آن سه ميليون نفر غير رسمی گويا گاهی، ميان عمليات آماده سازی رقصی هم  می کنند که همين مورد اخير اشکال پيدا کرده است!

فاطمه خانم معتقد است که ذهنيت غلطی در جامعه وجود دارد و آن اين که رقص را با ورزش اشتباهی می گيرند. و در پی آن فرمان داده اندکه : هيچ کسی حق ندارد از اماکن ورزشی برای تعليم رقص استفاده کند.

ايشان حتماً نمی دانند که همه ی جوامع جهان به رقص همچون يک ورزش نگاه می کنند و هيچ بدن آماده نشده ای قادر به رقصيدن نيست. به هر حال به زودی بايد منتظر باشيم و ببينيم که بر سر در همه ی ورزشگاه های زنانه تابلويي خواهند گذاشت با اين عنوان که: مراقب باشيد وقت ورزش نرقصيد!

 

 

مرز جدا سازی جنسيتی کجاست؟

از آغاز حکومت اسلامی، جدا سازی جنسيتی در ايران با تغيير قوانين شروع شد و هر روز بر اين قوانين تبصره ها و الحاقيه هايي اضافه شد و جدا سازی وسعتی بيشتر و بيشتر پيدا کرد، تا جايي که اکنون، در دولت آقای احمدی نژاد، اين جدا سازی به اوج خود رسيده است. حالا، ديگر از اتوبوس و تاکسی و مدرسه و سلمانی گرفته تا بازار و پارک و ورزشگاه، و حتی تورهای مسافرتی همه جا، در واقع دو سويه شده است. و به زودی شاهد خيابان های دو سويه هم خواهيم شد. 

منطق اين دوسويه کردن جداسازی فيزيکی زن و مرد تا حد امکان و در تمام مجامع و محافل احتماعی است؛ يعنی هر جا که فيزيک زن ها شيطان روح مردها ی بی کنترل و بی طاقت مسلمان را بيدار کند زير کنترل شديد قرار گيرند، و امر جدا کردن اين موجودات را چنان سخت گرفته اند که جذاميان بدبخت را هم در زمانه ما اين چنين از ديگران جدا نمی کنند.

 با اين همه، اخيراً دولت آقای احمدی نژاد ـ مثل همه ی موارد ديگر ـ در مورد جدا سازی جنسيتی يک قدم جلوتر رفته و (شايد از ترس اين که نکند حواهای همدست شيطان از طريق فکر و انديشه نيز بتوانند  مردهای مسلمان را زير کنترل گرفته و سبب گناه کردنشان شوند) تصميم گرفته اند که کتاب های درسی را هم زنانه مردانه کنند؛ با اين استدلال که هر کدام از اين دو جنس لازم است مسايل مربوط به خودشان را بدانند!

من هرچه فکر می کنم در نمی يابم که واقعاً چگونه می شود، مثلاً، شيمی را زنانه مردانه کرد، يا فيزيک زنانه چقدر با فيزيک مردانه فرق می کند.

البته يادم می آيد که، چند سال پيش، از يکی از اساتيد دانشکده ی پزشکی که از ايران آمده بود شنيدم که می گفت دانشجويان به تازگی اجازه تشريح گرفته اند اما از يک طرف فقط می توانند اجساد کفار را تشريح کنند و، از طرف ديگر، زن ها فقط می توانند مرده های زن را تشريح کنند و مردها هم مرده های مرد را. اما اسيدسولفوريک مرد با اسيد سولفوريک زن چه فرقی دارد علمی است که حتماً علما ی اسلام از آن با خبرند.

من البته اطمينان دارم که دولت احمدی نژاد، که خيال مديريت جهان را دارد، حتماً برای همه ی علوم فکر بکری کرده است. يعنی باور می کنم که اين ها، در ارتباط با زن ها، صاحب چنان مغزهای عجيبی هستند که می توانند برای جدا کردن اجتماعی زن و مرد از هم تا مرز سورآليسم پيش بروند. و همين طور در ارتباط با روابط جنسی مردها در خفا. مگر تصورات مندرج در توضيح المسائل بزرگان حکومت اسلامی، در مورد ارتباط های جنسی مردها با هر موجود دو پا و چهارپايي (البته پس از جاری کردن صيغه ی مربوطه!) در مقابل کدام اثر سوررئاليستی کم می آورد؟